|
قصه های زندگی: زاغ حسود | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
خرگوش،بقه و گنجشک با هم دوست بودند و روزی مشوره کردند که يکجا با هم زند گی کنند و خرگوش پيشنهاد کردبرای زندگی مشترک نياز به کار يکجايی هم دارندهمه پذيرفتند. بقه آب آوردن را به دوش گرفت، گنجشک مزارع را دور زده خوراکه برای همه تدارک می ديد و خرگوش جاروب و پخت و پز می کرد. کار ها در طول روز انجام می يافت و لذت بخش بود، آنها با خوشنودی تمام نان می خورند و به شوخی و مزاح می پرداختند. زاغی که در نزديکی آنها می زيست،حسودانه از طرز زندگی شان رنج می برد و از تنهايی خودمی ناليد، سرانجام به فکر جدايی آنها شد. روز بعد زاغ ، بقه را گوشه کرده گفت: " مدتيست مراقبم، همه روز آب می بری از پا و کمر افتادی، بعد دنبال گنجشک می رود. کنجشک که خسته از کار باز گشته، روی شاخه بلوط پيردم گرفت، زاغ رفته از راحتی بقه و خرگوش و از جان کنی.گنجشک برايش گفت. به همين گونه نزد خرگوش شتافته و او را همچون زندانی درگير چهارديوار خانه می خواند و از هواخوری گنجشک و از آببازی بقه گوشزدش می کند. فردای همان روز همه می خواهند کا رهايشان را عوض کنند، بقه به جای خرگوش کارهای خانه را می کند، گنجشک آب می آورد و خرگوش نان می آورد. پس از تلاش زياد، خرگوش نتوانسته نان بياورد، گنجشک هم قادر آوردن آب نشد و بقه هم در کار و بار خانه درماند.
آن روز در حالی که زاغ از خوشی می رقصيد و بيت می خواند،سه دوست گرسنه و تشنه مانده شب را هم با فکر به سر بردند. فردا همه زير درخت ( آشيانه زاغ ) جلسه گرفتند تا دليل بی نظمی را دريابند، همه مقصر اصلی زاغ حسود را دانستند که باعث بر هم زدن دوستی آنها شده بود. زاغ از خجالت سر به زير بال فرو برد، همين که ديد هر سه دوست برای هواخوری سوی درياچه رفتند، او هم فرار کرده در دوردست های جنگل آشيانه می گزيند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||