 | | | فرشته گمان می بردذکيه نسبت به او سلما را بيشتر دوست دارد. |
ذکيه، فرشته وسلما دوستان و همقريه بودند که هميشه باهم ساعتتيری می کردند، اما فرشته گمان می بردذکيه نسبت به او سلما را بيشتر دوست دارد. برنامه را بشنويد روزی ذکيه و سلما مصروف شستن ظروف درکنار جوی بودند، که مادر ذکيه به دخترش پول دادتا از بازار سودا بخرد. ذکيه ، سلما را با خود برد، درجريان راه فرشته را ديدند. او پيشنهاد ساعتتيری کرد، هر چند آنها انکارکردند، اما ناچار شدند ساعتتيری کنند. در جريان ساعتتيری به فکر پول سوداشد، .وقتی دست به جيبش برد ،پول نبود. ذکيه وسلما اظهار بی خبری کردند. فرشته نزديک ذکيه شده با شيطنت به سلما تهمت بست که روز قبل درجريان ظرف شستن کاسه يی آنها را ربوده بود. ذکيه با قهر از سلما پولش را خواست. هرچند سلما چيزی نمی دانست، اما فرشته اسرار کرد که پول نزد اوست.سلما گريه کنان خانه رفت . ذکيه هم با جگر خونی خانه رفت. فرشته به رقيه خترک همسايه شان در مورد جنگ انداختن سلما و ذکيه گفت. ذکيه تمام حرفهای فرشته را شنيد و با قهر ازش علت را پرسيد؟  | | | فرشته از سلما به ذکيه با شيطنت تهمت زد که هنگام ظرف شستن کاسه يی آنها را ربود. |
سلما علت را دوستی بسيار زياد آن دوگفت که او را چندان دوست ندارد. سلما وقتی ذکيه وفرشته را ديد که سوی او می آيند، خواست خانه برود، اما دکيه مانع شد . سلما با وجود آنکه بيشتراز ذکيه بالای او قهر بود چون فرشته را بسيار دوست داشت معذرت او را پذيرفت از ذکيه نيز خواست اورا با و آشتی کند. سرانجام همه با هم آشتی کردند و دوستی شان را از سر گرفتند.. |