|
خانۀ نو، زندگی نو: ٢١٤٦ – ٢١٤٨ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در ده بالا چی می گذرد؟ هنگاميکه صابره از حويلی آواز انفجار بم دستی را شنيد، با عجله از اتاق بيرون آمده ديد که شيشۀ کلکين های اتاق شکسته و به هر طرف افتيده است. صابره با جديت مجيد راملامت کرده برايش گفت تو که با بم های دستی بازی ميکنی آخر به سرت ميخوری، اما مجيد بسيار خجالت بود و با بهانه جويی خود را کناره می کرد. زمانيکه اکبر و سمندر صدای انفجار بم دستی را از خانه مجيد می شنوند و دود و خاکباد آن را از دور مشاهده می کنند، بدون معطلی به خانه او آمده و خود را از موضوع آگاه می سازند.
مجيد ابتدا واقعيت را نمی گويد، ولی بعداً مجبور می شود بگويد که اين صدا انفجار بم دستی بود . اکبروسمندرمجيد را ملامت می کنند که لازم بودتا بم های دستی رانيز مانند سلاح های ديگر به حکومت تسليم می کرد. وقتی صابره به خانۀ خود بر ميگردد با تاثر به شوهرش شيرمحمد از حادثه انفجار بم دستی در خانۀ مجيد قصه ميکند. شير محمد وارخطا شده، تصميم می گيرد تا نزد مجيد رفته به او بفهاماند بم های دستی را از خانه اش دور نمايد. صابره هم با شير محمد يکجا به خانه مجيد رفته هر دوی شان عذر مينمايد که بايد مجيد بم های دستی را از خانه خود دور سازد ولی مجيد متردد است و جواب مثبت يا منفی نمی دهد. شير محمد، سرور، رحيم و ديگر اهالی قريۀ ده بالا گرد هم آمده و تصميم می گيرند تا پولی را که حکومت برای آنها تخصيص داده پروژه عام المنفعه اعمار نمايند. ولی هر کدام نظريات مختلف ميدهند که در آخر به کدام نتيجه نمی رسند. کريم ازسيد محمد کاکايش وپريگل خانم وی ميپرسد که او را به چه منظور خواسته اند؟سيد محمد می گويد:
کريم بايد رحيم را وادار سازد تا در جرگه بعدی از نظريات وی طرفداری نمايد. اما پريگل و کريم متردد هستند که رحيم اين پيشنهاد را قبول خواهد کرد يا خير؟ ناظر به دوکان غفار ميايد، غفار با خوشی زياد از او استقبال نموده و از او ميخواهد که در پيدا کردن پشم باوی همکاری نمايد. ناظر در حاليکه کشمش و نخو دوکان غفار را ميخورد به او وعدۀ همکاری ميدهد. ناظر به خانۀ رحيمداد آمده و از وی تقاضای يک قيچی را مينمايد، رحيمداد ميگويد: درخانه صرف يک قيچی دارم که آنهم برای قطع کردن شاخچه های درخت می باشد. ناظر اظهار می دارد که همان قيچی را برايش بدهد. ناظر به عجله خانه ميايد و ميخواهد با همان قيچی پشم گوسفندانش را قيچی نموده بعداً آن را بالای غفار بفروش برساند. درهمين وقت دفعتاً رحيمداد وارد شده ناظر را مجبور می سازد تا ازين کار منصرف گردد زيرا زمستان سرد است مبادا گوسفندانش تلف گردند. رحيمداد از قول ناظر آگاهی ميابد که غفار پشم خريداری مينمايد، با عجله خود را به دوکان وی ميرساند.
غفار به رحيمداد اطمينمان ميدهد که هر قدر پشم آماده کرده ميتواند او از نزدش به قيمت خوب خريداری مينمايد. شکريه و دخترش شکيبا شام تاريک مقابل دروازه قلعۀ شان ايستاده اند که فتح خان ميايد. شکريه با انديشه زياد از نيا مدن گلخان به خانه سخن ميگويد فتح خان نيز وارخطا شده و به دنبال گلخان از خانه می برآيد. فتح خان با تشويش به اعضای خانواده اش ميگويد که او همه جاها را جستجو نمود امانه گلخان درک داشت و نه تراکتور وی. آنها تماماً وارخطا ميشوند که در اين اثنا ناگهان دروازه قلعه تک تک می شود. فتح خان به انديشه به سوی دروازه قلعه ميرود و ميگويد که هر کی باشد خبر گلخان را آورده است. دروازه را باز ميکند و می بيند که گلخان است. بسيار بالای او قهر ميشود که چرا آنقدر نا وقت به خانه آمده است؟
گلخان اظهار ميدارد اين مشکل را ناظر برای وی پيدا کرده که به عوض تيل، آب را در تانکی تراکتور انداخته بود. گلخان و سميع اله در کنار پلوان نشسته و مصروف خوردن نان چاشت اند که دفعتاً از دور آواز چالان شدن تراکتور ميايد. گلخان با وارخطا يی اظهار ميدارد که تراکتور را مقابل خانه مجيد توقف داده و کليد نيز در بين آن گذاشته است. سميع اله از گل خان می خواهد تا هر چه زود تر برود، تا مبادا تراکتورش را کسی نبرد. گلخان با عجله ميرود. دربازارولسوالی آدم خان با ناظرمواجه شده برايش می گويدکه باوی به محکمه رفته وآنجاشاهدی بدهد. ناظرانکار می ورزدو می گويدکه درقریۀ سربندنابلدبوده وشاهدی ناحق داده نمی تواند. آدم خان وعدۀ پرداخت پول را به او می دهد. ناظر می پذيرد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||