 | | | اسداز لياقت احمد حسادت برده به اذيت وی پرداخت، چند بار وی را با بايسکل خود زد |
احمد در صنف پنجم درس می خواند وبه درس خيلی علاقه داشت. روزگار طور شد که بايد از قريه خود به قريه ی دگر کوچ می کردند، در قريه نو احمد سراغ مکتب جديد را گرفت. احمد روز اول وقتی از مکتب باز گشت از درختان وچمن مکتب، رفقا و معلم نو به خواهر ش گفت. معلم آنر وز غير حاضر بود، اسد با دگر همصنفان خواستند احمد را مورد تمسخر قرار دهند، اما احمد درمدت کم توانست لياقتش را تثبيت کند. اسد بيشتر از لياقت وی حسادت برده به اذيت احمد پرداخت، چند بار وی را با بايسکل خود زد ، احمد به تنگ آمد و گوشه گير شد و دگر دلش از درس گرفت. اسد ازاينکه توانست با کار های خرابش، باعث دلسردی احمد از مکتب شود، خيلی خوش شده يکبار ديگربا بايسکلش وی را زده خود با خنده فرار کرد. هنوز اسد فاصله نگرفته بود که پسری او را صدا زد بعد شخص ناشناس از اسد نشانی را پرسيد که او نمی دانستف اما او آهسته، آهسته اسد را به جای خلوت برد.  | | | سرانجام ظالم گرفتار ظلمش شد، پسری به اذيت اسد پرداخت و بايسکلش را دزديد. |
اسد خواست فرار کند، اما آن پسر با زور چند لگد وی را از بايسکل پائين کرده خود سوار بايسکلش شده در چشم به هم زدن دور شد. فرياد اسد به آسمان بلند شد، اکا کسی به دادش نرسيد، يکباره به فکر احمد افتاد که بی موجب اذيتش می کرد ، سرانجام دنيای از پريشانی سوی خانه ی احمد راه افتاد تا از وی معذرت خواهی کند. |