 | | | بهشته دختر تيز وچالاکی بود، او عادت داشت کاغذ وتکه را ناحق قيچی کند. |
روزی بود وروزگاری، قلعه يی در فراز تپه يی بلندی بود که بهشته، خجسته و وژمه همبازی بودند. آنها به بازی اکو بکو، انجاق پنحاق وگدی بازی خيلی ها علاقه داشتند. بهشته دختر تيز وچالاکی بود، او عادت داشت با قچی کاغذ وتکه قيچی کند. روزی بهشته برای گدی هايشان از تکه های رنگه، لباس می دوختند که وژمه رسيده، به گوش بهشته چيزی گفت. بهشته لباس های خوبی برای گدی اش دوخته بود، اما خجسته هيچ چيزی برای عروسی گدی نداشت. بهشته چادر خجسته را که نو برايش خريده بود قيچی، قيچی زد، روز عروسی گدی همه خوش بودند، اما خجسته خيلی ناخوش بود. بهشته باخود سازی لباس های نوی را که پدرش آورده بود، به تن کرده بود و اما چادر مقبولش را قچی قيچی يافت.  | | | بهشته لباس های نوبه تن کرده بود،اما چادر مقبولش را قچی، قيچی يافت. |
او اين کار را از خجسته دانست، تا اين که مادرش گفت، خودت چادرت را قيچی زدی وقتی که چادر بهشته را می بريدی. بعد از آن بهشته تصميم گرفت، دگر با قيچی بازی نکند، پدر بهشته از بازار چادر های نو يکی برای بهشته و يکی برای خجسته آورد، تا دگر پريشان نباشند. |