تبعیدیها: وقتی هالیوود به برندهها پشت کرد
- نویسنده, حسین شریف
- شغل, فرش قرمز، بیبیسی
نگذارید زرق و برق اسکار و انعکاس فلش عکاسها روی لباسهای رنگارنگ ستارههای فرش قرمز حواستان را پرت کند: از همان ماه مه ۱۹۲۹ که برای اولین بار این مراسم فقط با ۲۷۰ نفر تماشاچی در هتلی در هالیوود (و با بلیط ۵ دلاری) برگزار شد تا این روزها که مراسم به صورت زنده در بیش از ۲۰۰ کشور پخش می شود، اسکار هرگز با سیاست و اعتراض و جنجال بیگانه نبوده است. در این حدود ۹۰ سالی که از تولد اسکار میگذرد، بارها کار به جایی کشیده که مجریها لب بگزند و کارگردانهای تلویزیونی دستپاچه روی آتش جنجال آب بریزند. اینجا چهار تا از جنجالیترین و به یادماندنیترین لحظات تاریخ اسکار را برایتان انتخاب کردهایم.
مارلون براندو و "پر کوچک"!

پسر بد و ناقلای هالیوود، مارلون براندو حوالی سال ۱۹۷۳ دو بار همه را شگفتزده کرد. بار اول وقتی بود که پشت صحنه فیلم پدرخوانده، یک تکه دستمال کاغذی مچالهشده را گذاشت زیر لبهایش و به این ترتیب چهره فراموشنشدنی دن کورلئونه را خلق کرد. سران استودیو با استخدام او مخالف بودند، از بس که کله شق بود و از بس که فیلمهای پیشینش در گیشه شکست خورده بود. ولی او با پدرخوانده به همه ثابت کرد هنوز که هنوز است استاد بازیگری است و حاضر نیست به این راحتی عرصه را برای جوان های تازه واردی مثل آل پاچینو و رابرت دنیرو خالی کند.
شگفتی دوم ولی وقتی حاصل شد که همان نقش پدرخوانده، اسکار بهترین بازیگر را برایش به ارمغان آورد، اما براندو حتی حاضر نشد در سالن مراسم حاضر شود.
این مطلب شامل محتوایی از Google YouTube است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Google YouTube را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست YouTube, 1
یک ماه قبل از مراسم اسکار آن سال، حدود ۲۰۰ نفر از سرخپوستهای معترض، ووندد-نی (Wounded Knee) در داکوتای جنوبی را تسخیر کردند: محلی که یک قرن پیشتر، سواره نظام ارتش آمریکا ۳۰۰ زن و کودک و مرد سرخپوست را قتل عام کرده بود. براندو هم مثل میلیونها آمریکایی دیگر شاهد محاصره ووندد نی توسط مامورهای فدرال بود. او بر خلاف خیلی از آمریکاییهای دیگر بیکار ننشست و تصمیم گرفت از موفقیت احتمالیاش در اسکار به نفع سرخپوستان معترض استفاده کند. خیلی زود با "نهضت سرخپوستان" - همان گروهی که ووندد-نی را تسخیر کرده بودند - تماس گرفت و گفت حاضر است نماینده آنها را به جای خودش به مراسم اسکار بفرستد. سرخپوستها هم زن جوانی را به اسم ساشین لیتل-فدر (پر کوچک) انتخاب کردند.
وقتی راجر مور اسم براندو را خواند، میلیونها آمریکایی با چشمهای از حدقه بیرون آمده، دختری جوان را تماشا کردند که با لباس سنتی آپاچی از پلهها بالا رفت و بعد به همه گفت براندو این جایزه را نخواهد پذیرفت. دخترک از بدرفتاری علیه سرخپوست ها در هالیوود حرف زد، و وقتی نیمی از سالن او را تشویق و نیمه دیگر او را هو کردند، چند لحظهای سکوت کرد.
تاثیر این تصمیم براندو و "پر کوچک" فقط به همان سال ۷۳ محدود نشد؛ حدود نیم قرن بعد جیدا پینکت اسمیت به نادیده گرفته شدن سیاهپوستها در اسکار اعتراض کرد و مراسم را بایکوت کرد؛ حرکتی که آکادمی را به تغییر قواعد عضویتش وا داشت. پینکت اسمیت بعدها به ساشین لیتل فدر نامه نوشت و گفت این سخنرانی تو بود که به من جرات داد مراسم اسکار را بایکوت کنم.
من انقلاب نمی کنم، فیلم می سازم!

"با اخراج کردنش، ما او را از پردههای سینما حذف میکنیم و فیلمهای مبتذل و زننده او از چشم جوانهای آمریکایی دور خواهد ماند."
"همین که او در هالیوود زندگی میکند، به بنیان اخلاق در آمریکا لطمه می زند."
"من امروز از دادستان کل می خواهم که فرآیند اخراج چاپلین را شروع کند."
اینها بخشی از اظهارات جان رنکین بود؛ عضو مجلس نمایندگان آمریکا و یکی از خیل سیاستمدارانی که در دوران مککارتیسم، چارلی چاپلین و هنرمندان دیگر را به خیانت متهم میکردند. البته به قضاوتهای رنکین خیلی نمیشد اعتماد کرد: در واژهنامه منحصر به فرد او آلبرت انیشتین "یک آشوبگر کمونیست" بود و گروه نژادپرست کو کلاکس کلان صرفا "یک نهاد قدیمی آمریکایی". آن سالها دوران جولان دادن سیاستمدارانی مثل او بود.
سالهای بعد از جنگ جهانی دوم به چاپلین خیلی سخت گذشت. به خاطر ارتباطاتش با پیکاسو - که از نگاه بعضی سیاستمداران آمریکایی جز کمونیسم هیچ هنر و فضیلت دیگری نداشت - تحت فشار بود و فیلم موسیو وردو هم در گیشه شکست خورده بود.
نهم سپتامبر ۱۹۵۲ و درست وقتی چاپلین سرگرم تبلیغات و آمادهسازی اکران تازهترین فیلمش، روشنیهای صحنه بود، روحش هم خبر نداشت که ادگار هوور( رییس وقت افبیآی)، و جیمز مکگرینری، دادستان کل در ملاقاتی خصوصی درباره او با هم صحبت میکنند. ملاقاتی که در آن دادستان کل خیال هوور را راحت کرد وبه او گفت به خاطر "فساد اخلاقی چاپلین" جلوی ورود مجدد او به آمریکا را خواهد گرفت.
چاپلینِ بیخبر، برای تبلیغ فیلم - که داستانش در لندن رخ می داد - راهی لندن شد. اگرچه دولت آمریکا مجوز ورود مجددش را صادر کرده بود با این حال خفقان سیاسی مککارتیسم چنان شدت گرفته بود که وقتی تیم دورانت رفیق قدیمی چاپلین، او و همسرش را با ماشین به ایستگاه یونیون میبرد، به او گفت حس میکنم دیگر به این کشور برنخواهم گشت.
این مطلب شامل محتوایی از Google YouTube است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Google YouTube را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست YouTube, 2
چاپلین و خانوادهاش سوار بر کشتی ملکه الیزابت عازم انگلستان شدند و دو روز از سفرشان نگذشته بود که با رادیو خبر را دریافت کردند. دادستان کل مجوز ورود مجدد او را باطل کرده بود و به ماموران دستور داده بود هنگام بازگشت از او بازجویی کنند و بر اساس نتایج این بازجویی تصمیم بگیرند که آیا او را به کشور راه بدهند یا نه. این بازجویی طبق بخش ۱۳۷ - پاراگراف سی قانون بیگانگان و شهروندی صورت می گرفت که طی آن دولت میتوانست جلوی ورود افراد زیر را بگیرد: افراد دارای مشکلات "اخلاقی، سلامتی، جنون یا تبلیغ کمونیسم".
اولین واکنش چاپلین وقتی پایش به لندن رسید این بود که: "من انقلاب راه نمیاندازم. تمام چیزی که میخواهم این است که چند فیلم دیگر بسازم. شاید مردم را سرگرم کند. لااقل امیدم این است". در نهایت ولی او که از ادای توضیحات مداوم به سیاستمداران آمریکایی خسته شده بود، عطای آمریکا را به لقایش بخشید و دیگر پا به خاک این کشور نگذاشت تا ۲۰ سال بعد.
در۱۹۷۲، دیگر کسی جان رنکین را به خاطر نمیآورد. خود سناتور مککارتی، آبرو و اعتبارش را از دست داده بود، توسط سنای آمریکا رسما سرزنش شده بود و به ورطه اعتیاد به هروئین و دائمالخمری افتاده بود و آخر سر در بدنامی مرده بود. اما فیلمهای چاپلین را مردم هنوز تماشا میکردند. شاید به همین خاطر و به نشانه عذرخواهی بود که در همان سال، آکادمی تصمیم گرفت اسکاری افتخاری به او هدیه کند.
بعد از این همه سال چاپلین دوباره پا به خاک آمریکا گذاشت و چند دقیقه در حالی که بغض در گلویش گیر کرده بود، به تشویق ممتد حاضرانی گوش کرد که از او انتظار سخنرانی داشتند. بعد درست مثل یک هنرمند سینمای صامت گفت: "کلمات بی فایدهاند… کلمات ناتوانند".
دالتون ترامبو و پرونده مرموز رابرت ریچ نامرئی!

دالتون ترامبو از دیگر قربانیان مککارتیسم بود؛ فیلمنامهنویسی زبردست که در طول چهار دهه فعالیتش آثاری مثل اسپارتاکوس و تعطیلات رمی را خلق کرد. با این حال او هم مثل خیلیهای دیگر به لیست سیاه اضافه شده بود: سلاح فراقانونی سیاستمداران که به آنها اجازه میداد بدون محاکمه هنرمندان مخالفخوان را از کار بیکار و از زندگی ساقط کنند.
اگر از بد روزگار اسمت در لیست سیاه قرار میگرفت، اگرچه قانونا خلافی نکرده بودی ولی استودیوها - تحت فشار آدمهایی مثل جان وین که بیمحابا بر طبل مک کارتیسم می کوبیدند - حاضر به همکاری با تو نمیشدند. تهیهکنندههای هالیوود اما همچنان به فیلمنامههای خوب نویسندگانی مثل ترامبو، و نویسندگان ماهری مثل ترامبو همچنان به پول هالیوود احتیاج داشتند. همین شد که خیلی ها به استفاده از اسم مستعار رو آوردند. به این ترتیب هالیوود هم با تظاهر به میهنپرستی وانمود میکرد با "خائنان کمونیست" مبارزه میکند و هم از مهارت این هنرمندان ممنوعالقلم سود میبرد.
این مطلب شامل محتوایی از X است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست X را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست X
این ریاکاری بالاخره مایه آبروریزی شد. وقتی سال ۱۹۵۶ "رابرت ریچ" جایزه بهترین فیلمنامه را برای فیلم شجاع برد، همه میدانستند رابرت ریچ وجود خارجی ندارد، بلکه اسم مستعاری است که دالتون ترامبو از آن برای فرار از چشم تیزبین سیاستمداران استفاده میکند. در نهایت البته یکی از مدیران اتحادیه نویسندگان سراسیمه روی سن رفت و با تشکر جایزه را به نیابت از رابرت ریچ نامرئی تحویل گرفت. قیافه مضطرب آدمهای روی سن و آب دهان قورت دادن دبورا کار، از هر بیانیهای گویاتر بود.
به سیاهپوستها اسکار میدهیم ولی آنها را به هتل راه نمیدهیم

وقتی ویدیوی دریافت جایزه اسکار ازسوی هتی مکدنیل را تماشا کنید، ممکن است بغض شکسته و اشکهای روی چهرهاش متعجبتان کند. برای سردرآوردن از راز این قصه باید عقبتر رفت، به سالها پیش از مراسم اسکار ۱۹۴۰.
هتی مک دنیل، که پدر و مادرش روزگاری در کانزاس بردگی میکردند، تصورش را هم نمیکرد روزی برنده جایزه اسکار بشود. نه فقط او، که حتی به فکر دیوید سلزنیک، تهیهکننده نامدار و قدرتمند بربادرفته هم نرسیده بود که یک سیاهپوست را برای نامزدی اسکار پیشنهاد بدهد. ولی یک روز در فوریه ۱۹۴۰، مکدنیل راهی دفتر سلزنیک شد و یک بسته روزنامه روی میزش گذاشت: روزنامه هایی که در آن منتقدها از بازی او در فیلم ستایش میکردند. سلزنیک بالاخره متقاعد شد برای اولین بار در تاریخ اسکار، یک سیاهپوست را برای نامزدی اسکار پیشنهاد بدهد.
این مطلب شامل محتوایی از Google YouTube است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Google YouTube را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست YouTube, 3
وقتی شب مراسم، مک دنیل، گل گاردنیا به سر، وارد سالن شد، کلارک گیبل و ویوین لی و دیوید سلزنیک، دور میز عوامل فیلم بربادرفته نشسته بودند. با این حال، اسکورت مک دنیل به او اجازه نداد به میز همکارانش نزدیک شود. مشکل اینجا بود که هتل امباسادور هتلی "مخصوص سفیدپوستها" بود و مدیرانش سیاهپوستها را هرگز به سالن راه نمیدادند. در حقیقت برای همین ورود ساده به سالن مراسم هم سلزنیک با مدیریت هتل سرو کله زده بود و آخر سر از آنها خواسته بود به عنوان یک لطف شخصی به معروفترین تهیه کننده هالیوود، مکدنیل را به سالن راه بدهند. مامور اسکورت مکدنیل، او را به سمت میز کوچکی، در انتهای سالن و چسبیده به دیوار هدایت کرد.
شاید به همین خاطر بود که وقتی در نهایت برای دریافت جایزه روی سن رفت، بغضش شکست. آن بالا گفت که این شادترین لحظه زندگیاش است و آرزو کرد که با این جایزه، نه تنها برای خودش که برای نژادش خوشنامی به بار بیاورد. بعد از این اسکار البته، نیم قرن دیگر طول کشید تا آکادمی با تقدیر از ووپی گلدبرگ مجددا به یک زن سیاهپوست جایزه بدهد.
یک دهه بعد مکدنیل مرد. او وصیت کرده بود با یک دسته گل گاردنیا، در گورستان هالیوود و کنار همکاران و رفقایی که سالها همراهشان فیلم ساخته بود، دفنش کنند. اما مدیریت گورستان جلوی دفن جسد او را گرفت. از نگاه آنها، یک سیاهپوست مرده هم اجازه نداشت در کنار سفیدپوستها دفن شود.











