 | | | هی ميدان و طی ميدان اطفال رسيدندبه درختی که شاخ های برای تکاندن هيزم داشت. |
بود نبود، زير آسمان کبود، قسيم، زرغونه و طارق با هم دوستان خوبی بودند، آنها با هم يکجا به جمع آوری هيزم می پرداختند، روزی طارق تشنه شد و خواست آب بنوشد،اما زرغونه گفت: "نا وقت می شود باز در راه برايت آب پيدا می کنيم". طارق ريسمانی گرفته با دوستانش راه افتاد، هی ميدان و طی ميدان رسيدند ته يک درخت بزرگی که شاخ های خشکيده آن را باد تکانده بود، اطفال به جمع آوری هيزم پرداختند، اما طارق تشنه تر از پيش شد. آنها هرقدر کوشيند و پاليدند و راه افتادند، اما از آب سراغی نيافتند، تا اين که نزديک قريه، مخزنی آب توجه شان را جلب کرد، اطفال خوش شدند، مگر مجرای برای گرفتن آب نبود. طارق می بيند پيپی اگر از ذخيره آب برآمده باشد، تا آن را شکسته آب بنوشد ،اما زرغونه و قسيم پيشنهاد کردند خوبست از کسی بپرسند. سرانجام طارق با مخالفت های دوستانش سنگی گرفت و پايپ را شکست آب با شدت فواره زد، اطفال ترسيدند و تا خواستند فرار کنند مردم قريه سوی شان آمده دليل را پرسيدند.  | | | مرد دهاتی به طارق آب داد و خود رفت تا برای ترميم پايپ نلدوان بياورد. |
طارق با گريه از تشنگی خود به آنها گفت، مرد دهاتی که دلش به حال وی سوخته بود گفت: "اين بار ترا رها می کنيم به شرط اين در هر کار بايد با بزرگان و دوستانت مشوره کنی". مرد دهاتی به طارق آب داد و رفت تا نلدوان برای ترميم پايپ بياورد و اطفال سوی خانه رفتند. |