 | | | قدرت وزرمينه با حميد وعده ی ساعتتيری کردند، اما او با يک سطل کثافات آمد. |
دريکی ازروز های زمستان،قدرت وزرمينه با حميد وعده ی ساعتتيری کردند، در جريان ساعتتيری حميد با يک سطل خيلی وزمين آمد. دوستايش پرسيدند که در سطل چيست؟ حميد گفت کثافات را برای تخليه آورده است. حميد برای داخل شدن در ميدان ساعتتيری، خواست کثافات را همانجا بريزد، اما همبازی هايش مانع او شده حميد را واداشتند تا کثافات را در کثافات دانی بريزد. سرانجام حرف های آنها اثری بر کار حميد ندازد، او کثافات را در ميدان ساعتتيری ريخت و ساعتتيری را بر هم زده همه خانه رفتند. روزها گذشت و حميد پيوسته کثافات را در ميدان ساعتتيری می ريخت، اما آن روز بوی بد و متعفن همه جا را گرفته بود، تا خواست راهش را چپ کند که صدای او را متوقف کرد. صدای ناآشنا از پشه يی کثيف، اما جادويی بود که به اثر تغذيه کثافات خيلی بزرگ شده بود. هرچند حميد به اشتباهش پی برده بود، اما پشه ی کثيف جادويی او را بندی کرد.  | | | صدای ناآشنا از پشه يی کثيف، اما جادويی بود که به اثر تغذيه کثافات خيلی بزرگ شده بود. |
تنها حميد درصورت آوردن کثافات از قيد رهايی می يافت، اما او نپذيرفت. قدرت که متوجه کثافات و تعفن در ميدان ساعتتيری شد موضوع را به پدرش گفت. مردم قريه با کار اشر، به پاک کاری ميدان پرداختند. پشه هم که ازاين چنين وضيعت وارخطا شده بود، فرار کرد. حميد هم از دوستان معذرت خواست، با آنها آشتی کرد و تعهد سپرد دگر کثافات را درجای مخصوص کثافات بريزد. |