سوریه؛ کودکی از دسترفته یک نسل

در میان انبوه چیزهایی که در سوریه نابود شدهاند، مثل کار و خانه و زندگی، شاید یکی از غمانگیزترین چیزها، از میان رفتن دوران کودکی باشد.
دو بچه کوچک، در یک خیابان فرعی در حومه دمشق نشستهاند و با هم گپ میزنند. آنها در زمستانی سرد، دمپایی ابری به پا دارند و لباسشان اصلا گرم نیست. وقتی از کنارشان رد میشدم، گفتگویشان را شنیدم.
"تو کجا زندگی می کنی؟"
"پیش فامیلهایم، تو چی؟"
"توی زیرزمین- خانه ما کاملا سوخته. مال شما چی؟"
"خانه ما خراب شده، دیگر اصلا وجود ندارد."
در سوریه دیگر عادی شده است که مردم در باره چنین اتفاقاتی صحبت کنند.
وائل اهل داریا ست، حُسام خانهاش را در دوما از دست داده است.
آنها نه دیگر به مدرسه میروند و نه بازیهای همیشگیشان را میکنند. این روزها،آنان به صدای بمباران و صحنههای مرگ عادت کردهاند.
معنای کودکی در این جا تغییر کرده است. هر روز تصاویر کودکان کشته شده در نبردها دیده میشوند. ده کشته پس از بمباران یک مدرسه در این هفته، ده کشته دیگر هفته پیش در گوشهای دیگر در حومه شهر.
من یک خیابان بلند مخروبه در محله بابا عمرو، در حمص را به یاد میآورم. حتی یک ساختمان هم از شر بمباران در امان نمانده – همه سوخته یا ویران شدهاند. هیچ نشانی از زندگی نیست. تنها صداهایی که میتوانستم بشنوم، صدای تیراندازی و صدای پاهای خودم روی خردهشیشهها بود.
در پایان مسیر، صورت یک پسر را دیدم. سرش را از یک کوچه تنگ به بیرون خم کرده بود و کنجکاو بود ببیند چه کسی برای بازدید از محله خلوت آنها آمده است.
من به خانهاش رفتم. او، مادر و خالهاش تنها افرادی بودند که در آن منطقه زندگی میکردند. پدر و برادرش همچنان مفقود بودند.
از او پرسیدم: "در طول روز چه کار میکنی؟ با دوستانت بازی میکنی؟"، از همین سوالهای همیشگی که می شود از کودکان کرد.

بعد متوجه شدم که این پرسشها در بابا عمرو،جایی که هیچ صدای خندهای،هیچ طنینی از صدای برخورد توپ فوتبال با دیوار وجود ندارد چه قدر بیربطند ، آن هم وقتی که بچه ها درباره کسانی که از دست دادهاند، حرف میزنند. پسرک با کمرویی لبخند زد. خیلی ساده گفت: "من دیگر هیچ دوستی ندارم، همه مردهاند. همه به دلیل اصابت راکت، مردند." لبخندش ناپدید شد. چشمهایش را پوشاند، سرش را با ناامیدی پایین انداخت و قدم زنان به داخل کوچه رفت.
در سوریه، مردم دیگر نه در باره آموزش و پرورش کودکان خود حرف میزنند و نه درمورد کارهای آخر هفته یا یافتن یک اسباب بازی یا کتاب تازه برنامهریزی میکنند.
به جایش مردم در باره مرگ حرف میزنند. آنها خون و تکههای اجساد پخش شده در خیابانها را میبینند و گاهی هم چهرههای رنگپریده کودکانی را می بینند که شاید تا پیش از این که از شنیدن صدای فرود آمدن گلوله توپ بترسند، میخندیدند.
ربیع یکی از این کودکان است. او دوازده سال دارد، عاشق مدرسه است و دلش میخواهد معلم شود.
او یک روز برای خرید نان از خانه بیرون رفت. اما یک هواپیمای میگ محله او در حرستا، در شرق دمشق را بمباران کرد. او با سرعت هر چه تمامتر فرار کرد اما یک دست و یک پایش را از دست داد.
وقتی با ربیع ملاقات کردم، سعی میکرد آرام باشد. به نظر میآمد یک چشمش هم آسیب دیده باشد اما هنوز لبخندی بر چهرهاش نمایان بود.
او به من گفت: "من ادامه میدهم، من میخواهم یک روزی معلم شوم".
مادرش در حالی که تلاش میکرد اشکهایش را پنهان کند، گفت: "ما نباید از پا بایستیم. ما آزاد میشویم و دوباره برپا میخیزیم."
این کودکان مشتاقانه به دنبال یک زندگی طبیعیاند. هرگاه خبری می پیچد که در جایی محموله ای ازکتاب و اسباببازی رسیده است، دور هم جمع میشوند. مشتاق به کتاب خواندن، نقاشیکردن، آواز خواندن و رقصیدن هستند. مشتاق هستند که زندگی کنند.
به تازگی از خانهای بازدید کردم که پر از کودکانی از حمص، ادلب، حماة و دمشق بود.
آنها به محض آنکه مداد رنگی و کاغذ دیدند، شروع به کشیدن خانهها و پرچمهای انقلابی کردند. یکی از آنها بلند شد و شروع به خواندن یک سرود انقلابی کرد.
اتاق سرشار از هیجان شد. بچهها شروع به کف زدن و جست و خیز کردند،انگار که در تظاهرات خیابانی باشند، دستهایشان را بالا بردند و علامت پیروزی نشان دادند.











