 | | | عمران عادت داشت با پا های برهنه دوش کند، اما خليدن خار درپايش از ساعتتيری ماند. |
در قريه يی زيبای عمران، بهيروکامله دوستان هم بودند. روزی برای ساعتتيری به ميدانی قريه رفتند تا به ساعتيری گير کان بپردازند. عمران بوتهايش را از پا درآورد و پاهای برهنه به دوش شروع کرد، ديری نگذشت که خاری به پايش خليد و فرياد زده از ساعتتيری ماند. کامله و بهيربازی را به فردا واگذار شدند، عمران وعده کرد که فردا با توپ می آيد. فردا باز هم عمران بوت هايش را از پا بيرون کرد، هر چند مانعش شدند، اما سودی نداشت. اينبار پای عمران حين ساعتتيری با سنگی تصادم کرد و فريادش بلند شد، پايش چنان ضربه ديدکه دوشب ودو روز از شدت درد آرام نداشت. ناگه به خواب رفت و گريه يی شنيد، در جستجوبرآمد، ديد که صدای گريه از پايش است، عمران متعجب شده علت را پرسيد؟ پا علت را بی احتياطی عمران خواند که باعث عذابش می شود، اما او پايش را ملامت کرد. پا از دست درد و زخم هايش به عمران گفت.  | | | عمران از خواهرش خواست آب و صابون بياورد تا پاهايش را بشويد. |
عمران از پايش خواست چاره يی بسنجند تا ازعذاب رهايی يابند.پا مشوره داد تا تميزش کند و از دوستش (کفش هايش) دورش نسازد. عمران از خواب پريد، خواهرش آمد، او از درد شکايت کرد، از خواهرش خواست آب و صابون بياورد تا پاهايش را بشويد. بعد از آن روز عمران موا ظب خودش هنگام ساعتتيری بود وهيچگاهی کفش هايش را در کوچه از پا نمی کشيد. |