 | | | حسينه به کمک مادر تخم ها را زير سينه ماکيان های کُرک گذاشت و چندهفته چوچه های زيادی به دست آورد. |
بود، نبود، زير آسمان کبود، حسينه دختری بود که با مادر و شريف برادرش در قريه يی دورتر ازشهر زندگی می کرد. هرچند زندگی بخور ونمير و پر مشقتی داشتند، اما با لذت تمام و اتفاق هم به خوشی شب و روز شان را سپری می کردند . روزی که مامايشان مهمان آمده بود، برای خواهرزاده هايش پول داد. شريف شتابزده سوی دکان رفت و تمام پولش را مصرف کرد، ولی حسينه چند قطعه چوچه مرغ خريد. روزها گذشت و سرانجام، چوچه مرغ ها بزرگ شدند ، حسينه يگانه خراس و ماکيان هايش را دوست داشت . ماکيان ها برايش تخم می گذاشتند. وقتی حسينه روزانه می رفت تا برای مرغانش دانه بريزد، ديدن سبدک تخم برايش خيلی ها لذت بخش بود.  |  حسينه با فروش تخم ها، برای شريف قلم خريد و مادرش را پول داد.  |
روزی يکباره صدای گريه ی شريف بلند شد، بعدش هم خيلی زود فهميده شد که او قلم اش را گم کرده و بايد کارخانگی خود را انجام دهد. حسينه برادرش را دلداری داد و سبد تخم ها را گرفته سوی بازار رفت و همه را فروخته برای شريف قلم خريد و مقدار پولی هم به مادرش داد. به همين شکل فصل ها تغيير کرد و زمستان رسيد، حسينه به کمک مادرش تعدادی از تخم ها را زير سينه ماکيان های کُرک گذاشت و پس از ۲۰ و چند روز چوچه های زيادی از دو ماکيان به دست آورد.  | | | مراقبت های حسينه باعث شد چوچه ها زود تر رشد کنند و با فروش آنها لباس بخرد. |
مراقبت های منظم وی باعث شد تا چوچه ها زود تر رشد کنند و او با فروش چند قطعه مرغ توانست پول به دست بياورد و برای خود وبرادراش لباس بخرد . آرام، آرام حسينه فارم مرغ داشت و به نام تاجر کوچک مشهور شد و توانست مشکلات اقتصادی شان را يکی پس از دگر حل کند. |