 | | | پدر از نثارخواست منبعد در کار ها کمکش کند، زيرا وی به تنهايی از عهده بر آمده نمی تواند. |
در قريه يی زيبا نثار با فاميلش زندگی می کرد. او دوست و همصنفی به نام کريم داشت .پدر نثار که معمار بود، نثاررا که مصروف درس خواندن بود صدا زد. پدر نثاراز پسرش خواست تا بعد از اين با وی همکاری کند، زيرا وی به تنهايی نمی تواند مصارف خانه را براآورده سازد. نثاراز امتحاناتش گفت، اما پدرنپذيرفت و هشدار داد که به زودی او را از مکتب اخراج کند، در همين حال کريم برای درس خواندن با نثار آمد. کريم علت را پرسيد و نثار با جگر خونی از ماجرا برايش گفت، کريم پريشان شد. هرچاره يی که می سنجيدند از ديد پدرش به درد بخورد نبود. تصميم گرفتند از طريق معلم شان مشکل را حل کنند، اما پدر قبول نکرد. بالاخره نثار به کار پرداخت. روزها گذشت و امتحانات رسيد. نثار پريشان بود و پدر با قهر صدا زد متوجه کارش باشد.کريم به نثار که به طرف آنها می آمد اشاره کرد. پدراش که منظوراو راندانسته بود علت را پرسيد؟ کريم با تشويش آن روز پارچه ناکامی نثار را آورده بود، نثار از ته دل می گريست، و پدر را عصبانی می کرد تا خواست لتش کند کريم مانع شد.  | | | کريم آنروز پارچه ناکامی نثار را آورد، نثار گريست، و پدر را عصبانی کرد. |
پدرنثار به قهرگفت: "اگراو می خواست ازطرف شب می توانست درس بخواند". نثارجگر خونی از کار زياد و خستگی اش گفت که زود به خواب می رفت. پدر با شنيدن اين حرفها، تکان خورد چون خود هم با همچو حالت مواجه بود و از کار شاقه بالاتر پسرش پشيمان شده وعده کرد بعد از اين هرگز مانع درس خواندنش نخواهد شود و خود بيشتر به کارخواهد رسيد. |