اختلال اسکیزوافکتیو؛ «صدایی میشنوم که به زبانی ناآشنا صحبت میکند»

منبع تصویر، MICHAEL VARGAS ARANGO
- نویسنده, رافائل ابوچایبه
- شغل, بیبیسی موندو
مایکل بارگاس آرانگو میگوید از زمانی که به یاد دارد، وقتی وارد مکانهای خاص میشود یا در کنار افراد خاصی قرار میگیرد، «حضور ناشناختهای» را احساس میکند.
این جوان کلمبیایی ۲۲ ساله که در میامی آمریکا دانشجوی روانشناسی است، به بیبیسی موندو گفت: «خیلی از آدمها میگفتند که من توانایی خاصی دارم، چون در حضور بعضی افراد و در بعضی مکانها انرژیهای عجیبی احساس میکرد، انرژیهایی که خیلی عجیب بود.»
اما آن چه از نظر بسیاری از اطرافیان او یک موهبت و استعداد بود، برای خودش به تدریج تبدیل به یک کابوس شد: «وقتی حال روحیام بد بود، شروع میکردم به احساس این که گویی کس دیگری هم حضور دارد، انگار کسی ستون فقراتم را چاقو میزد. این چیزی است که توضیحش بسیار سخت است.»
در تاریکترین لحظاتش، این کابوس او را به جایی رساند که سعی کرد به زندگی خود پایان دهد: «من یک شیشه قرص خوردم و راستش تنها به این دلیل زنده ماندم که بالا آوردم.»

منبع تصویر، GETTY IMAGES
تشخیص پزشکان درباره مایکل یک شوک مضاعف وارد کرد: اختلال اسکیزوافکتیو، که یک عارضه روانی است که در آن علائم اسکیزوفرنی -توهمات و هذیانها- با علائم اختلالات خلقی -مانند افسردگی و شیدایی- ترکیب میشود، و همین طور تشخیص ابتلا اختلال شخصیت ناپایدار عاطفی.
مایکل امروز با شناخت بیشتری از وضعیت روحی و روانی خود و با انگیزه کمک به دیگران میگوید که میخواهد انگهای اجتماعی را که هنوز در برخورد با اختلالهای روانی و عباراتی مانند «اسکیزوفرنی» وجود دارد از بین ببرد، انگهایی که در مواردی مانند خود او میتواند به اندازه خود اختلال یا حتی بیشتر آسیب بزند.
«ارتباط با عالم مردگان؟»

منبع تصویر، MICHAEL VARGAS ARANGO
مایکل میگوید در کودکی بسیار تنها بود و فقط با مادرش بازی میکرد، در حالی که از تراس نگاه میکرد که بچهها در خیابانهای ناحیه ۱۳ شهر مدئین که در آن زمان خشنترین محله کلمبیا بود، دنبال توپ میدویدند.
در همان دوران کودکی، مادرش متوجه حالات غیرعادی در او شد.
مایکل به یاد میآورد که مادرش او را میدیده که مثلا روی پلههای خانه به تنهایی شطرنج بازی میکند، یا به تنهایی ایکسباکس بازی میکند.
اما نکته اینجاست که از نگاه مایکل، بسیاری از آن لحظات در تنهایی سپری نشده است، بلکه دوستش «فلیپه» در کنارش بوده است، کسی که مایکل میگوید خاطرات بسیار ملموسی از او دارد: «من او را به یاد دارم! یادم میآید که همیشه یک لباس به تن داشت. یادم نمیآید که به تنهایی شطرنج بازی کرده باشم.»
مادر مایکل، که زنی به شدت مذهبی و کاتولیک است، نگران از اینکه ممکن است پسرش با عالم مردگان در ارتباط باشد، او را نزد کشیش برد تا ببیند آیا روح پسرش تسخیر شده یا دارد با مردهها صحبت میکند، یا موضوع چیز دیگری است.
با بزرگ شدن مایکل، این داستانها به این باور دامن زد که او از موهبت یا توانایی خاصی برخوردار است.
به اشتراک گذاشتن ذهن

منبع تصویر، MICHAEL VARGAS ARANGO
وقتی که خانوادهاش به شهر انویگادو، در جنوب مدئین نقل مکان کردند، زندگی مایکل، هم از نظر کیفیت و هم از نظر مکان جغرافیایی، به شدت تغییر کرد.
مایکل با یادآوری آن روزها میگوید: «در انویگادو برای اولین بار توانستم با بچههای محله فوتبال بازی کنم. من در شنا، پینگ پنگ -که در آن یکی از بهترینها بودم- تنیس، اسکیت و بسیاری از فعالیتهای دیگر شرکت داشتم.»
در این دوره بود که مایکل با وضوح بیشتری متوجه «احساسات منفی» شد که در بعضی مکانها و در حضور برخی افراد تجربه میکرد. علاوه بر این، او متوجه شد که این حالت در مواقعی که دچار احساسات شدید میشد، بدتر میشد.
«من در مکانهای خاصی احساس میکردم که واقعا از نظر جسمی بیمار هستم، و وقتی که حالم خوب نبود، احساس میکردم که آن چیزی که حضور داشت، در حال چاقو زدن به ستون فقراتم است.»
علاوه بر این، مایکل میگوید که متوجه ناهماهنگی عجیبی میشد، بین آنچه که خودش فکر میکرد دارد انجام میدهد و آنچه واقعیت به او نشان میداد.

منبع تصویر، GETTY IMAGES
«اتفاقاتی شروع به رخ دادن کرد که باعث شد من به حافظهام شک کنم، مثلا اینکه من خاطرات زیادی داشتم که احساس میکردم مال من نیست.»
او توضیح میدهد: «احساس میکردم ذهنم مثل اتاقی است که آن را با یک نفر دیگر شریک شدهام. این حس را داشتم که فقط خودم نیستم که بدنم را هدایت میکنم.»
مایکل میگوید که او کمکم متوجه شد که بعضی مواقع کارهایی انجام میدهد که انگار شخص دیگری است. او تلفنش را نگاه میکرد و مکالماتی را میدید که با دیگران داشته، اما هیچ خاطرهای از آنها نداشت.
«من هرگز از موضع «من مشروب خوردم و به همین دلیل یادم نیست چه کردم» دفاع نکردهام، اما حالت من به بیان ساده، مثل احساسی است که به نظر میرسد افراد وقتی دارند که مینوشند و به یاد نمیآورند چه کردهاند، با این تفاوت که در هوشیاری کامل رخ میدهد.»
آخر خط

منبع تصویر، Getty Images
برای مایکل، توهمات معمول در اختلال اسکیزوافکتیو که او از آن رنج میبرد، بیشتر شنیداری هستند تا بصری، و زمانی ظاهر میشوند که او تحت فشار یا استرس زیاد است.
او میگوید صداهایی میشنود -و یک صدای خاص را به یاد میآورد، صدای یک پیرمرد یا پیرزن- و اغلب اوقات این صداها نام او را میگویند. اما مایکل میگوید که ۹۰ درصد مواقع، نمیتواند بفهمد که این صداها چه میگویند.
«این هم یکی از چیزهایی است که باعث شد مردم -و حتی خودم- باور کنند که من توانایی خاصی دارم: من صداهایی میشنوم که به زبانی صحبت میکنند که نمیفهمم، گاهی میگویم که آنها انگار به زبان عبری با من صحبت میکنند.»
اما چیزی که شاید عجیبتر به نظر برسد -با توجه به اینکه توهمات در شرایط استرس زیاد بروز میکنند- این است که مایکل میگوید وقتی او تلاش کرد به زندگی خود پایان دهد، صداها به طور کامل ساکت شدند.
«در آن لحظه هیچ صدایی در کار نبود. این بخشی از باور عمومی است که این صداها همیشه به آدم میگوید «این کار را انجام بده» یا «به این شخص آسیب بزن». ممکن است در مواردی این طور باشد، اما در مورد من این طور نیست.»
در واقع او میگوید تصمیم افراطی پایان دادن به زندگیاش، دلیلی «صادقانه» داشته است: «این ایده از اینجا آمد که من فکر کردم که دیوانهام، و این که «یک فرد دیوانه نمیتواند چیزی به جامعه اضافه کند»، یا این که «من فقط میتوانم آسیب برسانم.»»
«یک شیشه قرص خوردم، و راستش تنها به این دلیل زنده ماندم که بالا آوردم.»
تلاش برای فهمیدن

منبع تصویر، Getty Images
رسیدن به آخر خط برای مایکل یک موهبت بود.
این اتفاق باعث شد او به دنبال درمان روانپزشکی برود (مایکل توضیح میدهد که او همیشه کمکهای روانشناسی دریافت میکرده، اما این اختلال قبل از آن تشخیص داده نشده بود) و سرانجام توانست نام آنچه که او را آزار میداد، پیدا کند: اختلال اسکیزوافکتیو از نوع ترکیبی و اختلال شخصیت ناپایدار عاطفی.
«وقتی من متوجه شدم که دچار این اختلالها هستم، گفتم، «خوب، حالا چه کار کنم؟» یعنی، من تمام عمرم با این ایده زندگی کردهام که افراد مبتلا دیوانه و خطرناک هستند و حالا من یکی از آنها هستم.»
«همین جا است که آدم شروع میکند به خواندن و یادگیری.»
مایکل از جمله فهمید که احتمال موروثی بودن اسکیزوفرنی بالا است (برخی برآوردها آن را ۸۰ درصد میدانند) و این باعث شد با نگاه دقیقتری گذشته و سابقه خانواهاش را بررسی کند.
«من داستانهای خانوادگیام را با روانپزشکم در میان میگذاشتم و ما، برای مثال، فهمیدیم که پدربزرگم یک فرد بسیار ناپایدار بود: آن طور که پدر و مادربزرگم میگفتند، او خیلی زود از کوره در میرفت و وقتی احساس میکرد که خشم دارد بر او غلبه میکند، آنها را در یک اتاق حبس میکرد و خودش میرفت، گویی که سعی داشت از آنها در برابر خشم خود محافظت کند.»
«و واقعیت این است که پدربزرگم از یک بیمارستان روانپزشکی فرار کرد و ناپدید شد. ورود او ثبت شده اما هیچ نشانی از خروج او موجود نیست.»
تشخیص اختلال مایکل همچنین به او آموخت که هر چند یک مولفه ژنتیکی برای این بیماری وجود دارد، ولی معمولا یک عامل محیطی است که آن را تحریک میکند.
مایکل فکر میکند -هر چند مطمئن نیست- که آزار جنسی یکی از اعضای دور خانواده در کودکی او ممکن است در تشدید این وضعیت نقش ایفا کرده باشد.
«شخصی که این کار را با من انجام داد، دو سال پیش، قبل از اینکه من به آمریکا بیایم، کشته شد. یادم میآید آن قدر حس خوشحالی عجیبی داشتم که احساس میکردم قطعا دیوانه شدهام، یعنی فکر میکردم درست است که این شخص به تو آسیب رسانده، اما هنوز هم یک انسان است، چطور میتوانی از چنین چیزی خوشحال شوی؟»
چگونه میتوان توضیح داد؟

مایکل یاد گرفته زندگی نسبتا عادی داشته باشد. او در شهر میامی تحصیل میکند و با کسی که او را درک و حمایت میکند، رابطهای عاطفی برقرار کرده است.
و گفتوگو با همان فرد بود که باعث شد راهی پیدا کند تا بتواند احساسی مشابه آنچه را که او در شرایط خودش تجربه میکند، به دیگران منتقل کند.
«او به من میگفت که نمیخواهد به دوستانش در مورد وضعیت من چیزی بگوید، نه به این دلیل که نمیخواهد آنها بدانند، بلکه به این دلیل که میخواهد آنها ابتدا مرا بشناسند و بدانند که من چه کسی هستم… البته، او این را بیشتر از روی عشق و حمایت میگفت، اما برای من ضربهای به غرورم بود.»
در آن زمان، کالج «میامی دید» (جایی که مایکل در آن تحصیل میکند) دانشآموزان را تشویق میکرد تا در فراخوان پادکست رادیو عمومی ملی آمریکا (انپیآر) شرکت کنند. برای مایکل، این یک فرصت بود.
«با خودم گفتم به آنها نشان خواهم داد که ماجرا از چه قرار است و داستان خودم را بازگو خواهم کرد.»
یک پیروزی

منبع تصویر، MICHAEL VARGAS
روایت ۸ دقیقهای مایکل، که به زبان انگلیسی با عنوان «هیولاهایی که خلق میکنیم» منتشر شد، جایزه بهترین اثر را در مسابقه «چالش پادکست» رادیو ملی آمریکا به دست آورد که در آن ۵۰۰ دانشجوی برتر از دانشگاههای مختلف شرکت کرده بودند.
این پادکست با یک بازی پیچیده با صداهای شبحآلود آغاز میشود که گاهی به طور ناگهانی وارد روایت میشوند و آن را قطع میکنند؛ مشابه آنچه که خود مایکل میگوید هنگام شنیدن این صداها احساس میکند.
در این پادکست، مایکل مستقیما به پیشداوریهایی که در جامعه دانشگاهی درباره اسکیزوفرنی وجود دارد، اشاره میکند.
«من از مردم پرسیدم که اگر کسی از اطرافیان آنها به اسکیزوفرنی مبتلا شود، چگونه واکنش نشان میدهند، و در حالی که برخی میگویند «تا وقتی به کسی آسیبی نزند، برایم مهم نیست»، دیگران میگویند با شماره ۹۱۱ (کمک اضطراری) تماس میگیرند.»

اکنون مایکل میگوید که همچنان بر تلاش برای از بین بردن نگاههای منفی -از جمله از دید خودش- در قبال افرادی متمرکز است که مانند او با اختلالهای روانی روبرو هستند.
«پیامی که من واقعا سعی در انتقال آن دارم این است که همه با مسائلی در زندگی روبرو هستند، همه مشکلاتی دارند و همه یک چیزی در زندگیشان دارند.»
«اما با این حال، شما هنوز هم کسی هستید که میتوانید به خیلی چیزها دست پیدا کنید و نباید بگذارید نظرات دیگران درباره شما باعث ناامیدیتان شوید، چون بسیاری از اوقات فردی که دارای شرایط خاصی است، میتواند بسیار توانمندتر از فردی باشد که هیچ مشکلی ندارد.»











