 | | | وقتی قدرت به درخت بالا شد که چوچه های مينارا بگيرد، مينا از ترس پريد. |
بودنبود در يک قريه زيبا دوستانی به نامهای قدرت، اميدو فهيمه بودند. آنها روزی در ميدانی قريه ساعتتيری می کردند که قدرت يکباره سوی درختان رفت. دوستانش وی را صدا زدند، اما او نپذيرفت وآنها را هم با خود برد و خود به درختی که مينا آنجا آشيانه داشت، بالا رفت تا چوچه هايش را بگيرد . مينا از ترس ازلانه اش پريد، اما قدرت با ديدن تخم ها خوش شد. چند روز بعد، صدای چوچه های مينا بلند شد، مينا باز قدرت را ديد و از وارخطايی گريست. ديری نگذشت که کبوتری به کمکش رسيد و دست قدرت را نول زد. قدرت سخت ترسيد و از درخت پائين آمد، روز بعد باز هم آنجا رفت که با صدای کبوتر تکان خورد. کبوتر جادويی بود و قدرت را به مينا تبديل کرد و در لانه نشاند، هرچند قدرت ناله و زاری می کرد، اما کبوتر او را دوباره به انسان تبديل نکرد. صدای گريه يی قدرت به گوش قسيم رسيد که از آنجا می گذشت، او نيزبه قصد گرفتن مينا خود را به آشيانه اش رساند.  | | | کبوتر جادويی بود و قدرت را به مينا تبديل کرد و در لانه نشاند. |
با ديدن قسيم ترس مينا (قدرت) بيشترشد ودلش در سينه می تپيد. سرانجام قسيم با تلاش زياد هم نتوانست دستش به آشيانه يی مينا برسد. قدرت پشيمان زار زار گريست، دراين موقع کبوتر دوباره آمد، قدرت ازش خواست او را دوباره به انسان مبدل کند و وعده سپرد تا هرگز هيچ گاه پرنده يی را نيازارد. کبوتر هم قبول کرد و او دوباره به حالت اولش برگشت. |