 | | | بنفشه شتافت تا رلمی را کمک کند، اما او با چالاکی بنفشه را فريب داد. |
زلمی و رحيم دو دوست و همسايه با هم ساعتتيری داشتند، آسمان پر از کاغذ پران های رنگارنگ بود، يکباره کاغذ پران چشمکی آزاد شد. برنامه را بشنويد همينکه رحيم ،زلمی را در حال دوش ديد، دنبالش کرد که در اين وقت صدای فريادش بلند شد و در چقری افتاد که زلمی کنده بود. زلمی بالايش خنديد. او به کمک همسايه ها خانه رفت، چند روز بعد زلمی با کراچی رحيم و خواهرش را ديده با مکر از آنها کمک خواست، رحيم با پای دردی کمکش کرد. بنفشه هم شتافت تا کراچی را تيله کند، زلمی با چالاکی بالای کراچی نشست و خواند: رنگ، رنگک سه تار کلوخک - سر شد يار آسوده سر بيمار...... نزديک های خانه، زلمی پدرش را ديد و يکباره پريد و کراچی را از دست آنها گرفت. هردو متوجه شدندکه با آنها چالبازی کرده است. روز بعد باز هم اطفال مصروف ساعتتيری بودند، که سروکله ی زلمی پيدا شد و باز هم از درد می ناليد واز رحيم خواست کمکش کند تا کلينيک برود ،اما رحيم آن را مانور دگر خواند. هرچه زلمی عذر آورد که کسی در خانه نبود، اما کسی باورش نکرد.بنفشه هم رشخندش کرد. درد زلمی بيشتر شده از هوش بردش. همسايه يی او را به کلينيک برد.  | | | زلمی عهد بست دگر به دوستانش دروغ نگويد و فريب ندهد، لذا با هم به ساعتتيری پرداختند. |
پس از معاينه و گرفتن دوا وسيرم ، زلمی خوب شد يک هفته بعدکوچه آمد، اطفال دورش جمع شدند و بنفشه از بيماری اش پرسيد . زلمی خاموش ماند، چون با فريب و نيرنگ هايش، باور دوستانش را از دست داده بود، لذا وعده داد تا دگر دروغ نگويد، چون: دروغ آدمی را کند بی وقار - دروغ آدمی را کند شرمسار |