BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت: 05:46 گرينويچ 2012 ,12 فبروري
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: نجات دهيد!

 قصه های زندگی
حسين در مکتب دوستانی به نام شير و ببرک داشت، که او را به سگرت کشيأن تشويق می کرد.
در دهکده يی سر سبز در قشلاقی دور دست که هوای تازه داشت خانواده يی پولدار، طفلکی تولد شد. والدين او را تاج سر خود خوانده حسين نامش گذاشتند. پدر آرزو داشت حسين ، مرد بزرگی شود و قشلاق شان را از بد بختی هانجات دهد، اما پدر مرد و جايدادش ماند. سر پرستی را کاکای حسين گرفت.

سال ها گذشت، حسين قد کشيد و مادرش او را به مکتب فرستاد، او در مکتب دوستانی به نام شير و ببرک داشت، ببرک سگرت می کشد و حسين را هم به اين کار تشويق کرد.

هرچند شير مانع اين کار شد، اما سودی نداشت، حسين به حرف های او گوش نداد و پيوسته سگرت کشيد. ببرک در راه مکتب سگرت خريد.

شير به سگرت تعارفی ببرک علاقه نشان نداد، اما حسين چند دود کشيد و بعد از آن عا دت کرد. او مغرور پول پدر و کاکايش است.

کاکا هم بی چون و چرا هر روز پول زيادی به حسين می داد، تا با از بين رفتن حسين تمام جايداد پدرش را تصاحب کند. سرانجام ببرک، حسين را نزد کاکای خود می برد که مرد چرسی هست.

نجاتم دهيد
سرحد حسين از سگرت و چرس به هيروئين می رسد، حتی روزی سيت طلای مادرش را می دزدد.

اينبار حسين علاوه از سگرت طعم چرس را هم تجربه می کند، آهسته،‌آهسته حالش بر هم می خورد و به کمک ببرک بيرون می رود تا هوای تازه گيرد،‌ اما مجال رفتن ندارد. پس از شستن دست و رو کمی خوب شده خانه می رود.

مادر به حال خراب پسرش می گريد،‌هرچند نصيحت می کند، امااثری نمی بخشد. پس از آن حسين هر روز از کاکا چرسی، چرس می خرد تا کاملاً معتاد می شود .

قصه کوتاه چند سال بعد سرحد حسين به هيروئين می رسد. روزی که پول هيوئين نزدش نمی باشد سيت عراق مادرش را دزديده شهر می رود و ارتباطش با روستايش قطع می شود.

روز ها می گذرد، اما خبری از حسين نيست، روزی همسايه يی آنها، وی را دنبالش می کند که در هنگرپودری ها بود و باش دارد. مرد همسايه رفته با او احوال پرسی می کند.

حسين که خيلی نادم است، می گويد : "هرچند می خواهم هيروئين را ترک گويم،‌اما دگر مجال برگشت ندارم چون اگر پودر برايم نرسد درد می کشم. دگر پول خريدن پورد ونان وآبم را دزدی نمی توانم. می دانم آخر می ميرم.

نجاتم دهيد
مرد همسايه ، حسين را در يکی از کلينيک های شهر بستر کرد، تا چندی حا لش بهتر شد.

کاش می شد هر طوری می شود، نجات يابم، مرد همسايه می داند که حسين از کارش خيلی نادم هست، لذا او را در يکی از کلينيک های شهر بستر می کند. چندی حالش بهتر می شود، حسين می خواهد با مادرش در شهر زندگی کند.

توصيه يی او برای نو جوانان اينست، از همنشينی با رفقای بد دوری کنند تا معتاد نشوند و والدين هم بايد مراقب آمد و رفت اطفالشان باشند.

پشک پرندهقصه های زندگی:
پشک پرنده
 گم شدهقصه های زندگی:
گم شده
 قصه های زندگی قصه های زندگی
پارچه ی امتحان
 قصه های زندگی قصه های زندگی
بقه ی مهربان
قصه های زندگیقصه های زندگی
بلای پنهان
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>