 | | | زاغ، صاحب باغ موفقيت وی را تبريک گفت و به وی اجازه داد از تمام مزايايی باغ استفاده کند. |
فريبا، ياسمين، خليل و عبيد همقريه و همبازی بودند، روزی فريبا و خليل دنبال ياسمين وعبيد رفتند تا باهم طرح ساعتتيری چشم پتکان ريزند. هنگام ساعتتيری متوجه باغ بزرگی شدند که هرگز آنجا نرفته بودند. باغ پنجره های بزرگی داشت، که از عقبش درختان پراز ميوه و انواع بازيچه ها به چشم می خورد. تاخواستندداخل باغ شوند، در را قفل يافتند، ياسمين پرسيد کليد اين باغ نزد کی باشد؟ زاغی روی شاخچه نشسته خود را صاحب باغ گفت. کليد اين قفل طلسم چهار فصل دارد. آنها فکر کردند به خاطر داخل شدن به باغ بايد يک سال انتظارکشيد، اما زاغ تصحيح کرد: اين چهارفصل را با چهار قدم چند ثانيه يی می توان گذشت وبرای آمادگی يک روز مهلت داد. عبيد، ياسمين وخليل اين کار را ساده دانستند. فردا همه سوی باغ رفتند و زاغ آنها را به محل گذار برد. عبيد در قدم اول هوای بهار را حس کرد، اما در قدم دوم، شدت گرمی را طاقت نياورده بازگشت. ياسمين با تمسخر به راه افتاد، اما از يک قدم پيشتر رفته نتوانست. خليل هم بوتلی آب برداشت وتنها دوقدم بيش رفت.  | | | کليد اين قفل طلسم چهار فصل دارد، که با چهار قدم چند ثانيه يی می توان گذشت ، اما چگونه؟ |
فريبا با لباس بهاری و آب، با سهولت از آنجا گذشته کليد بزرگی را دريافت و قفل را باز کرد و داخل باغ شد. زاغ، صاحب باغ موفقيت وی را تبريک گفت و به وی اجازه داد از تمام مزايايی باغ استفاده کند. |