 | | | عزت و جاويد از کار شاقه و زياد در زمين ها خسته می شدند و احساس درد می کردند. |
احمد ،عزت وجاويد سه برادری بودند که پدرشان فوت کرده بود و احمد برادر بزرگ شان بالای زمين کار می کرد، عزت وجاويد نيز بعد از وقت مکتب وی را ياری می کردند. روزی عزت وجاويد از مکتب سوی خانه می رفتند که دفعتآ جاويد به زمين نشت و با هر دودست،شکمش را محکم گرفت، جاويدعلت را پرسيد و او از نخوردن صبحانه برايش گفت. وقتی آنها به خانه رسيدند، احمد با عجله هردو را بالای زمين فرستاد تا پياز های را که وی ار زمين کشيده شده بود در بوجی بی اندازند. عزت و جاويد خسته وگرسنه راهی زمين هاشدند .وقتی بوجی هارا پياز پر شد، خواستند آنها را انقال دهند، دراين موقع جاويد به زمين خورد و از دهنش خون جاری شد. احمد، وی را از زمين بلند کرد ودست ورويش رااشست، اما جاويد از حال رفته بود. عزت علت را گرسنگی وی خواند و چاشت هم او سرزمين به کار گماشته شد، از همين رو از حال رفت.احمد خود آنها را ملامت کرد.  | | | داکتر به احمدگفت، مهره های کمر وی از سبب برداشتن وزن سنگين صدمه ديده است. |
بازهم احمد از عزت می خواهد جاويد را به پشت گرفته خانه انتقال دهد، اما او اين کار را فراتر از توانش می خواند، چون به سبب کار زياد، کمر درد شده است. سرانجام احمد برادرش را به پشت می گيرد و احساس می کند که وزن جاويدزياد است.وقتی به خانه رسيدند به قهربالای عزت صدازد که بعداز خوردن نان زود دوباره بالای زمين برگردد. روز بعد احمد موقع پشت کردن بوجی های پياز، درد شديدی در کمرش احساس کرده به ناله و فرياد افتاد، عزت با وارخطايی از دستش گرفت، خواست نزد داکتر بروند. داکتر بعد ازمعاينات و ديدن عکس کمر وی از احمد علت درد کمرش را پرسيد. وی از بلند کردن بوجی پيار گفت و به تشويش از داکتر پرسيد.که چی مشکلی در عکسش ديده می شود؟  | | | اطفال به تفريح نياز دارند، نبايد کاری بالاتر از توان خود را جبرا انجام دهند. |
پس از تسلی داکتر گفت، اگر به موقع به کلينک مراجعه نمی کرد، شايد مشکل کمرش زياد می شد، حتی به معيوبيت دايم می انجاميد، زيرا مهره های کمر وی از سبب برداشتن وزن سنگين صدمه ديده است. احمد با شنيدن حرفهای داکتر گفت!اگراين حادثه بالای خود وی نمی آمد، ندانسته يکی از برادرانش رااز زيادت کارمعيوب می ساخت. |