 | | | وقتی نادر بولانی گندنه را غذای دلخواهش خواند، دل نجيب دنبال آن تپيد. |
نجيب ، فهيم ونادر همقريه و هم صنف بودند، آنها از خوراکه های دلخواه شان می گفتند.نجيب از برنج، فهيم از لوبيا و نادر از بولانی تنوری گندنه تعريف می کرد. نجيب با شنيدن نام بولانی دلش هوس خوردن کرد. دوروز بعد نادر، آندو را به خوردن بولانی دعوت کرد. درهمين گفتگو دفعتآ رعد و برق شد و باران شديدی تا دوشبانه روز باريدن گرفت. نادر قبل ازرفتن به مکتب به مادرش از بولانی يادآور شد، مادرش از زير آب شدن کرد های گندنه گفت و فهيم را دنبال گندنه بازار فرستاد. در بازار نسبت ريزش باران دوامدار، خبری از گندنه نبود، نادر نزديک چاشت جگر خون و دست خالی برگشت . آن روز چاشت مادر نادر برای نجيب و فهيم تخم پخت، نادرتمامی ماجرا را برای دوستانش بيان کرد. نجيب قهر کرد و آنها را برای شوربا دعوت کرد. فردا مادرنجيب شوربا پخت، اما يادش آمد نمک ديگ را فراموش کرده او از نجيب خواست يک قاشق نمک در ديگ اندازد.  | | | نجيب وقتی نجيب از غذا چشيد، شوری شوربا مغزش را تکان داد. |
نجيب فراموش کرده کوچه رفت. مادر در ديگ نمک علاوه کرد و نجيب که باز گشت، يادش آمد و رفت در ديگ نمک ريخت. وقتی فهيم ونادر آمدند، شوربا آماده،اما شور بود، نجيب از مزه شور با پرسيد، آنها توصيف کردند، اما وقتی نجيب به خوردن شروع کرد، شوری شوربا مغزش را تکان داد. نجيب که توصيف شوربا را از دوستانش شنيده بود از کار روز گذشته شرمنده شد و از نادر معذرت خواست . |