سلمان رشدی و چاقوی فتوای خمینی

منبع تصویر، Getty Images
- نویسنده, محمد عبدی
- شغل, منتقد هنری
تازهترین اثر سلمان رشدی با نام «چاقو» این هفته منتشر شد. شخصیترین اثر نویسنده که به ماجرای واقعی حمله با چاقو به او میپردازد و دوران پس از آن و مبارزه برای زنده ماندنش را برای خواننده تشریح میکند. حملهای که در دوازدهم اوت ۲۰۲۲ توسط یک جوان مسلمان افراطی بیست و چهار ساله در آمریکا رخ داد و نویسنده کتاب آیات شیطانی را تا پای مرگ برد.

منبع تصویر، Getty Images
رشدی برای اولین بار به طور مفصل به توضیح اتفاقات رخ داده در آن روز میپردازد و در ادامه، زنده ماندن «معجزهوار» خود را توصیف میکند و این که پس از آن حمله چطور از نظر روانی و همین طور فیزیکی، با آسیبهای دائمی از جمله از دست دادن چشم راست، توانست به زندگی خود ادامه دهد.
کتاب به دو بخش «فرشته مرگ» و «فرشته زندگی» تقسیم شده و در واقع شرحی است کامل از همه وقایع که بدون پردهپوشی و با اشاره به مسائل جزئی و شخصی ثبت شده است.
مثلاً نویسنده توضیح میدهد که بر اثر مشکلات پزشکی ناشی از پانزده ضربه چاقو، پروستات او دچار مشکل میشود و ابتدا به نظر میرسید که سرطان پروستات دارد. رشدی ابایی ندارد که آزمایش پروستات را با جزئیاتش برای خواننده تشریح کند.

منبع تصویر، Getty Images
همین بیپرده بودن نویسنده به موفقیت کتاب کمک میکند و لحظههای صمیمی و راحتی را شکل میدهد که خواننده را با خود همراه میکند؛ چه آنجا که همسرش الیزا، به بخش مهمی از روایت بدل میشود، و چه بخشهایی که احساسات خود را بدون پردهپوشی مینویسد. رشدی این داستان را مربوط به سه نفر میخواند: خودش، همسرش و ضارب که هیچگاه در طول کتاب اسمش را نمیآورد. جایی در کنار بحثهای ذهنی روشنفکرانهاش با ضارب، میگوید که بخشی از وجودش هم دوست دارد وقتی او را دید، یک مشت نثارش کند.

منبع تصویر، Getty Images
«بدترین اتفاق ممکن برای قهرمان کتاب»
رشدی از نقطه اول آغاز میکند؛ زمانی که در یک تالار بزرگ چهار هزار نفری قرار است درباره نویسندگانی که جانشان در کشورهایشان در خطر است سخنرانی کند. رشدی همانجا تا پای مرگ میرود، زمانی که جوانی سیاهپوش با ماسک سیاه، از میان تماشاگران خود را به صحنه میرساند و پانزده ضربه چاقو به او میزند.
او مینویسد که در این لحظه فرار نمیکند و حتی رویش را هم برنمیگرداند. ضارب در بیست و هفت ثانیه رشدی را آماج ضربات متعدد قرار میدهد.

منبع تصویر، Getty Images
ضاربی که «دو صفحه از کتابهای او را هم نخوانده» و تنها چند سخنرانیاش را در یوتیوب تماشا کرده بود، آن هم سی و سه سال بعد از فتوای خمینی برای قتل رشدی، بخاطر نوشتن کتاب آیات شیطانی و امنیت نسبیای که او پس از مهاجرت به آمریکا در سال ۲۰۰۰ حس میکرد. او در واقع از دائم تحت نظر پلیس بودن در بریتانیا گریخته بود.
رشدی در طول کتاب این سؤال را مطرح میکند که آیا از این که کنترلهای امنیتیاش را کاسته بود پشیمان است؟ او به خودش جواب میدهد که پشیمانیای در کار نیست و او باید از زندگیاش لذت میبرد.
حالا اما در طول کتاب به چند حسرت دیگر اشاره میکند که پس از این واقعه تجربه میکند: یکی از دست دادن چشم راستش، چیزی که در داستان آخرش که در آن زمان هنوز منتشر نشده بود، نویسنده از آن به عنوان «بدترین اتفاق ممکن برای قهرمان کتاب» یاد کرده بود، و دیگر این که بار دیگر باید به زندگی تحت کنترل و روزهای تلخی که از زمان فتوای خمینی تا سال ۲۰۰۰ از سر گذرانده بود، بازگردد.
رشدی در روایتش به فیلمها و کتابهای زیادی اشاره میکند که فضای متفاوتی به کتاب میبخشد؛ گاه بامزه و جذاب و گاه بسیار روشنفکرانه و جدی: شب قبل از این اتفاق با نگاه به ماه، یاد فیلم «سفر به ماه» ساخته ژرژ ملییس میافتد که در آن سفینه به چشم راست ماه اصابت میکند، و این که خودش هم روز بعد چشم راستش را از دست میدهد، گاه به «چاقو»های سینما و ادبیات میپردازد، از فیلم «چاقو در آب» ساخته رومن پولانسکی تا رمان «محاکمه» کافکا، و یک بار هم حتی به دیالوگ بامزه فیلم کلاسیک «سوپ اردک» برادران مارکس میرسد.
در عین حال رشدی در طول کتاب بارها و بارها درباره اعتقاد و نگاه خود به مذهب و خدا توضیح میدهد که گاه به تکرار میرسد و کتاب نیازی به آن ندارد.
در بخشی نزدیک به آخر، او ضمن اشاره به تأثیر گرفتن از متون اسلامی، از جمله منطق الطیر عطار، و کتابهای دینی مسیحیت، خود را کماکان یک خداناباور میداند و در بحث بسیار مفصلی سعی دارد باور به خدا را امری قدیمی و اسطورهای بخواند، که البته این بخش به درازا میکشد و خواننده چندان ارتباطی بین آن و باقی کتاب نمیبیند.
اما هرجا اعتقاداتش را در راستای روایتش توضیح میدهد، جذابتر میشود؛ مثلاً او درباره «معجزه» زنده ماندنش مینویسد: «به معجزه اعتقاد ندارم، اما زنده ماندن من معجزهوار بود.» در عین حال که درباره اعتقاد راسخاش به عدم وجود ماوراءالطبیعه حرف میزند، میگوید که اتفاقات غریب و غیرمادی در داستانهای اخیرش نقش زیادی داشتهاند و شاید همین کتابها و داستانهایش او را زنده نگه داشتهاند.

منبع تصویر، Getty Images
تمرکز بر «عشق» و «کار»
رشدی در طول کتاب هرچند به شکل گسترده به خطر مذهب افراطی اشاره دارد، اما اشارههای او به فتوای خمینی و مسائل ایران کمتر از حد انتظار است. در جایی از کتاب مینویسد که بعد از فتوای خمینی حداقل شش نقشه قتل او توسط نیروهای امنیتی بریتانیا خنثی شده و جلوتر درباره رژیم ایران اشاره دارد: «یک رژیم خشن بود که من کاری با آن نداشتم، جز این که آنها سعی داشتند من را بکشند».
رشدی در جایی مینویسد که فتوای خمینی میتوانست او را به عنوان هنرمند نابود کند اگر بعد از آن «کتابهایی از روی ترس یا به قصد انتقام» مینوشت. در جایی به سالگرد فتوای خمینی اشاره میکند و این که این روز را فراموش کرده بود، اما حالا دوباره به آن فکر میکند.
در بخش دیگری هم اشاره دارد که «از سوی نهادی در ایران جایزهای برای او (ضارب) در نظر گرفتهاند، آیا او امید دارد که بعد از گذراندن دوره محکومیتش به آنجا سفر کند و جایزهاش را بگیرد؟»
در بخش دیگری که درباره شخصی بودن دین و باور به اسلام حرف میزند و اشاره دارد که سیاسی کردن یک باور، چقدر میتواند خطرناک باشد، و از وحشت در منطقهای حرف میزند که در آن «طالبان و آیتاللهها» اسلام را مسلح کردهاند.

منبع تصویر، Getty Images
رشدی میگوید که باید صادقانه اعتراف کند که دوست نداشته این کتاب را بنویسد، اما حالا با نوشتن آن، «مالکیت اتفاقی که افتاده» را به دست آورده و آن را مال خودش کرده است: «دوست ندارم نوشتن را نوعی تراپی بدانم، نوشتن، نوشتن است و تراپی، تراپی. اما احتمال زیادی وجود داشت که گفتن این داستان به شکلی که خودم دیدم، حالم را بهتر کند».
او در بخشهای مختلف کتاب از آزادی بیان دفاع میکند و دین را امری شخصی میخواند. رشدی چاقو خوردن نجیب محفوظ در مصر را محکوم میکند و همین طور حمله به شارلی ابدو.
او میگوید در پاسخ به چاقو، تنها «زبان» را به عنوان ابزار کارش دارد و یک تفکر «تنها میتواند با ابزار تفکری دیگر مورد مخالفت قرار بگیرد».
رشدی از نوشتن آیات شیطانی به هیچ وجه پشیمان نیست و آن را کتابی میداند که باید مینوشت: «زمانی که شروع به نوشتن این کتاب کردم، هیچ وقت فکر نکردم که اجازه ندارم آن را بنویسم. من این داستانها را داشتم و میخواستم بنویسم و تلاش میکردم که ببینم چطور باید بنویسم. این تنها چیزی است که به آن فکر میکردم. نمیخواستم به کسی توهین کنم یا کسی را آزرده کنم. من داشتم تلاش میکردم که یک رمان بنویسم.»

منبع تصویر، Getty Images
در پایان او با همسرش جلوی زندانی میرود که مرد مهاجم در آن نگهداری میشود. در ادامه این دو به محل وقوع جنایت میرسند تا رشدی همه چیز را برای همسرش توضیح بدهد و آخرین پازل اتفاقی را که برایش افتاده کامل کند و در جستوجوی آرامش، از این به بعد بر «عشق» و «کار» متمرکز شود.













