 | | | مختار دوست اسد ، ا ز او تقاضا می کند تا لحظه ی با بايسکلش چکر زند، ولی اسد نمی پذيرد. |
اسد خيلی بايسکل سواری را دوست داشت، روزی پدر برايش بايسکل کوچک از بازار آورد تا ساعتتيری کند، اسد با خوشی بايسکل را گرفته سوی باغچه سواری رفت . مختار دوست اسد ، ا ز او تقاضا می کند تا لحظه ی با بايسکلش چکر زند، ولی اسد نمی پذيرد. روز ها می گذرد، اسد قد می کشد و بايسکل برايش کوچک و کوچکتر می شود، تا اينکه بايسکل در جمع وسايل کهنه در کنج حويلی جا می گيرد. اسد روزی با خودش فکر می کند، که می شود از وسايل بيکاره چيزهای نو بسازد؟ اين امر اسد را واداشت تا به کمک ذکيه (خواهر)و پدرش از بايسکل و ريکشای کهنه، موترکی برای سليمان برادرکش بسازد. |