زنان زندگی من؛ آنها که در نویسنده شدنم نقش داشتند

منبع تصویر، instagram@bita_malakuti
- نویسنده, بیتا ملکوتی
- شغل, نویسنده، شاعر و منتقد هنری
مجموعه «ناظران میگویند» بیانگر نظر نویسندگان آن است. بیبیسی فارسی میکوشد در این مجموعه، با انعکاس دیدگاهها و افکار طیفهای گوناگون، چشمانداز متنوع و متوازنی از موضوعات مختلف ارائه دهد. انتشار این آرا و نقطهنظرها، به معنای تایید بیبیسی نیست.

در جایی از فیلم «انجمن شاعران مرده»، جان کیتینگ، معلم ادبیات مدرسه که نقش آن را رابین ویلیامز فقید بازی میکند، رو به دانشآموزانش میگوید: «ما شعر نمیخوانیم یا نمیسراییم چون قشنگ است؛ ما شعر میخوانیم و مینویسیم چون انسانیم و انسان سرشار از اشتیاق است.» و شاید به خاطر درک غریزی از این اشتیاق بود که هر چه بیشتر از وادی هنر منع میشدم، بیشتر به سمتش کشیده میشدم.
اولین خاطرات من از تضاد شعف درونی و فضای مرزبندی شده دختران خوب- دختران بد، مربوط است به نوارهای ویاچاس اوایل دهه شصت و دستگاه ویدئوی خانه خالهام در خیابان جلفای تهران. در مدارس ابتدایی، حجاب اجباری شده بود و در کلاسهای دینی هر هفته از دخترانی میگفتند که به علت رعایت نکردن حجاب، در جهنم، روی هیمههای بزرگ آتش، از موی سر خود آویزان شدهاند.
اما روی نوارهای ویدئوی خانه خالهام، زنی بود باریک و بلند، با گونههای استخوانی برآمده، چشمهای رنگی گیرا، با نگاه و حرکاتی که مرا مسخ میکرد. نامش آژدا پکان بود. البته آن زمان من صدایش میکردم «آژدا پیکان». شاید چون تلفظ «پیکان» خودروی ملی پرافتخار ما ایرانیها، برایم راحتتر بود. خواننده ترک محبوبم آهنگی میخواند به زبان فرانسه و صدایش و چهرهاش، لباسهای دکلتهاش و هر چه آن که او بود، مرا به خلسه میبرد. ترانه ریتم اعجابآوری داشت. همان ترانهای که بعدها خانم مرجان آن را بازخوانی کرد: «رفتی و بی تو دلم پر درده، پاییز قلبم ساکت و سرده...». شاید اولین جرقه عشق به شعر در آنجا در دل من زده شد. در تلفیق اندام استخوانی آژدا پکان با صدای قرآن خواندن معلم دینی دبستان شفاعت، که اتفاقا صدای زیبایی داشت. در ترکیب زیبایی جادویی خانم خواننده، با احساس عذاب وجدان یک دختربچه ۸ ساله از دیدن آن همه جذابیت نیمه برهنه که همزمان پر از اشتیاق اما همراه با ترس و اضطراب بود. تضادی که زندگی روی زمین یا مدرسه با زیستن در زیر زمین یا خانه، در من هشت ساله ایجاد کرده بود، قبل از همه، شناخت مرا به عنوان یک زن شکل داد. زنی که قرار بود بعدها شعر بشود همه زندگیش. هر چه بود دختر بد برنده بود.

منبع تصویر، Bita Malakuti
سوزان سانتاگ، نظریهپرداز، نویسنده و فعال مدنی- سیاسی آمریکایی میگوید: «تا رنجی نباشد، اثر ماندگاری خلق نمیشود» برای من تصویر کامل رنج، چهره مادرم در قابی از مقنعه سیاه بود. زنی که او را در پالتوهای کمرباریک و چکمههای چرم بلند قهویای دیده بودم. یا با دامن پلیسه سفید و صندلهای حصیری رنگ که بندهایش تا روی زانو میرسید. با موهای پر قهوهای تیره و چشمانی که از جوانی و شادابی برق میزد. زنی معمولی اما با آرزوهای بزرگ که هر بار مقنعه را سر میکرد تا به سر کارش برود، یکی از آرزوهایش زیر مقنعه سیاه مدفون میشد.
من هنوز بعد از چهل و چهار سال، بدن مچاله شده او را به یاد دارم، وقتی از تجمع ۱۷ اسفند سال ۵۷ به خانه برگشت. مبهوت بود و هزاران سئوال بیجواب در چینهای کت و دامن ساده خاکستریاش. و اشکهایی که به پهنای صورتش میبارید و مثل آیات نازلشده از آسمان، آینده تیره و تار زنانی مثل خودش را پیشبینی میکرد. قبل از آنکه من بدانم اصلا سوزان سانتاگ کیست و چه میگوید، دانستم ما بی آنکه خود بدانیم، وارث رنجیم. رنجی که برای من با عکس صورت پژمرده مادرم در حجاب اجباری آغاز شد. رنجی که برای بدن کوچک و نحیف پنج ساله من قابل تحمل نبود جز با زدن ماتیک قرمز مادرم به لب و لپهای گوشتالودم. ماتیکی که از روی میز آرایشش کش رفته بودم و پوشیدن یواشکی کفشهای پاشنه بلندش که مدتها بود دیگر نمیپوشید و ایستادن جلوی آینه قدی اتاق نشیمن و با دستهای کوچک کپلیام ادای حرکت دستهای کشیده، بلند و خوش ترکیب آژدا پکان را درآوردن، و رقصیدن با همان آهنگ شوی رنگارنگی که از جایی پخش نمیشد، جز توی ذهنم: «رفتی و بی تو دلم پر درده، پاییز قلبم ساکت و سرده...»

منبع تصویر، instagram@bita_malakuti
شاید از همان زمان شروع شد که یواشکی بودن، بشود جزئی از زندگی دخترانی که مثل من دهه شصت در ایران مدرسه میرفتند. یواشکی یک ردیف ابرو برداشتن، یواشکی کمی رژ صورتی به گونه زدن، یواشکی یک دسته باریک زیر کاسه سر را دکلره کردن، یواشکی نامه عاشقانه نوشتن، یواشکی پسر چشمسبز دبیرستان منتظری را «سر یخچال» دید زدن، یواشکی کاست موسیقی به مدرسه بردن، یواشکی عکس مدونا را به دوستی فروختن، یواشکی از در مدرسه بیرون رفتن برای خرید یک عدد نان بربری و مثل قحطیزدهها بلعیدن. یواشکی قرهقروت خریدن و به سق کشیدن و زبان چاکچاک شده را از همه پنهان کردن. یواشکی توی صف تلفن عمومی ایستادن و دنبال دوزاری گشتن. یواشکی بوسیدن و بوسیده شدن. یواشکی ریشه دواندن. یواشکی نترسیدن. یواشکی سینه سپرکردن، یواشکی تلاش کردن برای دیده شدن.
ما دخترانی بودیم که در آن مانتو و مقنعههای مدرسه، همه یک شکل بودیم اما با یواشکیهای خودمان. انگار توی عکسها، بخشی از چهرههایمان را خراش داده بودند اما هر کداممان با یک نشانهای قابل تشخیص بودیم. یکی با چال گونهاش، آن یکی با بریدگی بالای پیشانیش، و آن دیگری با سینههای بزرگش که از روی صد مانتو هم باز داد میزد خودش است.
من از زمانی که یواشکی بدن خودم را کشف کردم، بدنم شد زنی از زنان تاثیرگذار زندگیم. آنقدر از بدن شرمگین بودم که شروع کردم یواشکی از بدنها نوشتن. و از زمانی که از بدن نوشتم، کمتر از آن خجالت کشیدم. بدنم شد بخشی از هویت من، همراه و همرزم من. بعد شروع کردم علنی داستان بدنها را نوشتن. از مچ دختری که جای بریدگیهای عمیق داشت. از گردن زنی از سرنگهای آلوده، سوراخ سوراخ بود. از پای پسر همسایه که روی مین جا مانده بود. از دستهای سوخته هما دارابی که میتوانست جای مادرم باشد. یا مادرم جای او باشد. من بدن سوخته او را در میدان تجریش بارها تصور کردهام. سال ۷۲ من تازه رفته بودم دانشکده هنر و معماری و بدن سوخته هما دارابی در هر میدانی از شهر روبروی من بود و دستهایش، دستهای بلند خوش ترکیبش با آن انگشتهای کشیده زیبا.

منبع تصویر، instagram@bita_malakuti
چهارشنبهسوری بود. اواسط دهه هفتاد. بوی سوختگی شاخههای تازه جوانهزده از ترقههای جوانان عاصی، تمام شهرک غرب را برداشته بود. ما سه دختر و دو پسر در یک رنو پنج نوکمدادی بودیم. من راننده بودم. داشتیم توی خیابانهای شهرک غرب هی دور میزدیم و یا صدای بلند ضبط صوت داخل رنو داد میزدیم: «خدای آسمونها، خدای کهکشونها، برس به داد دل عاشق ما جوونها...» با دو ماشین با پلاک شخصی توی خیابان ایرانشهر محاصرهمان کردند و چند آدم قلچماق لباس شخصی ریختند روی سرمان. ما را از ماشین پیاده کردند و تا میخوردیم با مشت و لگد کتکمان زدند و بعد ما را بردند کمیته زنجان. من را انداختند یک سلول انفرادی. ساعت شده بود یازده شب. باید میرفتم دستشویی. تمام شلوار جینم خونی شده بود. مثانهام پر بود و انقدر گریه کرده بودم که مثل سگ مانده در صحرا، تشنه بودم. می زدم به در سلول و فریاد میزدم: «باز کنید. باید بروم توالت. باز کنید باید با یک خانم حرف بزنم. باز کنید باید به مادرم زنگ بزنم، تا صبح از نگرانی میمیرد.»
نمی دانم چند دقیقه فریاد زدم، زار زدم، خودم را به در و دیوار زدم که دستی از لابهلای میلههای پنجره کوچک سلول دراز شد طرفم. دستش را گرفتم. دستم را محکم گرفت. دست یک زن بود. دستهای ظریف خوش ترکیبی داشت با انگشتان استخوانی کشیده و ناخنهای کمی بلند. در آن فضای نیمه تاریک خوب نمیدیدم، اما حسش می کردم. در عین حالی که التماسش میکردم به مادرم زنگ بزند، التماسش میکردم به من نوار بهداشتی بدهد.
من از آن روز به دستها زیاد نگاه میکنم. دستها برایم معنی دارند. هویت دارند، قصه دارند. بعضی دستها افسردهاند و بعضی دیگر خسته. بعضیهایشان میخندند و بعضیهایشان گریه میکنند. بعضی از دستها نابینا هستند و بعضیهایشان رقصنده. من بعضی از آنها را با خود به قم بردهام، به رشت، به سلیمانیه، به وارنا، به پاریس و پراگ و حتی تا جنوبیترین سواحل کالیفرنیا با من بودهاند. یکیشان در پرواز استانبول به سلیمانیه، در حالیکه پرواز ما به خاطر باد شدید تا سقوط فاصلهای نداشت، شانههای مرا محکم گرفته بود و دم گوشم میگفت: «نفس بکش، نفس بکش، ما سقوط نمیکنیم» دست کردی بود اما به انگلیسی فصیحی حرف میزد. دست دیگری در اتاقک حراست آگاهی، چادر تمیز خودش را بهم داد تا مجبور نشوم چادر کرایهای بدبوی کهنه را سر کنم و بروم برای شناسایی دزد کولهپشتیام. کوله پشتیای که تمام داراییام در آن بود. آن دست، دست بلوچ بود و پر از گلهای ریز حنایی رنگ غمگین. دستی هم بود که نمیدانم از کجا آمده بود اما آنقدر آن مردک بیچاره که حدس زده بودم، دزد کولهپشتی من است را با مشت و لگد زد که گفتم نه این نیست. اشتباه کردم. اصلا شکایتی ندارم. نه از این مرد لاغر پیزوری و نه از هیچ کدام شما و چادر را که هر لحظه سر میخورد، هی روی سرم کشیدم و به چادر هی لعنت فرستادم و به دستهای سرکوبگر. به دستهایی که ماشه میچکاندند، بدون آنکه فکر کنند من تازه عروس شدهام.

منبع تصویر، instagram@bita_malakuti
رفته بودیم وین مثلا ماه عسل. سال ۸۸ بود. توی تلویزیون هتل، کانال سیانان داشت سخنرانی مثلا رهبر کشور مرا نشان میداد. علی خامنهای میگفت: «هر که به خیابان برود، مسئول جانش خودش است.» و ندا آقاسلطان رفته بود و افتاده بود روی زمین و چنان خون از چشم و گوش و دهان و دماغاش میریخت که انگار خون تمامی تبار قربانی شده ماست که فوران میکند و تمامی ندارد. آنقدر که همه عکسهای عروسی ما توی مانیتور خونی شده بود. جشنی که بدون خانواده و دوستان نزدیک نداشتیم، رفته بودیم کاخ «اویزد» پراگ که چهار تا عکس با لباس و تور و گل بگیریم. توی یکی از عکسها از دهان مجسمه نیمه برهنه زن قصر، خون میریخت و توی عکس دیگری تور سر من همه خونی جیگری بود. انگار خون دهان ندا روی آن ماسیده بود و یک قرن هم گذشته بود. من آن خون را پای سکوی برق خیابان انقلاب هم دیدهام. زیر پای ویدا موحد. اولین دختری که رفت یک متر بالاتر از زمین و شال سفیدش را سر چوب کرد و در به سمت آسمان چرخاند. یعنی به صلحآمیزترین شکل ممکن، گفت: «آزادی»
من بارها به صلحآمیزترین شکل ممکن گفتهام :«آقا لطفا پاتونو جمع کنید! لطفا درست بنشینید! لطفا متلک نگویید! لطفا به من زل نزنید! لطفا شوخی جنسی نکنید! لطفا دنبالم راه نیفتید! لطفا خودتان را به من نمالید! لطفا مرا به اسم قرار کاری، به خانهتان دعوت نکنید! لطفا به خاطر چیز دیگری جز ادبیات، از آثارم تعریف نکنید! لطفا سانسور نکنید! لطفا هر چه کلمه «خرداد» است از اشعار من قیچی نکنید! لطفا مرا به خاطر زن بودن، به خاطر گذشتن از مرزها، به خاطر شکستن تابوها، به خاطر نوشتن از رویاها، کابوسها، ترس و تحقیرها، تحقیر نکنید.» که اگر همه جای دنیا چنین بود هرگز رمان درخشان «حباب شیشهای» به قلم جسور سیلویا پلات نوشته نمیشد. خواندنش انقدر تلخ بود که مرا در نوشتن از تحقیر سیستماتیکی که بر زنان سرزمینم میرود، مجاب کرد. اینکه بمانم، نه آنکه کودک خردسالم را بگذارم و با شیر گاز به زندگیم خاتمه دهم. اینکه بمانم و شاهد باشم. شاهدی برای تاریخ. تاریخی که داستان زنانی را روایت میکند که از خاکستر خود برخاستند. ققنوسی بر فراز تباهی، حتی اگر یک متر بالاتر از زمین پرواز کنند.
















