|
خانه نو، زندگی نو: ٢١٦٠-٢١٥٨ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
درده بالا چه می گذرد ؟ مجيد وسيد محمد که بسياراحساساتی هستند، ازدست ناظربه سرورخان از متضرر شدن شان شکايت می کنند. سرورمی گويد قسمتی ازخسارۀايشان راجبران خواهدکرد. قمبرگل و الله داد دردامنۀ کوه مصروف چرانيدن گوسفندان خويش هستند که ناگهان متوجه جانور وحشی می شوند که يکی ازگوسفندان را به داخل مغاره کوه می کشاند.
الله داد می خواهد گوسفند خود را ازچنگال آن حيوان نجات دهد، اماقمبرگل مانع اين کار وی می شود، زيرا گمان می برد گرگ باشد. الله داد چاقوی را باخود گرفته طرف مغاره کوه می رود. سروردرحاليکه پريشان است به خانه برمی گردد. رابعه گل مادرگلاليکه به خانۀ آنها آمده است،از پريشانی وی می پرسد. سروراز خرابکاری های ناظرسخن می زند. شيرمحمدبارديگردرجرگه ريش سفيدان اشتراک کرده تا بااستفاده ازپول تخصيص داده شده از سوی حکومت يک کارعام المنفعه صورت گيرد. مگر اين مرتبه نيزکار بی نتيجه باقی ماند.شيرمحمدتهديدمی کند که او مجبوراست پول را دوباره مسترد نمايد. رحيم نزد شيرمحمد رفته می گويد از اينکه اهالی قريه دراين مورد به توافق نه رسيده اند متاثر است، زيرا پول تخصيص داده شده از طرف حکومت دريک کار عام المنفعه به مصرف برسد. وی در ضمن از شيرمحمد می خواهد تابار ديگر وی راموقع دهد تا جرگه دگری را تدارک بيند.
طاهره بر چشمه رفته نظرزنان را در مورد مصرف پول تخصيص داده شده می پرسد. پری گل، شاه پيری و شفيقه هرکدام نظريات گونه گون ارايه می دارند. طاهره می گويد وی نظريات ايشان را به شيرمحمد خواهد رساند. طاهره به خانه بر گشته و نظرزنان قريه رادرقسمت ساختن کلينيک، پخته کاری اطراف چشمه، اعمار يک حوض درکنارچشمه و ساختمان يک مکتب دخترانه که توسط زنان قريه ارايه شده بود، به شيرمحمد می گويد. شيرمحمد درجرگه اشتراک ورزيده می گويد اين بارآخرخواهد بود که وی درجرگه اشتراک می ورزد وابراز اميدواری می کند که اين بار اهالی به کدام فيصله برسند. سرورمی گويد سرک ده بالا ساخته شود زيرا در اين کار مفاد همه اهالی است. شيرمحمدمی گويد اگر تمام اهالی با آن توافق دارند وی نيز موافق خواهد بود ولی تا هنوز توافق نهايی صورت نگرفته است.
گلخان با تراکتورش به خانه بر می گردد. فتح خان از زود برگشتن وی به خانه می پرسد. فتح خان درمورد کار می پرسد. گلخان از هموارکاری زمين شمشيرخان می گويد. گلخان مصروف هموارکاری زمين شمشيرخان است که جانبازآمده و باجديت مانع کار وی می شود و درجواب يک سوال گلخان مالک آن زمين راشخص به نام اخترمحمد می داندنه شمشيرخان. درطول راه گلخان با شمشيرخان مواجه می شود. شمشيرخان علت توقف کار را می پرسد. گلخان از ممانعت جانباز سخن می زند. شمشيرخان با قهر نزدآدم خان رفته است و می گويد زمين را که وی بالايش فروخته است دعوايی می باشد. اگر پول وی رامسترد نه نمايد،اززنده گی دست بکشد.
گلاب شاه با خشم به بی بی گل می گويد درحين خريدن سودا دربازار ولسوالی متوجه شده است که پول درجيبش نيست. بی بی گل می گويد وی پول را به پسرش بهادرشاه داده است. گلاب شاه اين کار وی را باعث بی راه ساختن پسرش می داند. بهادرشاه به دکان جانداد آمده و يک تکه برای دوختن آورده ودرضمن سگرت نيز روشن کرده است. جانداد از وی می خواهد سگرتش را خاموش سازد مگر بهادرشاه نمی پذيرفته از جانداد می خواهد در کار شخصی وی مداخله نه کند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||