 | | | پدر کامران، موجوديت درخت را مانع سيل می داند، ا زهمين رو از نهال ها مواظبت می کند. |
در دهکده يی زيبای، احسان، کامران و زرمينه دوستانی خوب بودند. روزی احسان برای ساعتتيری رفت، اما کامران وزرمينه نرفتند، چرا که به آبياری نهال ها پرداختند. احسان خنديد و کار آنها را بی فايده خواند. روزبعد احسان بزهايشان را برای چراندن برده از نهال های نيمه خشک مقابل خانه که بدر قبل ازرفتن به سفر وظيفه آبياری آنها رابه وی داده بود يک شاخچه کند. کامران وزرمينه از وی خواستند از نهال های خود مواظبت کند،اما او نپذيرفت وبرگ های سبزآنها را نيز به بزهايش کند. چند روز دگر هم گذشت، کامران و زرمينه زير درختان شان ساعتتيری می کردند، احسان نيز باآنها يک جاشد. زرمينه از سايه درخت ها تعريف کرد. احسان که از حرف های زرمينه خوشش نيآمد، آنها را ترک گفت، در اين موقع ابر سياه رسيد که رعدو برق به دنبال داشت و باران شديدی باريدن گرفت. باران يک شبانه روز باريد، وقت وقتی مادر احسان صبح از خواب برخواست سرو صدای مردم را شنيد و ديد که سيلاب در حويلی آنها داخل شده است.  | | | زرمينه از نهال و درختان مواظبت می کند، اما احسان به بازی گوشی پرداخته است. |
مادر با عجله احسان را صدازد تا کمک شود و آب را از خانه بيرون کشد، تا آنها سوی حويلی رفتند، ديوار حويلی غلطيد. احسان که خيلی ترسيده بود پدر کامران را خبر کرد و پرسيد چگونه سيل به خانه يی آنها راه نيافته، او درختان مقابل حويلی را مانع سيلاب دانست. در اين وقت احسان متوجه اشتباه خود شد که در برابر نهال هايشان از بی تفاوتی کار گرفت و حال نتيجه او را ديد. |