روزی صالح مصروف کار بود که طالع رسيد و بر برادرش انتقاد ، تديری نگذشت که دعوای هردو بالا گرفت و هردو خفه شدند.
باد شديدی وزيدن گرفت وکلاه طالع را برد ، او آنقدر پشت کلاهش دور رفت که راه را گم کرد، صالح دنبال برادرش سرگردان بود.
شب شد و طالع پس قلعه ماند که صاحب آن ، اولاد نداشت، صبح طالع شريک کار و زندگی آن شخص شد.
صالح که دنبال برادرش بود پيره ز نی را در حال نمد بافی ديد، خواست کمکش کند و به همين بهانه نمدمالی را هم آموخت.
روز ها گذشت، طالع در تجارت پيشرفت کرد و صاحب زندگی شد، مگر روزی کشتی تمام مال های تجارتش غرق شد.
در همين وقت از قضا صالح با نمد های زيبای رسيده از ديدن طالع خوش شد، او نمی دانست نمد هايش چگونه بفروشد و طالع در تجارت ناميد شده بود .
سرانجام هردو با در نظر داشت مهارت هايشان کار می کردند، صالح نمد می ماليد و طالع آن را به فروش می رساند، همان بود که تجارتشان رونق يافت.