 | | | آدم رباها اسد و صادقه را ربودند، در راه از باندشان از موجوديت پوسته پوليس آگاه شدند. |
اسد و صادقه با کودکان قريه شان دوست بودند و ساعتتيری می کردند. آن دو حتی نام قريه و پدر ومادرخود را نمی دانستند. روزی اسد گفت جای دور برای ساعتتيری بروند، اما صادقه قبول نکرد. صادقه از قول پدرش گفت که برای رفتن به جا های دور برايشان اجازه نداده بود، مگر اسد، صادقه را به زور برای چشم پتکان با خود برد. چند نفرناشناس سوی آنها آمد، صاقه زياد ترسيد، مگر اسد اورا دلداری داد. آنها که آدم ربا بودندبا مهربانی به فريب اطفال پرداختند. صادقه می گريست و آدم ربا ها برای شان کيک آورد تا بخورند و رفع خستگی کنند، اسد کيک را گرفت، اما صدادقه مانع اش شد. آدم ربا بزور هردوی آنها را به موتر می کشناند، در راه همکارانشان زنگ می زده رهنمای می کنند و از مشکلات پوسته پوليس برايشان می گويند. آنها طبق هدايت دهان اطفال را بسته هردو را پهلوی هم می نشانند تا کسی نداند که آنها مسموم شده اند.  | | | سرانجام اطفال به کمک پوليس نجات يافتند، اما درمورد نشانی خانه ی شان نمی دانستند. |
وقتی پوسته ی پوليس ميرسد، آدم ربا ها اطفال را اولاد هايشان معرفی کرد، گفت آنها را نزد داکتر می برند. صادقه که کيک نخورده بود و از قضيه آگاه بود به پوليس اشاره کرده آنها را فهماند. پوليس بزودی موتر آدم ربا ها را متوقف ساخت و به دستگيری آنها پرداخت.. |