سمندر را از غلتيدن ديوار قلعۀ اکبر وهلاک شدن گوسفندان، رحيمداد را خبر کرد، اما رحيمداد گمان فريبکاری بر او کرد. رحيمداد از نيافتن الله داد گفت، بابه اسلم ازاو خواست تا برنامۀ گمشدگان راديو بشنود. او مرغی برای فروش داشت تا از پول آن راديو بخرد. غفار به رحيمداد، عيار کردن موج راديو را می آموزاند تا به برنامه گمشدگان گوش دهد. ثمر گل درمورد واليبال درباغ سرکاری از آمر پروژه پرسيد، وی گفت اکنون می توانند به وزرش واليبال بپردازند.  | | | شاپيری از کريم خواست تا داينمو را روشن کند، اما سرورخان با عصبانيت سراغ ناظر را گرفت. |
شب گدشته سرورخان از قطع خودسرانۀ برق داينمو از کريم به رحيم شکايت کرد. رحيم آن را کار ناظر خواند. سرورخان وعد کرد در مورد بازپرسی کند. کريم از گريبان ناظر گرفت که سرورخان رسيد، ناظر باعذر گفت درخانۀ سرورخان، آرد تمام شده بود، لذا مجبور شدً آب را از داينمو به آسياب رد کند. |