 | | | تابستان بود و هوای خيلی سوزان. اطفال درروز های گرم در جوی بزرگ قريه آببازی می کردند. |
تابستان بود و هوای خيلی سوزان. عمر، احسان و نجيب سه دوستانی بودند که درروز های گرم در جوی بزرگ قريه آببازی می کردند. يک روز احسان پس از چاشت دنبال عمر رفت تا باهم به آببازی بروند، سپس نجيب را ديدند که قبلا آمده ودر کنار جوی نشسته است. آنها با شوق به آببازی پرداختند. وقتی عمرازآب بيرون آمد، زيرآفتاب نشست. دراين موقع مردهمسايه که از آنجا می گذشت اورااز نشستن زير آفتاب منع کرد، اما او نپزيرفت. فردانجيب واحسان قرار وعده ديروزکنارجوی آمدند و منتظر عمر ماندند، اما از او خبری نشد انتظار طول کشيد و هردو خانه ی عمر رفتند . نجيب از پس در، عمر را صدازد. ديری گذشت عمر با صدای گرفته جواب داد وآهسته سوی آنها آمد. او بيمار بود . احسان وعمر جگر خون شده از آببازی صرف نظر کردند. باز هم عمر مريضی اش را مهم ندانست و از آنها خواست باهم آببازی کنند. پس از چند دقيقه عمر به عجله از آب بيرون شد و بازهم زير شعاع داغ آفتاب نشست. هوا خيلی گرم بود، همه با هم سوی خانه رفتند، عمر ناراحت بود، ديری نگذشت استفراغ کرد، دوستانش به کمک شتافتند واو را به کلينک قريه بردند. پس از معاينه، عمر بستر شد.  | | | داکتر علت بيماری عمر را گرما زدگی خواند که پس از آببازی فتن زير شعاع آفتاب نشسته بود. |
عمر به داکتر گفت از ديروز چيزی نخورده است. سرانجام پس از جستجوی زياد داکتر موفق به دريافت اشتباه عمر شد که در گرم ترين موقع روز بعد از آببازی زير شعاع آفتاب نشسته و دچار گرما زدگی شده است. علت مشکل عمر واضح شد و او به ياد آورد که به حرف های مرد همسايه ودوستانش گوش نکرد و دچار گرمازدگی شد. |