 | | | باران وشمال دريافتند که قدرتی که در محبت و مهربانی است در زور نيست. |
روز و روزگاری که هوا سرد و بارانی بود، دوستانی به نام های باد، باران و خواب از قدرت و زور آزمايی خود حکايه داشتند و هرکه خودش را بهتر و قويتر از دگری می دانست. سرانجام هر سه شرط بستند هرکه پر زور تر بود، قويتر ما خواهد بود . از قضا طفلی تکه نانی به دست داشت از راه می گذشت که باد شروع به وزيدن کرد. باد خواست نان طفل را از دستش بگيرد، اما طفلک نانش را در جيب گذاشت ، بدين اساس باد با همه زورش شکست خورد. وقتی نوبت به باران رسيد او با شدت باريدن گرفت و همه جا ها را تر کرد، طفلک ناچار زير درختی پنهان شد تا خود را نجات داده باشد. خواب بر باد و باران خنديد و گفت قوت شما طفل را نتوانست از پا درآرد، حال او به طفل نزد شد، اما چه خواهد کرد؟  | | | باران تندوبادشديد نتوانستند طفل را از پا درآورندو نان او رااز دستش بگيرند |
خواب با مهربانی طفل را نوازش کرد و با مهربانی برايش لالايی خواند، طفل بی درنگ خوابيد و نان ازدستش افتاد. باران وشمال دريافتند که قدرتی که در محبت و مهربانی است در زور نيست، آنها هم به سراغ آفتاب رفتند تا او را برای يک روز گرم و آفتابی صدا زنند. |