 | | | رستم بدون نگاه به اطرافش از سرک دويدکه با موتر سايکلی تصادم کرد. |
رستم وثريا دو خواهر و برادربا مادر شان زندگی داشتند، روزی مادر هردو را دنبال سودا به بازار فرستاد که چند کوچه دورتر از خانه ی شان بود. برنامه را بشنويد رستم به رفتن بازار راضی نبود، زيرا با نسيم قرار پيشکان در دوش داشت، لذا از ثريا خواست تا کوچه را با دويدن طی کنند، اما ثريا به منظور پستی و بلندی کوچه نپذيرفت. هنوز دوش تازه شروع شده بود که رستم دلتنگ شد و به عقب رفتن آغاز کرد، ثريا فرياد زد، او گاوی را ديد که سوی رستم می آمد. صاحب گاو، گاورا به سمت ديگرراند. ثريا از رستم خوست متوجه راه رفتنش باشد تا با خطری مواجه نشود، اما رستم اورا تمسخر کرده به کارش ادامه داد. در بازار، رستم بدون آنکه به اطرافش بنگرد از سرک دويد، که با موتر سايکل تصادم کرد. همسايه يی او را نزد داکتر برد. پای رستم شکسته بود، گج شد. مادررستم ازطرف اولاد هايش پريشان بود، خواست دنبال آنها برود، دراين موقع همسايه را ديدن که رستم را گرفته آمد. مادربا گريه علت راپرسيد ؟ رستم که از شدت درد می گريست، ثريا تمام جريان را برای مادرش تعريف کرد. روز ها گذشت و رستم می توانست راه رود.  | | | پای رستم در اثر بی پروايی شکست، داکتر پايش را گج کرد. |
از خانه بيرون شد، نسيم را ديد که با بچه ها ديد که در مورد مسابقه دوش حرف می زنند که در آن روز برگزار می شد. رستم که دوش را خيلی دوست داشت و سرعت خوبی هم داشت .از اينکه از مسابقه محروم شده بود خيلی جگر خون شد، او عهد بست درگذشتن از سرک بعد از اين محتاط باشد. |