 | | | رفيع ازمسابقه فوتبال گفت که صرف دو روز وقت دارند، بايد به تمرين بپردازند. |
سه دوست به نام وليد، رفيع وهمايون درقريه يی زيبای زندگی داشتند. آنها همبازی و همراه مکتب بودند. دريک روز که هوا گرم وآفتابی بود، وليد وهمايون ازمکتب سوی خانه می رفتند که رفيع را ديدند. رفيع ازشرکت درمسابقه فوتبال به آنها گفت که برای مسابقه دو روز وقت دارند. وليد وهمايون نيز به خوشی پيشنهادرا پذيرفتند. ظهرآن روز رفيع وهمايون به ميدانی قريه آمدندومنتظر وليد ماندند،اما ازوی خبری نشد. هردو خانه ی او رفتند، اما وليداز از تمرين درهوای گرم انکار کرد. دوستانش وليد را ناز دانه گفتند و تصميم گرفتند او را شريک مسابقه خود نسازند، وليد ازبازی کنان خوب تيم شان بود، اما هردو به تمرين آغاز کردند. پس از چند دقيقه تمرين هردو احساس ضعف کردند، بالا خره دلبد و بی حال شدند. پدروليد که از آنجا می گذشت، آنها را ديده به کلينيک برد. داکتر پس از معاينات و اقدامات عاجل به پدر وليد ازآفتاب زدگی هردو گفت.همايون خجالت زده از حرف ناشنوی خود ندامت کرد.  | | | داکتر پس از معاينات و اقدامات عاجل به پدر وليد ازآفتاب زدگی هردو گفت. |
رفيع با جگر خونی به داکتر گفت دو روز ديگر تمرين کرده نمی توانند و آنها مسابقه را از دست دادند، اما زود دريافتند که مسابقه به هفته آينده به تعويق افتاد. رفيع ووليد خوش شدند وتصميم گرفتند بعد ازاين صبح وقت و ديگر روز تمرين کنند وآمادگی خوب گيرند. |