 | | | باد وزيدن گرفت و خاک همچو ديوی چرخيده بلند شد و به بچه ها را دور زد. |
بود نبود، زير آسمان کبود، خواهرو برادری بود به نام های فخرالدين و سلطانه، درقريه يی آنها نفوس بيشتر مردم سبب شيوع بيماری های گونه گونی شده که سرما خوردگی يکی از آن بود. روزی هردو به قصد ساعتيری بيرون رفتند، سلطانه ترسيده ترسيده به ا طراف می نگريست، زيرا ازمادرش شنيده بود که ساعتيری در کوچه سبب مريضی می شود. فخرالدين با دوستانش درميدانی توپ بازی داشت و سلطانه زيردرختی به تماشا نشسته بود. اکثريت بچه ها عطسه می زدند. سلطانه انديشيدچی سبب بيماری بچه ها شده است؟ باد وزيدن گرفت و خاک همچو ديوی چرخيده بلند شد و به بچه ها را دور زد. او با عجله بردارش را صدازده ديو خاکی را نشانش داد. دراين موقع ديو به کمک شمال نزد جلال رسيد که درگول ايستاده بود. فخرالدين از بچه ها خواست آنجا را ترک کنند. آنها برآمده و ديو خاکی را نگريستند. ديو خاکی می چرخيد و با صدای وحشتناکی ترانه سر می داد، جلال هم به عطسه زدن شروع کرد. بچه ها علت مريضی شان را از ديوخاکی دانسته برای راه نجات مشوره کردند.  | | | بچه ها ميدانی را آبپاشی کردند، شمال وزيد، اما ديو نتوانست سر کشداز همين رو از بين رفت. |
از نظر سلطانه راه نجات درپاک سازی وآبپاشی محل ساعتتيری شان بود. همه نظر او را گرامی داشتند و به به کمک بزرگان منطقه شان راپاک کردند. فرداوقتی بچه ها به بازی رفتند و فخرالدين ميدانی را آبپاشی کرد، باز هم شمال شد و ديو خواست سرش را بلند کند، اما نتوانست، با داد و فرياد و خشم از بين رفت. بعد از آن مردم هميشه منطقه را پاک می کردند و دگر هيچ کسی بيمار نمی شد. |