 | | | بی بی مشکل عقامت رفتنش را داکتر شرم پنداشته دوايش را در زباله دانی انداخت . |
پيکی و دوستانش نياز به موتر کرايی داشتند تا آنها را در رفت و آمد پوهنتون وسيله شود، عباس اين وظيفه را محول شد. نجيبه از بی بی گله کرد که معلومات غلط در مورد پسر خاله گلدسته به وی گفته بود. پيکی ، بی بی را زن مکاره خواند. بی بی اطلاع يافت که قدير برای رفع مشکل عقامتش نزد داکتر رفته بود، وی اين کار قدير راشرم پنداشت و دوای قدير را در زباله دانی انداخت . رحمان متوجه شد که دلاور موقف اش را تنزيل داده و به حيث مسوول حاضری در جلو دروازه دفتر پوليس موظف کرده . دلاور دليل را مشوره نادرست رحمان خواند، اما وی مشوره هايش را در حد پشنهاد خواند تصميم نهايی با خود دلاور بود .  | | | دلاور تنزيل رتبه شده منحيث مسوول حاضری در جلو دروازه دفتر پوليس مقرر شد. |
زبير در نيمه روز چادر فروشی را رها کرده به خيمه برگشت و به سکينه گفت برای رونق کار، نياز به سايه بان و چهارپايه دارد، بعدهم به کمک هارون بستره ها را از روی چهارپايه برداشت تا بازار برده بالايش چادر فروشی کند. نوروز برای فروش بيشتر آيسکريم از جمال خواست جلو دروازه پوهنتون را رها کرده در کوچه ها بگردنند ، جمال نپذيرفت که باعث جدايی شان شد. |