 | | | اسدبا قاچاقچيان مواد مخدر همكارشد و از نجيب هم دعوت کرد.. |
نجيب حدود ۱۵ داشت، وی دوستی به نام اسد داشت. روزی نجيب به قصد گندم دروی از خانه بيرون شد که اسد را ديد که خيلی شتابان راه افتاده بود. نجيب صدايش زده علت را پرسيد؟ هرچند اسد از دادن جواب کناره می رفت، اما نجيب حدس زد چيزی ازش پنهان می کند. با آنهم از وی خواست به گندم درويرفته مزد خوبی حاصل کنند. اسد آن کاررا بی ارزش خواند و ناگه افزود، کاری خوبی يافته است، پس از اصرار فهميده شد که وی با قاچاقچيان موادمخدرهمکارشده است. روز ها گذشت و باز هم اسد پيدا شد، نجيب که مصروف گندم دروی بود گمان برد، اسد کار قاچاق را ترک کرده و می خواهد گندم درو کند. اما خلاف توقع، اسد کار نجيب را بيهوده خواند، نجيب با تبسم به کارش افتخار کرد وگفت "نابرده رنج گنج ميسر نمی شود – مزد آن برد جان برادر که کار کرد"....  | | | نجيب از اسد دوستش خواست برای گندم درو رفته مزد خوبي حاصل كنند. |
تمسخر اسد بيشتر از بيش اوج می گرفت و از نجيب خواست همکارشود. در همين حال شخصی صدازد . نجيب بيشتر مشوش شد و تصميم گرفت هرشکلی شده مانع کار اسد شود. نجيب درمورد کاروی ازمادر اسد پرسيد، مادراظهار بی خبری کرد، دراين موقع اسد رسيد و با عتاب از نجيب پرسيد به مادرش چه می گفت؟ نجيب به جديت ازاوخواهش کرد تا از کاراش دست بکشد چون عاقبت خوب ندارد. اسد قهر شد واو را حسود خواند. چند لحظه بعد موتر پوليس رسيد و همهمه ی مردم بلند شد. پوليس ها برای دستگيری قاچاقچيان آمدند که اسد هم شامل لست آنها بود. نجيب با عجله همراه مادر اسد به حوزه رفت.
 | | | پوليس ها برای دستگيری قاچاقچيان آمدند که اسد هم شامل لست آنها بود. |
پس از چند ساعتی نجيب ومادراسد اجازه ملاقات يافتند. در دهليز صدای گريه و ندامت اسد پيچيده بود. اسد وقتی نجيب ومادرش را ديد بيشتر گريسته گفت: او حرفهای نجيب را ناديده گرفت و به پای خود به زندان آمد. وی عهد بست از سپری کردن معياد جزا با زحمت گنج بدست آرد. |