|
خانۀ نو، زندگی نو:٢١٣٧-٢١٣٩ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
فاطمه بی هوش است .زرمينه وی را صدا می زند،اماجواب نمی شنود. زرمينه اظهار تشويش می کندکه دوای ساخت دست عابده وی را به اين حالت درآورده است. شفيقه لازم می داندتاهرچه عاجلتربه کلينيک انتقال داده شود. زرمينه به کمک قمبرگل فاطمه را به کلينيک می برد. داکترمی آيدوعلت مريضی وی را می پرسد. قمبرگل از دادن دوای خانگی توسط زرمينه سخن می زند. داکترازقمبرگل می خواهدتافاطمه را به اتاق عاجل انتقال دهد. زرمينه به گريه می افتد. روز بعدی فاطمه به هوش آمده وازمادرش تقاضای آب نوشيدنی را می کند. زرمينه ازصحت يابی فاطمه اظهارخوشی کرده برای وی يک گيلاس آب می دهد. داکتر می آيدوازصحت فاطمه می پرسد. فاطمه ازبهبودی خود می گويد. داکترازفاطمه علت خوردن دوای خانگی را می پرسد.
زرمينه دوارا ساخت عابده دانسته که غرض ضايع کردن طفل آنرابرای فاطمه داده بود، زيرا بين آنراراداردکه طفل آينده فاطمه نيزبه مرض آيدزمبتلا باشد. داکترضايع کردن طفل راانتقادکرده، و در ضمن فاطمه راازکلينيک مرخص می نمايد. داکترموضوع ساختن ادويۀ خانگی عابده را با گلالی درميان می گذاردوازخوراندن همين دواتوسط زرمينه بالای فاطمه سخن می گويد. گلالی اين کارعابده رانکوهش می کند. داکتر برای گلالی وظيفه می دهدتاعابده را متوجه عواقب ناگواردادن دوای های خودسرانه نمايد. سيلاب و پيامدهای ناشی از آن : گلخان مصروف دفن نمودن اجساد حيوانات مرده است .شيرمحمدمی آيدوعلت اين کار وی رامی پرسد. گلخان از انتشاربوی بدوامکان سرايت امراض گوناگون سخن می زند. شيرمحمداين کاررا به تنهايی ناممکن می داند. گلخان از عدم همکاری برادرش سميع الله و ديگراهالی سخن می زند. شيرمحمداين کاررا وظيفۀ خودوهمه اهالی قريه می داندوخود نيز باگلخان درکارسهيم می شود. شيرمحمدوگلخان مصروف دفن نمودن اجساد حيوانات مرده اندکه مجيد می آيدوازمصروفيت آنها می پرسد. گلخان مجيدرا به عدم همکاری دراينموردمتهم می سازد. مجيدتقصيرخودرامی پذيردو عهد می بنددکه اين کار را از طريق حشراهالی قريه انجام خواهدداد. روزی بعد اهالی قريه گردهم آمده اندوگودال بزرگ را غرض دفن مواشی مرده، حفر کرده اند.
اکبرازمجيداظهارخوشی می کندکه درقسمت راه اندازی حشرتلاش زياد به خرچ داده است. مجيدکارشيرمحمدراستايش می کند،زيرا وی باشنده ده بالا بوده امادرکاردفن مواشی باآنهاکمک نمود. شيرمحمدشيوع مرض درده پايان راسرايت کننده به ده بالا می داند. گلخان سخن وی راتاييدکرده وحفظ الصحه را برای همه لازم داند. بازاريابی محصولات محلی : اجمل به غژدی پيرومی رودوازوی درمورد جمع آوری پشم گوسفندان می پرسد. پيروازجمع آوری مقدار زياد آن می گويد.
انارگل ازجداسازی رنگها وشست وشوی آن سخن زده ودرضمن ازتادیۀ پول می پرسد.اجمل يک مقدارپول تاديه کرده پشم راانتقال می دهد. پيروازفروش پشم ها بالای اجمل برای درخانی می گويد. درخانی از پول آن می پرسد. پيروازباقيماندن يک مقدارپول نزد اجمل سخن می گويد و از درخانی می خواهد قروت باقی مانده رانيز سودانمايدکه وقت کوچ کردن آنهاست. درخانی ازماندن مقدارکم قروت وفروختن آن بالای شکريه می گويد. رشوت وجعلکاری : آدم خان روانۀ دفتر گلاب شاه است که درطول راه باوی مواجه می شود.گلاب شاه بعدازتعارف کوتاه او راازرفتن به دفتر مانع می شود. آدم خان از تيارکردن متباقی پول قباله سخن گفته ازوی خواهان اخذقباله می گردد. گلاب شاه قباله تياردانسته پول باقيمانده آنرا مطالبه می کند. آدم خان قبل ازتاديه پول به ديدن قباله اصرار می ورزد،اماگلاب شاه پول می خواهد.
آدم خان پول را ازجيب خودکشيده به گلاب شاه تسليم ن وقباله رااز وی اخذ می کند. گلاب شاه به بازار رفته يک مقداراشيای تجملی خريداری کرده و به بی بی گل خانمش می دهد. بی بی گل اين کاروی راموردانتقادقرارمی دهد، زيرا گمان می بردکه اين همه چيزهاراشوهرش ازمعاش خودخريداری کرده است. گلاب شاه سخن اورا رد می کند. بی بی گل بااصرارازمنبع بدست آوردن پول می پرسد ، اما گلاب شاه حاشامی رود. بی بی گل ازاخذ رشوت توسط وی می پرسد. گلاب شاه اين امکان را دور ازواقعيت نمی داند. بی بی گل تحفه های رشوت را نمی پذيرد. آسياب ديزلی درده پايان : ناظرمقدارکم مزدآسياب را باخودگرفته نزد سرورخان می رود.سروربا ديدن مزد کم متعجب می شود وعلت آنراازناظر می پرسد. ناظرفعال شدن آسياب ديزلی فتح خان راسبب همه اين کارهامی داند. سرورچارۀ کاررا می پرسد. ناظراز طرح پلان سخن گفته که باعملی شدن آن فتح خان نيز گندم خودرا برای آردکردن به آسياب بابه اسلم خواهدبرد. سرورازچگونگی پلان وی می پرسد. ناظرالی عملی شدن پلان خود،ازافشای آن خود داری می کند. روز بعد ناظربا لعلباز مواجه می شودکه گندم خودرابه آسياب ديزلی می برد. ناظرآردآسياب ديزلی رامملوبابوی ديزل می داندوازلعلبازمی خواهدگندم خودرا به آسياب بابه اسلم ببرد.
لعلبازنمی پذيرد. ناظرمانع او شده ،هردومشت ويخن می شوند. لعلبازگندم را به آسياب ديزلی می برد. فتح خان متوجه پاره شدن آستين وی شده علت رامی پرسد. لعلبازاز ممانعت ناظرسخن می گويد ودرضمن او فتح خان می خواهدتاجزای وی رابدهد. فتح خان اين کارروايی های ناظر رابه اشارۀ سروردانسته می خواهدباوی تصفيۀ حساب نمايد. کوچيها : درخانی به خانۀ شکريه می رودومقدارقروت را برای وی می دهد. شکريه می خواهدپول بپردازدامادرخانی آنراسوغات می داند. شکريه پافشاری نموده پول را برای وی می دهد.درخانی از بسته شدن کوچ وبارخودسخن گفته خداحافظی می کند | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||