 | | | روز جمع آوری حاصلات چاقک زردک های زيادی برداشت و خيلی خوشحال بود. |
درجنگلی که سالها خشک سالی را تجربه کرده بود، دو تا خرگوشک ابلق و چاقک به زندگی کردن شروع کردند، آنهاهميش با مشکل دريافت خوراکه مواجه بودند و پيوسته تدبير می سنجيدند که چگونه به اين مشکل خاتمه دهند. ابلق کمی که بی توجه وخودسر بود بدون مشوره ، تصميم گرفت تا در قسمت های سراشيبی جنگل زردک بکارد، هرقدر چاقک آنجا را مناسب ندانست ، اما او نپذيرفت. زمين بيل زده شد و هردو تخم پاشی کردند، چاقک در اين هنگام به ياد حرف های پدر ش افتاد که بايد تخم هادر جای هموار کشت شود تا حاصل خوب دهد. ماه ها گذشت و روز جمع آوری حاصلات رسيد، کشت چاقک خوب سبز شده بود و حاصل داده بود، مگر زمين ابلق فقط چند دانه زردک های خشکيده داشت. ابلق پريشان شد و تصميم گرفت تا در آينده به حرف های دوستانش گوش دهد چون مشوره آنها سودمند است. |