 | | | چوچه های فيل، آهو با بلبل وکنری دوست شده بودند و از بته های گل وسبزه مواظبت می کردند. |
يکی بود، يکی نبود، در يک جنگل بزرگ چوچه های فيل، آهو با بلبل وکنری دوست شده بودند و از بته های گل وسبزه لذت می بردند. آهو کرد ها را با پاهايش جور کرده وبيخ هايشان را نرم می کرد و فيل با خرطوم خود به آبياری می پرداخت و بلبل وکنری هم برايشان خواندند . روزی همه ی آنها ساعتتيری چشم پتکان داشتندو فيل چوچه بايد آنها می يافت. فيل ازدور معلوم می شد وآنها خود را پت کردند، فيل نتوانست آنها بيابد. فکری به کله فيل زد و با خرطوم خود آب پاشيد و با اين کار توانست همه را دريابد و هم بته ها را آبياری کند ( هم کار و هم ساعتتيری). روز ها گذشت و فيل نو جوان شد و روز به روز قويتر می شد، اما کم کم مغرور شد و دگر بر گل وسبزه ها مهربان نبود. روزی هنگام ساعتتيری با دوستانش، بلبل از او خواست گل هایچمن را آبياری کند، اما او غرور همه شاخه ها را شکست و لگد مال کرد و خانه بلبل وکنری راهم ويران کرد. کنری وبلبل سخت جگر خون شدند و گريستند، آهوی چوچه، فيل جوان را ملامت کرد.  | | | روز ها گذشت و چشم فيل خوب شد، به ديدن دوستان و گل وسبزه ها آمد. |
در همين حال فيل درختی دگر را هم از بيخ بن برکند، که يکباره شاخه آن چشم فيل را زخمی کرد. چند روز گذشت و چشم فيل کمی خوب شد، هوش بسرش آمد و به ياد دوستانش افتاد همان بود که به ديدار گل ها وسبزه ها آمد و دست به کار شد. |