|
خانه نو، زندگی نو: ٢٠٩٤-٢٠٩٢ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
سميع الله و انارگل به طرف قريه می روندکه درجوارحضيره متوجه تجمع يک تعداد مردم ده پايان می شوند. دربين تجمع، سميع الله پدرش فتح خان را می بيندکه درحال گريه است. سميع الله گمان می بردکه ممکن يکی از اعضای خانواده اش فوت کرده باشد، وی نيز گريه می کند. انارگل وی را به آرامش دعوت می کند، اما سميع الله نمی پذيرد. سميع الله با پدرش يک جا به خانۀ بر می گردد و موردعتاب وی قرارمی گيرد، شکريه علت را می پرسد. فتح خان می گويد وی بايک تعداد از اهالی مصروف تعين محل برای آسياب ديزلی درنزديک حضيره بود و باشف دستارخودعرق های خود را خشک می نمود. سميع الله گمان برده که کدام عضوفاميل ايشان فوت نموده و پدرش اشک های خود را پاک می نمايد، وی نيزشروع به گريه کرد. شکريه درپهلوی آنکه سميع الله راملامت نمی داند ، نصب ماشين آسياب ديزلی رادرپهلوی حضيره نا مناسب می داند. نفرت از مريضان ايدز، باعث مايوسی آنها می گردد: زرمينه دوباره به خانۀ برمی گردد وموضوع تنهايی و پريشانی فاطمه را با اکبردرميان می گذارد . اکبرفاطمه وجانداد را دراين مورد ملامت قرار می دهدکه بدون مشوره به بازار ولسوالی کوچ کشی کرده اند.
زرمينه بنابرگفتۀ فاطمه، علت کوچ کشی آنها را نفرت شفيقه و زلمی از مرض ايدز آنها می داند. اکبر متاثر شده می گويد بعداز پرس وپال در زمينه اقدام لازم خواهد نمود. بی بی گل يک بشقاب سبزی را به فاطمه می آورد وآن را يک جابا وی صرف می نمايد. دراين اثنا زرمينه نيز می آيدو بابی بی گل معرفی می شود . زرمينه از رويه نيک بی بی گل با فاطمه اظهارسپاس می نمايد. ميکانيزه کردن زراعت : سرور به ناظر وظيفه سپرده است تا قطعه زمين راقلبه نمايد.درجريان کاراسپار می شکند.گاوها بانگ می زنندوناظرباآنها يکجا با دهن خود دهل می نوازد. سرور می آيدوعلت توقف کار را از ناظرمی پرسد. ناظر شکستن اسپار را علت تاخير در کار می داند و از سرور می خواهد تا جهت سرعت کار، تراکتورگل خان را به کرايه گيرد. ګل خان با تراکتور خود به طرف نامعلوم درحرکت است که ناظر وی را به توقف فرا می خواند. گل خان علت را می پرسد. ناظر می گويد کارپر منفعت را برای وی تدارک نموده است. گل خان توضيح می خواهد.
ناظرخواهان پرداخت کميشن می گردد. گل خان قبول می کندوازمحل کار می پرسد. ناظر ازقلبه نمودن زمين های سرورخان توسط تراکتورگل خان يادآور می شود، وهدف اخذکميشن راجمع آوری پول برای طويانه خود می داند. گل خان با ناظر روانۀ زمين سرورخان می شودکه در راه جوی بزرگ مانع گذشتن تراکتور می شود. ناظرمی خواهدتاجوی را از سنگ پرنمايدتاتراکتور از آن بگذرد،اماگل خان اين نظر را رد می کندودرجستجوی پيدانمودن راه ديگری می شود. عروسی درعمرکم : گلالی به ديدن نوريه می رود واز تکليف وی می پرسد. نوريه از ازدياد دردسخن می گويد. گلالی بعدازمعاينات ازوی می خواهد تا هرچه عاجل تر به کلينيک مراجعه نمايد. اجمل وعابده نوريه را به کلينيک انتقال می دهند. گلالی موضوع وخيم بودن وضع صحی ومساله عروسی درعمر کم وی را باداکتردرميان می گذارد. داکتراز بی توجهی والدين دراينمورد باتاسف ياد می کند. گلالی نيز نظرداکتر را تاييد نموده وهمۀ اين نارسايی ها را از بی اعتنايی فاميل ها می داند. داکتر از گلالی می خواهدتاهرچه عاجل تر به کمک نوريه بشتابد.
اجمل و عابده درخارج از کلينيک قراردارند.عابده می گيريدوابراز انديشه می کندکه مبادانوريه باحادثۀ بدی مواجه گردد. اجمل وی را تسلی می دهدکه درکلينيک علاج نوريه خواهدشد. عابده نمی پذيرد و ازقول گلالی می گويدکه سن وی کم بوده وموعد ولادت وی نيز تکميل نگرديده است ودرپهلوی آن خطرمرگ نيز وی راتهديد می نمايد. دراين اثنااجمل توجه عابده را به آمدن گلالی معطوف می دارد. مشکلات ناشی از خريدوفروش ترياک : مجيد از گل محمد می خواهدهرچه زودترموضوع اختطاف آدم خان را باحکومت درميان بگذارد. گل محمدمی پذيرد. دراين اثنا لعلباز می آيد ومی گويدوی آدم خان را درحال گز و پل نمودن زمين خود باهمان اشخاص دردامنۀ تپه ديده است. مجيد حدس می زندکه ممکن اشخاص مذکور معامله داران آدم خان باشند. لعلبازاين سخنان مجيدرا ردکرده می گويدآن اشخاص خريدار زمين آدم خان به نظر می آيند، زيرا آدم خان بنابرضرورت مبرم به پول، زمين خودرا به فروش انداخته است. آدم خان به دکان گل محمد می آيد. ګل محمد درمورد اشخاص ناشناس که روز قبل باوی يک جا ديده شده بودند، می پرسد.
آدم خان يکی از آنهاراخريداريک قطعه زمين خودوانمود می کند.دراين اثناشخص مذکوربه دکان گل محمدوارد می شود. آدم خان ازوی می خواهدکه درصورت توافق به خريد زمين يک مقدار پول را طوربيعانه بپردازد. شخص موصوف ازنداشتن پول نقدسخن می زند. آدم خان از وی می خواهدتادرصورت رضايت پول بيعانه آن را فردا به گل محمد تسليم نمايد. عاقبت قصه های وحشتناک برای اطفال : اکبرپلوشه رانزد داکتر می برد. داکترموضوع ترس را ازخود پلوشه می پرسد. پلوشه می گويدمادرش برای وی قصه ديوسياه وخطرناک را بازگوکرده بودکه يک دخترک راباخودبرده وبعدمی خواست وی را بخورد. داکترمنشا ترس پلوشه رادرقصه های وحشتناک می بيند واز اکبرمی خواهدتادر آينده ازگفتن چنين قصه های وحشتناک برای اطفال بپرهيزد.
او از اکبر می خواهد تا باسخنان آرام بخش پلوشه راتلقين کند تادرآينده ازچيزی نترسد. پلوشه با پدر خويش دوباره به خانه بر می گردد. زرمينه درمورد ادويه می پرسدکه داکتر به او توصيه کرده است. اکبرمی گويد داکتر هيچ نوع ادويه را توصيه نکرده است. زرمينه باتعجب علت را می پرسد. اکبر علت ترس پلوشه را بازگو نمودن قصه های و حشتناک توسط زرمينه می داند. پلوشه نيزاين سخنان راتاييد می کند. اکبراززرمينه می خواهدتادرآينده ازحکايت قصه های وحشتناک برای اطفال بپرهيزد. کوچی ها : انارگل رمۀ گوسفندان خودرا دوباره به خانه برمی گرداند ازمادرش می خواهدتادرقسمت جابجاکردن آنان در طويله با وی کمک نمايد.
در اين اثنا پيرو ازکم بودن يک راس ګوسفند سخن می زند. پيرو انارگل را مورد سرزنش قرار می دهد و از وی می خواهدتاهرچه زودتر در پيدا کردن گوسفند دست به کارشود. درخانی از پيرو می خواهد تا خود نيز با انارگل يک جا به جستجوی گوسفند بپردازد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||