 | | | روباه مکار به شغال و گرگ دروغ گفت که با رفتن شما، شير آمد و به زور غذا را برد. |
درجنگلی زيبا گرگ، شغال و روباه دوست بودند. روزی هر سه دنبال شکار رفتند، بعد ازسرگردانی زياد سرانجام شکار کردند. همه از شکار خوردند. گرگ پيشنهاد کرد باقی را به چوچه های شان ببرند، اما روباه پيشنهاد کرد مقداری غذای ديگر هم شکار کنند. گرگ وشغال تشويش غذای باقی مانده را داشتند، که خورا ک حيوان ديگرنشود. روباه مسووليت نگهداری آن را به دوش گرفت و گرگ وشغال دنبال خوارکه رفتند. روباه غذا را به چوچه هايش برد و خودش گريه کنان منتظر گرگ وشغال نشست. آنها دست خالی بر گشته علت گريه روباه را پرسيدند، او گفت: "با رفتن شما بچه يی شير آمد و غذا را به زوربرد". گرگ وشغال از اينکه نتوانستند به چوچه های شان غذا بياورند عصبانی شدند. درجريان راه شغال جای پاهای روبا را ديد و به گرگ نيز نشان داد. هردو شک کردند، اما چيزی نگفتند. روبا با خوشحالی خانه رفته چال فردا را طرح کرد. فردا شغال گفت از راه کوتا روند،اما روباه آن راه را خطرناک خواند. گرگ وشغال باورکرده به چقريی افتادند که روبا حفرکرده بود. روباه با ريسمان که قبلا آنجا گذاشته بود، اول غذا را بالا کشيد و بعد ريسمان را دندان زد و پاين انداخت. تا شغال بالا شد ريسمان سکليد. به بهانه ی دريافت ريسمان نو روبا غذا را برد. وقتی گرگ وشغال را بيرون آورد دفعتا سرو صدا سرداد که گويا غذا را که همان جا گذاشته بود.  | | | به بهانه ی دريافت ريسمان نو، روباه غذا را برد، بعد فرياد برآورد که غذا دزدی شده است. |
گرگ وشغال حيران شدند چی کنند. دراين موقع سگ کوچی آنها را ديده مستقيمآ سوی روباه آمد. روباه تا خواست فرار کند، پايش لغزيد و در همان چقری افتاد. بعدازرفتن سگ روباه داد و فرياد زد. گرگ وشغال آمدند .روباه بدون آن که آنها چيزی بگويد به جرم خود اعتراف کرد و از آنها طالب کمک شد. هردو به شرطی وی را کمک کردند که از حيله دست کشد. روباه پذيرفت و گرگ وشغال او را از چقری بيرون کشيدند. |