 | | | لعلباز از غوتی يک مقدار پول خواست تا تاوان فصل کوکنار ملک آدم خان را دهد. |
رحيمداد با بی حالی به عابده گفت ، برای جستجوی الله داد بطور قاچاقی عازم خارج بود که دزدان پولش را غارت کردند. ناظر و بابه اسلم به ديدن رحيمداد به خانه اش رفتند، اما هيچ کس دروازه را باز نکرد. آنان پريشان شدند، ناظرتصميم گرفت که از راه ديوار وارد خانۀ شود. رحيمداد از درد تمام وجودش به ناظر و بابه اسلم گفته علاوه کرد که از دو روز به اين سو نسبت نداشتن آذوقه، گرسنه مانده است. بابه اسلم از سرور خواست بوجی آرد را به رحيمداد ببرد و ناظر برايش غذا آورد، ولی او توان خوردن نداشت. شفيقه اميدوار بود ولی هروفت به جای غذای مقوی وسبزيجات، نان وچای می خورد، فاطمه از گم شدن گل سرشوی گفت، شفيقه عصبانی شده وی را به تهمت زدن متهم کرد.  | | | شفيقه اميدوار بود ولی هروفت به جای غذای مقوی وسبزيجات، نان وچای می خورد |
شب درقريۀ سربند، صدای تفنگ به گوش رسيد. لعلباز و غوتی سراسيمه شدند. لعلباز ابراز اميد کرد که آدم خان شايد مجروح شده باشد. |