 | | | کبير پس از رهايی از بند ديو به قريه بازگشت و پس از آن از بمبه خيلی مواظبت می کرد. |
کبير، مجيد و شريفه همقريه و همبازی بودند، آنها با ساير اطفال يکجا از چشمه آب می آوردند، اما بعد از زمانی چشمه خشک شد و مردم از اين رهگذر دچار مشکل شدند. همه اطفال به احتياط آب می بردند، مگر کبير چنين نبود او با بی پروايی بمبه را محکم می زد و بر آن سوار می شد، تا اين که روزی بمبه شکست. همه پريشان شدند، چون دگر جای برای آب بردن نداشتند، کبير ملامت شد، او برای آب گرفتن به قريه يی همجوار می رفت. همه از او بريده بودند، کبير که از کارش خجالت بود به تنهايی عازم ديار ديگر شد، از دور اطفالی را ديد، که در غم آب بردن نبودند و ساعتتيری می کردند. کبير آنها را دنبال می کند تا اين که به ويرانه يی می رسند، انجا مغاره يی بود که دروازه داشت و در بعد از ورود کبير بسته شد. خنده ی ديو در مغاره پيچيد، کبير ترسيد، ديو او را نزدش خواست، هرقدر عذر آورد اما ديو از گناه تخريب کردن بمبه خبر شده بود. ديو هم از همان بمبه آب می نوشيد، از همين رو از کبير خواست از چاه برايش آب بکشد، دم چاه زاغ بود که می خواست با کبير همکاری کند.  | | | سرانجام بمبه ی قريه ترميم شد و اين مژده را زاغ به کبير برد. |
زاغ گفت اگر بمبه دوباره ترميم شود، ديو او را رها می کند. کبير مصروف آب کشيدن می شود، دولچه به مشکل بلند می شد، چون خيلی سنگين می نمود. زاغ پيچ های بمبه را به قريه برد تا مردم آن را درست سازند، اما کبير از آزاد شدن نا اميد شده بود، ديری نگذشت که زاغ برگشت و نويد جور شدن بمبه را آورد. سرانجام کبير از بند ديو رها شد با يک عالم مشکلات دوباره به قريه ی خود رسيد و پس از آن از بمبه خيلی مواظبت می کرد تا با مشکل دچار نشوند. |