آذر نفیسی: ایرانیها همان چیزهایی را میخواهند که همه مردم دنیا میخواهند

منبع تصویر، Massimo Valicchia/NurPhoto via Getty Images
- نویسنده, سوتلانا رایتر
- شغل, بیبیسی روسی
- زمان مطالعه: ۱۳ دقیقه
در دی ماه امسال ناآرامیهای گستردهای در ایران، ابتدا در اعتراض به وضعیت اقتصادی نابهسامان شروع شد. تجمعات و تظاهرات بهسرعت رنگ سیاسی گرفت و به صدها شهر کوچک و بزرگ کشید. زمانی که حکومت به این نتیجه رسید که زمام امور ممکن است از دستش خارج شود، با کشتاری بیسابقه در تاریخ معاصر این کشور آن را سرکوب کرد.
بخش روسی بیبیسی در همین زمینه با آذر نفیسی، نویسنده ایرانی و خالق رمان «لولیتاخوانی در تهران» گفتوگو کرده است.
آذر نفیسی دختر احمد نفیسی، شهردار پیشین تهران در دهه ۱۳۴۰، و نزهت نفیسی، از اولین نمایندگان زن در مجلس شورای ملی در دوران پهلوی است. او در تهران متولد شد؛ در بریتانیا و آمریکا در رشته ادبیات انگلیسی تحصیل کرد و از دانشگاه اوکلاهما دکترا گرفت. در دهه ۱۹۷۰ به کشور بازگشت و در فعالیتهای سیاسی علیه محمدرضا شاه پهلوی شرکت کرد.
خانم نفیسی در دانشگاه تهران ادبیات انگلیسی تدریس میکرد. در سال ۱۹۸۱، به دلیل خودداری از رعایت حجاب اجباری، از دانشگاه اخراج شد. پس از آن، مخفیانه به تدریس آثار ادبیات انگلیس و آمریکا برای چند دانشجوی دختر پرداخت. بعدها کتاب «لولیتاخوانی در تهران» را بر همین مبنا نوشت که به اثر پرفروش جهانی تبدیل شد.
در سال ۱۹۸۷ دوباره به تدریس بازگشت و در دانشگاه آزاد اسلامی و علامه طباطبایی مشغول به کار شد. خانم نفیسی در دهه ۱۹۹۰ ایران را ترک کرد و حالا در آمریکا زندگی میکند و در همانجا به کار و فعالیت حرفهای مشغول است. آذر نفیسی اخیرا به همراه زنان کنشگر دیگر، نامهای را در حمایت از درخواست ۱۴ زن فعال ساکن ایران امضا کرد که خواهان گذار مسالمتآمیز از جمهوری اسلامی و کنارهگیری علی خامنهای از قدرت شده بودند.
بیبیسی: اعتراضها در ایران دهههاست که با حضور زنان گره خورده است؛ از مرگ مهسا امینی گرفته تا تصاویر زنانی که سیگارشان را با پرتره آیتالله خامنهای روشن میکنند؛ یا زن سالخوردهای در تهران که با صورتی خونآلود فریاد میزند: «من از هیچچیز نمیترسم، ۴۵ سال است که مردهام!» چرا زنان ایران از حضور در خیابانها هراسی ندارند؟
آذر نفیسی: رویدادهایی که ذکر کردید، الزاما سیاسی نیستند، بلکه مسایلی بنیادی هستند. من به عنوان یک زن، استاد دانشگاه و نویسنده، در ایران حق «بودن» را از دست دادم. جمهوری اسلامی این حق را از من گرفت. اولین کاری که رژیمهای تمامیتخواه با انسانها میکنند، دروغ گفتن است. این حکومت واقعیت را کاملا وارونه میکند. آنها اول میگفتند که تاریخ ایران سراسر دروغ است. بعد کوشیدند شهروندان را آنگونه که میخواستند بازآموزی کنند. به همین دلیل مردم به خیابان میروند، با اینکه میدانند ممکن است کشته شوند. میگویند «بله، ممکن است بمیرم، اما به خود واقعیام پایبند میمانم». حتی اگر حکومت شما را مستقیما نکشد، باز هم نابودت میکند. به زن اجازه نمیدهد «خودش» باشد؛ اجازه نمیدهد آنچه میخواهد را بگوید. بنابراین ما برای بودن و برای بقا میجنگیم.

منبع تصویر، Getty Images
شما سالها است که در آمریکا زندگی و کار میکنید، اما احتمالا هنوز دوستان و خویشاوندانی در ایران دارید؟
بستگان و دوستان نزدیکی در آنجا دارم که با هم روزهای سختی را پشت سر گذاشتهایم؛ روزهایی که زیر بمباران [جنگ عراق و ایران] در کنار هم مینشستیم و میترسیدیم که موشکی به خانهمان اصابت کند . با یکی از دوستانم چند هفته پیش صحبت کردم. اما بعد دیگر نتوانستم با او تماس بگیرم و جوابی دریافت نکردم.
به شما چه گفت؟
فکر میکنم احساساتمان شبیه هم بود. از یک سو ناامیدی و از سوی دیگر خشم.این احساس که این کابوس هرگز تمامی ندارد. در همان حال، دوستانم حس امید هم داشتند؛ امید به اینکه اعتراضهای اخیر ایران بتواند تغییری ایجاد کند. نخست اینکه در این اعتراضها فقط زنان یا جوانان نبودند، همه بودند. همه به خیابان رفتند؛ مردان، زنان و بازنشستهها. عکسی در اینترنت منتشر شده بود از مردی که با حجاب در اعتراضها شرکت کرده بود تا به زنان بگوید: «ما میفهمیم چه بر سر شما میرود.» همین همبستگی مردم به آنها امید میداد. دوم اینکه این جنبش اعتراضی صرفا سیاسی نیست و به همین دلیل همه را درگیر میکند.

منبع تصویر، Getty Images
دو نکته شگفتانگیز در این جا هست: اول اینکه این رژیم تشنه خون است و هیچ چیز جلودارش نیست. همین نشاندهنده ضعف آن است؛ چرا که برای بقا ناچار است مدام دست به کشتار بزند. از طرف دیگر، اراده باورنکردنی و خارقالعاده مردم برای ایستادگی در برابر این رژیم است. از این منظر، شعار «زن، زندگی، آزادی» بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا کرده است.
«باید کاری کرد که مردم از گرسنگی نمیرند»
تا جایی که میدانم شما در دوران انقلاب اسلامی در اعتراضها علیه شاه، محمدرضا پهلوی، شرکت میکردید. به نظر شما آیا دخالت احتمالی غرب ممکن است اوضاع را بدتر کند، همانطور که در زمان شما چنین شد؟
آذر نفیسی: میدانید، اگر قرار باشد درباره رابطه غرب با ایران صحبت کنیم، باید مدت زیادی اینجا برایش وقت بگذاریم. به گمان من، دموکراسیهای غربی و مداخلهشان در مورد ایران یا افغانستان لزوما از موضع «راست» یا «چپ» نیست. به نظرم آنها واقعا باور ندارند که ایرانیها مثل فرانسویها، آمریکاییها یا مثلا روسها هستند؛ در حالی که ایرانیها همان چیزهایی را میخواهند که همه مردم دنیا میخواهند، آنها که در سیاره دیگری زندگی نمیکنند.
حمایت از مبارزه مردم ایران برای رسیدن به آزادی نباید با نگاه از سر ترحم باشد، از این جنس که: «ببینید چقدر بدبختاند! بیایید زود برویم نجاتشان دهیم!»؛ به شجاعت آنها نگاه کنید. آیا نمونههای زیادی سراغ دارید که مردم اینگونه برای آزادی خود بجنگند؟ در زمان انقلاب، هزاران زن ایرانی به خیابانها رفتند با این حرف که آزادی نه شرقی است، نه غربی، آزادی جهانی است.
اگر بخواهم خلاصه بگویم که مردم ایران از دموکراسیهای غربی چه انتظاری دارند، باید بگویم من سیاستمدار نیستم و به بعضی از سیاستمداران چندان اعتمادی ندارم. اما فکر میکنم ایرانیها خواهان مداخله یا حمله نظامی نیستند؛ خشونت برایشان کافی است و آنچه نیاز دارند حمایت است. آنها میخواهند که مردم از گرسنگی نمیرند. هر بار که به مبارزه ایرانیها برای آزادی فکر میکنم، به یاد آفریقای جنوبی و نلسون ماندلا میافتم. ایران به رهبری نیاز دارد که دغدغهاش مردم باشد.
اگر بخواهیم خلاصه کنیم، مهمترین خواسته مردم ایران چیست؟
ایرانیها، از جمله خود من، یک چیز را خیلی خوب میدانند: نباید شبیه دشمن خودت شوی. مهم نیست فشار چقدر زیاد باشد؛ باید کرامت انسانیات را حفظ کنی و از ارزشهایت دست نکشی، چون حکومت تمامیتخواه دقیقا میخواهد همین را از تو بگیرد.
در باقی موارد، نمیتوان گفت مردم فقط یک خواسته دارند. اقتصاد به دلیل فساد در وضعیتی فاجعهبار قرار گرفته است. فساد و بیکفایتی در همه جا دیده میشود؛ از دولت گرفته تا مدارس. ایران زمانی یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان بود، اما حالا … یکی از دوستانم میگفت کودکان گاهی در مدارس از شدت گرسنگی از حال میروند. این کاری است که این حکومت با ما کرده؛ نه فقط ما را به زندان انداخته، بلکه با گرسنگی هم نابودمان کرده است.
ایرانیها آزادی میخواهند تا اقتصادشان دوباره سامان بگیرد. باز میخواهم تاکید کنم که بسیار مهم است شبیه دشمن خود نشویم، حتی اگر وسوسهانگیز باشد. باید طرز فکر تغییر کند؛ بسیاری از ایرانیها از محمدرضا شاه پهلوی ناراضی بودند و در نتیجه همانطور که یکی از دوستانم میگفت، ما خودمان دشمن را بر دوشمان وارد ایران کردیم. حالا ایرانیها به این نتیجه رسیدهاند که این رژیم را نمیخواهند.

منبع تصویر، Getty Images
«مرگ او برایم غیرقابل تصور بود»
کتاب شما «لولیتاخوانی در تهران» برای بسیاری، به نوعی دانشنامه و کلید فهم زنان ایران تبدیل شده است. شما که از دانشگاهی در ایران اخراج شده بودید، چطور جرات کردید کلاسهای مخفیانه درباره ادبیات غربی ممنوعه در کشور بهپا کنید؟
در فیلمی که بر اساس کتابم ساختهاند، صحنهای هست که شخصیت من (بازیگری که نقش مرا بازی میکند) در آینه نگاه میکند و آدمی ناآشنا میبیند. فکر میکنم اگر در ایران اجازه میدادم هویتم را از من بگیرند و دیگر خودم را نشناسم، از درون میمردم.
به نظر میرسد کتاب خواندن فرار از واقعیت است، در حالی که کتاب فقط ما را به دنیایی دیگر میبرد و وقتی بازمیگردیم، واقعیت را با نگاهی تازه میبینیم. اگر ادبیات و هنر اینقدر بیاهمیت است، پس چرا دیکتاتورها در سراسر جهان اینقدر فعالانه هنرمندان، نویسندگان، شاعران و فیلمسازان را نابود، بازداشت و اعدام میکنند؟ چرا آیتالله خمینی حکم مرگ کسی را صادر کرد که سلاحش فقط قلمش بود؟ در ادبیات نیرویی هست که دیکتاتورها را میترساند. و چه چیزی برای آنها از همه ترسناکتر است؟ حقیقت. زیرا خواندن و نوشتن حقیقت را آشکار میکند و دیکتاتورها در هر کشوری که باشند، از آن میترسند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، اولین کارشان، تخریب مجسمههای شاه و اعضای خانوادهاش و عوض کردن اسم خیابانهای مربوط به خاندان سلطنتی بود. در مرحله بعد میخواستند مجسمه فردوسی، شاعر بزرگ ایرانی، را هم تخریب کنند و نام خیابان عمر خیام را عوض کنند. چرا؟ چون خیام ندانمگرا (آگنوستیک) بود و روحانیون از او متنفر بودند. اما در آن زمان مردم ایستادگی کردند. اجازه ندادند این کار بشود و حکومت هم کوتاه آمد. مردم اجازه دادند مجسمه شاه را خراب کنند، اما نگذاشتند به مجسمه شاعرها دست بزنند.
پدرم آن زمان به من میگفت: «این کشور از دوران باستان وجود داشته و تهاجمهای بسیاری را پشتسرگذاشته است. اما چه چیزی باعث میشود ما همچنان خود را ایرانی بنامیم؟ چه چیزی باعث بقای ما شده است؟ شعر ما؛ و این با فردوسی آغاز شد.» شعر در خون ما ایرانیهاست.

منبع تصویر، Getty Images
برای ما، ادبیات راهی برای ارتباط با بقیه جهان بوده است. در ایران دموکراسی غربی ممنوع است، اما کتابها میتوانند مردم را به جاهای ممنوعه ببرند.
میخواهم برای شما از یکی از دانشجویانم در دانشگاه بگویم. من درسی درباره ادبیات معاصر آمریکا داشتم؛ از همینگوی، فیتز جرالد و دیگران. بین دانشجویانم دختری جوان بود به نام راضیه، مسلمان و باحجاب. مادرش نظافتچی و پدرش فوت کرده بود؛ دختر فوقالعاده باهوشی بود. در برنامه درسیام، علاوه بر همینگوی و فیتز جرالد، آثار هنری جیمز هم بود و راضیه شیفته او شد.
راضیه، بعد از هر جلسه کلاس، تا دم در دانشگاه همراهم میآمد. در طول راه مدام از زنان داستانهای هنری جیمز حرف میزد؛ از این که چقدر شجاعاند و چطور با وجود خطر طرد شدن از طرف جامعه، سرسختانه از اصول و ارزشهایشان دفاع میکنند. راضیه میگفت در کودکی، مادرش او را همراهش به خانههایی میبرد که در آنجا نظافت میکرد و او همانجا کتابهایی را که پیدا میکرد میخواند و گاهی بعضی از آن کتابها را یواشکی با خودش میبرد.
یک بار، راضیه وسط صحبت از زنهای رمانهای هنری جیمز، گفت: «فکر میکنم عاشق شدهام.» و من با خودم گفتم: این همان قدرت تخیل است؛ وقتی یک دختر مسلمان که هیچوقت از کشور خارج نشده، با بالهای ادبیات و شعر از مرزها عبور میکند.
بعدها من از دانشگاه بیرون آمدم و دیگر راضیه را ندیدم؛ جز یک بار اتفاقی در خیابان که با ایما و اشاره فهماند نزدیکش نروم، چون همان موقع هم ممکن بود در خیابان بازداشتمان کنند. چند سال بعد، یکی دیگر از دانشجویانم به دیدنم آمد و گفت که زندانی شده بوده اما بهخاطر «رفتار خوب» زودتر آزادش کردهاند. من نپرسیدم منظورشان از این رفتار خوب چه بوده است. او تعریف میکرد که در زندان، همسلول راضیه بوده، با هم از کلاسهای من حرف میزدند؛ یکی از هنری جیمز میگفته و دیگری از فیتز جرالد، و نگهبان نمیفهمیده چرا آنها در آن شرایط میخندند.
بعد رو به من کرد و گفت: «میدانید که راضیه را اعدام کردند؟» من خبر نداشتم. مرگ او برایم غیرقابل تصور بود. همانجا به خودم گفتم وظیفه من، بهعنوان نویسنده، این است که درباره کسانی بنویسم که دیگر نمیتوانند حرف بزنند؛ باید صدای آنها باشم و ادبیات، نگهبان حافظه است. من به راضیه صدا دادم؛ داستانش را برای شما تعریف کردم، شاید شما هم آن را برای کس دیگری تعریف کنید.
فکر میکنم مردم روسیه که ماندلشتام، آخماتوا، بولگاکف، تورگنیف، گوگول و پوشکین را به جهان دادهاند، باید این را خوب بفهمند.

منبع تصویر، Getty Images
چه بر سر دیگر دانشجویانی آمد که به آنها ادبیات درس میدادید؟
اوائل که از ایران آمدم تقریبا با همهشان در تماس بودم. دختری که در کتابم یاسی نام دارد، به آمریکا آمد؛ دکترایش را گرفت و بعد به ایران بازگشت و معلم شد. با او در ارتباط بودم، اما مدتی است که نمیتوانم پیدایش کنم؛ امیدوارم بهزودی خبری از او بگیرم. دانشجویی که اسمش را در کتاب ساناز گذاشتهام، ازدواج کرد و به آلمان رفت؛ آخرین خبری که از او دارم این است که دو فرزند دارد. دانشجوی دیگرم به نام مهشید در تهران ماند. نامههای بسیار زیبایی برایم مینوشت، اما مدتی است که از او هم بیخبرم. مونا و همسرش نیما، با کمک من و همسرم، به آمریکا مهاجرت کردند و حالا ساکن واشنگتن هستند. هر دو مدرس و مترجماند. مونا شاعر بسیار توانایی هم هست. آذین، یکی دیگر از شاگردانم، اخیرا برایم نوشت که از ایران رفته است و دیگر نمیخواهد بازگردد؛ چون هر خیابانی در آنجا او را به یاد این میاندازد که چطور همسرش با حکم دادگاه، دخترش را از او گرفت. او در زندگی حرفهای بسیار موفق است و به فعالیتهای خیریه میپردازد؛ من واقعا به او افتخار میکنم.
شما نوشتهاید که رابطه میان زنان و جمهوری اسلامی ایران، شبیه به رابطه هامبرت و لولیتا (شخصیتهای کتاب لولیتا اثر ولادیمیر نابوکوف) است.
تفکر توتالیتر فقط پدیده سیاسی نیست. بعضیها در روابط خانوادگیشان هم چنین رفتارهایی دارند؛ مادرانی که بچههایشان را میزنند، مثلا. چه چیزی در شخصیت هامبرت جنبه توتالیتر دارد؟ او میخواهد لولیتا را «بازآفرینی» کند. در کودکی عاشق دختری بوده که مرده و در بزرگسالی میخواهد معشوقه مردهاش را دوباره پیدا کند. او لولیتا را از کودکیاش محروم میکند؛ به او تجاوز میکند و مجبورش میکند با او زندگی کند. وقتی میگوید لولیتا او را اغوا کرده، دروغ میگوید؛ یک دختر دوازده ساله یتیم چگونه میتواند مردی را که سه برابر او سن دارد اغوا کند؟! در نتیجه، لولیتا هیچ کس را ندارد جز همان متجاوزی که میخواهد او را مطابق تخیل و تصویر ذهنیاش «بسازد». روحانیون و آیتالله خمینی به زنان میگفتند چطور لباس بپوشند؛ چطور حرف بزنند؛ چطور در اجتماع رفتار کنند و چطور با شوهرانشان رفتار کنند. میگفت بلند حرف نزنید؛ آواز نخوانید؛ نرقصید. او حق «خود بودن» را از زنان میگیرد.

منبع تصویر، Stefania D'Alessandro/Getty Images
چه زمانی متوجه شدید که میخواهید «خودتان» باشید؟
در کمال شگفتی، جمهوری اسلامی چیزهای زیادی به من آموخت؛ مثلا پیش از انقلاب درک نمیکردم که خانواده و کشورم چقدر به من آزادی دادهاند. جمهوری اسلامی برای من به الگویی تبدیل شد از این که من شخصا «چگونه» نمیخواهم زندگی کنم. از این بابت سپاسگزارم که به من یاد داد که قدر آزادی را بدانم؛ آزادی که پیش از انقلاب آن را امری بدیهی و مسلم میپنداشتم و این اشتباه بزرگی بود.
من کتاب «لولیتاخوانی در تهران» را با نقلقولی از «سال بلو» به پایان بردم: «بازماندگان هولوکاست چگونه میتوانند از آزمون آزادی نیز سربلند بیرون بیایند؟»
من فهمیدم که انسان باید برای آزادیاش، نه فقط در دوران سختی، بلکه در روزهای خوش هم مبارزه کند. بزرگترین تهدید برای دموکراسی، «بیحسی و زوال عواطف» است. به نظرم مردم در غرب از نظر فکری بیش از حد تنبل شدهاند و آزادی را امری بدیهی میدانند؛ در حالی که تجربه جمهوری اسلامی به ما میآموزد که از آزادی باید هر روز مراقبت کرد.
«سرگذشت ندیمه» و بستنی

منبع تصویر، Franco Origlia/Getty Images
به فیلمی اشاره کردید که بر اساس کتابتان ساخته شده است. ساختش تمام شده؟
بله. این فیلم را در جشنوارههایی در ایتالیا، آلمان، اسپانیا و استرالیا نمایش دادهاند. در آمریکا هم اکران شد، اما اکران عمومی و تجاری آن از ماه آوریل شروع میشود.
به موفقیت فیلم امیدوارید؟
نقدها خوب هستند، اما منتظر اکران فیلم در آمریکا هستم تا ببینم بازخوردها چگونه خواهد بود. فعلا که همه چیز خوب پیش میرود. من فیلم را دوست دارم و بازیگرانی که نقش دانشجویان را بازی کردند هم عالی بودند؛ بهویژه گلشیفته فراهانی.
از بازیگری که نقش خودتان را بازی کرد، راضی بودید؟
بله، خیلی. فکر میکنم او حس لازم را بهخوبی دریافت کرده بود. خیلی دقیق نشان میدهد که من در آن دوران چه احساسی داشتم.
دوست دارید این فیلم را در ایران هم نمایش بدهند؟
در ایران میدانند که فیلم ساخته شده است. ماجرای فیلم هم مثل کتاب [لولیتاخوانی در تهران] شد؛ کتاب به محض اینکه منتشر شد، بلافاصله زیرزمینی پخشاش کردند و در محافل کتابخوانی آن را میخواندند. اما در مورد فیلم، قضیه فرق میکند.

منبع تصویر، Getty Images
آیا میتوان گفت وضعیت فعلی ایران در قیاس با آنچه در کتاب «لولیتاخوانی در تهران» توصیف کردهاید، تغییری کرده است؟
از زمان انقلاب اسلامی تا همین لحظه، همه چیز کابوس بوده است. در مورد خودم باید بگویم که اگر دوستانم نبودند، بدون شک دیوانه میشدم. اما دلم برای ایران تنگ شده است؛ دلم برای مردم، زبان، دوستانم، غروب پشت کوهها، بستنی و برای همه جزئیات ریز و درشت آنجا پرمیکشد.
بستنی چه ویژگی خاصی دارد؟
اول از همه اینکه بستنی برایم حکم سیگار را دارد. من سیگار نمیکشم اما بستنی میخورم؛ بستنی به من حس آرامش و تسکین میدهد، واقعا نمیدانم چرا. بهخصوص بستنی قهوه با بادام.
بستنی قهوه ایرانی چه فرقی با نوع آمریکاییاش دارد؟
شاید تفاوتش در این باشد که من اولین بار آن را در ایران امتحان کردم و آن طعم و لذت برای همیشه در وجودم ماندگار شد. فکر میکنم اگر همین حالا هم به ایران برگردم، که بیش از بیست و پنج سال است به آن پا نگذاشتهام، باز هم همان واکنش را به بستنی خواهم داشت.

منبع تصویر، Getty Images
متوجه شدم که در روسیه، که کتاب «لولیتاخوانی در تهران» هنوز بسیار پرخواننده است، اخیرا مردم بیشتر کتاب میخوانند. در ایران چطور؟
در ایران همیشه زیاد کتاب میخواندهاند. نویسندگان روس و چک همیشه از محبوبترین نویسندگان من بودهاند: میلوش، واتسلاو هاول، برودسکی. هانا آرنت هم بسیار محبوب است. یادم میآید مارگارت اتوود تعجب کرد که کتابهایش در ایران محبوب هستند.
یعنی میتوان «سرگذشت ندیمه» را با واقعیت اطراف مقایسه کرد.
بله. به همین دلیل است که ادبیات تا این حد مهم است؛ چون به انسان امید میدهد. من در ایران خیلی بیشتر از الان کتاب میخواندم.


































