سمندر از اکبرخواست به خاطر اعمار پل بالای جوی کلان، که بين ده بالا و ده پايان موقعيت دارد، با يکی از موسسات صحبت کند.
پلوشه به مادرش اطمينان داد که در فصل زمستان هم کورس آموزشی را دنبال کند و هم در کارهای خانه کمک کند.
خبر ايجاد کورس زمستانی را سميع الله به رحيم برده از او خواست در اين زمينه با آنها همکار باشد.
رحيمداد نگران حالت روانی الله داد بود، او از وعده ناظر برای رد جادو گفت، بابا اسلم توصيه کرد الله داد را نزد داکتر ببرد وفريب حرفهای ناظر را نخورد .
سميع الله برای خريد تباشير، تخته و تخته پاک به بازار ولسوالی رفت تا مواد مورد ضرورتش را بخرد.
لعلباز از ايجاد کورس زمستانی در مکتب قريه اش خورسند بوده مصمم شد شمس پسرش را شامل کورس سازد .
نسيم متوجه الله داد شد که در گوشه ی ايستاده است و پريشان به نظر می رسد ، او اذعان داشت که الله داد حتما عاشق شده است.