 | | | پدر گلنار گوسفندان و بره هايش را سخت دوست داشت ومسووليت آن به فتح پسرش سپرده بود. |
گلنار دختركی روستايی، برادری داشت به نام فتح كه نسبت به وی بزرگتر بود. روزی هردو از سوی مادر برای جمع آوری تركاری به باغچه شان رفتند. سرسبزی وزيبايی باغچه به شوق گلنار می افزود، اما فتح باقهربه او وظيفه داد تا به تنهايی تركاری بچيند وخود با غولك به شكار پرنده ها پرداخت. فتح شكار را بلد نبود، سنگش خطا رفت و پرنده پريد، ناگه آمده به لت وكوب خواهرش پرداخت. گلنار با گريه به مادرش شكايت برد. مادرگلنار راآرام وفتح را ملامت كرد. روز بعد مادر ازفتح خواست گوسفند و بره اش را آب دهد. فتح با رفتن مادرش، گلنار را صدا زد و وظيفه خود را به او سپرد. گلنار كه با خواهر خوانده هايش قرارگذاشته بود، از فتح خواست از چاه آب بكشد تا او آب را به گوسفندان ببرد. فتح با خشم خواهرش را تكان داده به زمين انداخت. سرگلنار كه به سنگ خورده بود، مادرش كه سخت بر فتح قهر بود سرگلنار را با تكه پاك بست. فتح جگرخون بود، زيرا می ترسيد كه گلنار به پدرشكايت نبرد. وقتي پدر علت را پرسيد، گلنار همه را بي توجهی خودش خواند، فردا باز هم فتح در باغچه مصروف غولك بازی بود كه گلناررسيد.ابتدا خواست مانع شود.  | | | فتح علاوه بر اين از کار شانه خالی کرده بر گلنار جبر می کرد، با پرنده ها و دوستانش هم به جنگ بود. |
اما زود با سنگی به شاخ زد تا پرنده ها فرار كنند، كه فتح متوجه شد. گلنار ترسيد كه فتح باز او را خواهد زد، وقتی فتح نزد او آمد، گلنارلانه يی پرنده را نشان داد كه چوچه ها در حال غذا گرفتن از دهان مادر بودند. فتح از ديدن آن صحنه دانست كه گلنار خيلی مهربان است و نمی خواهد حتی پرنده ها اذيت شوند، بنابرين از كردارش پشيمان شده غولك را دور زده با خواهرش به ساعتتيری پرداخت. |