 | | | در راه طاووس به زاغ خنديد، چون قازنخنديد با او قهر کردت و بر پرهايش باليد. |
درجنگلی زيبای نزديک ساحل، طاووسی با پرنده ها وحيوانات می زيست، روزی با قاز که تازه دوست شده بود برای ميوه خوری سوی درختها رفت. قاز از شاخه های بلند درخت برای هردويشن ميوه چيد، چون طاووس با پرهای زيبايش نمی توانست بپرد،بعد هم سوی دريا رفتند. در راه طاووس به زاغ ديده قهقه خنديد، اما قازچيزی نيافت، لذا نخنديد همين بود ه که طاووس با وی قهر کرد. او که به پرهای خود می نازيد زاغ را به تمسخر گرفت. قاز بر عيب جويی طاووس پی برد و تصميم گرفت اورا متوجه اشتباه ا ش سازد، روز گذشت و باز هم طاووس از طرف شب برای دريافت خوردنی باز هم سوی دريا رفت. در صدای خرس را شنيد و سخت ترسيده به زمين خورد، زاغ نيزازصدای خرس بيدارشده طاووس را ديد و به کمکش شتافت. تمام پرهای طاووس از ترس ريخته بود، زاغ با عجله قاز را صدا زد، هردو قبل از دميدن صبح از پرهايشان برای طاووس لباست ساختند و بعد دنبال خوراکه رفتند.  | | | در فرجام طاووس، قاز و زاغ با هم دوستان خوب شدند وبه زندگی شان ادامه دادند. |
هوا کم کم روشن شد که طاووس به هوش آمده با مشکل خود را به دريا رساند تا آب بنو شد، اما در آب عکس خود را ديده به گريه و فرياد شروع کرد . دراين موقع قاز و زاغ باغذا رسيدند و علت تغيير پرهايش را به وی حکايه کردند، طاووس از کمک آنها خيلی ممنون شد وازاينکه با عيب جوی هاش دوستانش را از خود خفه ساخته بود اظهار ندامت کرد. |