 | | | سال نو تعليمی شروع شد و وژمه خيلی با علاقه ی تمام درس می خواند. |
در يک قريه يی کوچک خواهر و برادری بود به نام های نعيم ووژمه، که هميشه باهم يکجا درس می خواندند. روزی پدرخواست به شهر برود، اما چون اولاد هايش خانه نيامده بودند، خيلی مشوش شده به سفر نرفت. پدر دنبال وژمه و نعيم به جستجو برآمد، ديری نگذشت که آنها پدر را ديدند و علت ناوقت کردن شان را وتوزيع پارچه ی امتحان خواندند. پدر پارچه ی امتحان انها را خواست، مگر هردو به درجه های ضعيف کامياب شده بودند. پدر رنجيد وبه آنها اگر سال آينده با درجه بلند کامياب شدند جايزه ی برايشان خواهد داد. روز ها گذشت، نعيم ووژمه برای ساعتتيری برآمدند، پس از چند دقيقه يی وژمه ، نعيم را صدا زد تا زود تر خانه بروند تا والدينشان قهر نشوند. در راه وژمه به نعيم دختر همسايه را معرفی می کند که برای سپری کردن رخصتی های زمستانی اش به روستای آنها آمده است. وژمه تصميم گرفت تا رخصتی های زمستان را نزد او رفته درس بخواند، اما نعيم ساعتتيری را ترجيح داد. سال نو تعليمی شروع شد و وژمه خيلی با علاقه درس می خواند.  | | | نعيم نسبت به درس، ساعتتيری را ترجيح می داد، سرانجام پيامدنمرات کم را همراه داشت. |
سرانجام امتحان رسيد و او پارچه اول نمرگی را برای پدر آورد، اما نعيم با درچه سی و هشتم کامياب شده بود. پدرطبق وعده ساعت دستی و يک بکس زيبای مکتبی برای وژمه جايزه داد. نعيم با ديدن اين کار متاثر شد، وژمه گفت او تمام زمستان را به بازی گذشتاندی ونتيجه اش همين بود، نعيم عهد بست تا تنبلی را کنار گذاشته به درس هايش توجه کند تا او هم نيجه يی خوب به دست بياورد. |