 | | | زرغونه با لبخندزيبايش، پيام آشتی و تحفه دارد، شما برای دوستان تان چه هديه داريد؟ |
زرغونه، گلالی وآصفه خواهر خوانده های بودند که در يک قريه زندگی می کردند. روزی آصفه وگلالی باهم برای ساعتتيری برآمدند. آندو بعد از ساعتتيری زير درختی نشستند و از لباس های نوروزيشان گفتند. گلالی پيشنهاد کرد که در ميله ی نوروز، خوبست تا عروسی گدی آصفه را هم داشته باشند. آصفه پذيرفت، امالباس سبز برای گدی نداشت.دراين موقع زرغونه با گدی نو و لباسهای سبز وسرخ سوی آنها آمد . گلالی به زرغونه از عروسی گدی در ميله نوروز گفت و ازش خواست تا پيراهن سبزگديش را به گدی زرغونه بدهد. هردو خانه آصفه رفتند که او گريه می کرد، زيرا گديش را برادرکوچکش درتنور انداخته بود. گلالی وآصفه وی را دلداری دادند. آصفه با قهر زرغونه را از خانه کشيد و با گريه گفت، امسال نوبت عروسی گدی وی بود، اما زرغونه نوبت را گرفت. گلالی اصل قضيه را برايش قصه کرد.  | | | نوروز آمد و اطفال لباس های نوروزی به تن کردند و ميله ی نوروزی گرفتند. |
حالا ديگر آصفه که گدی هم نداشت از رويه اش با زرغونه پشيمان بود، درب خانه زده شد و زرغونه را ديد که با خنده گدی جديدش را با لباسهای سبز به وی تحفه آورده بود. آصفه با خجالت از پذيرفتن انکار کرد، اما گلالی وی را تشويق کرد تا آن را بپذيرد، دگر آن گدی از آصفه شد و در نوروز عروسی گدی را با خوشی وسرودن آهنگ بهاری تجليل کردند. |