|
خانه نو، زندگی نو: 2079-2077 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
غفار آمده به عابده می گويد که شفيقه لادرک شده است. عابده از موجوديت شفيقه درخانۀ خوداطمينان داده، علت را از غفار می پرسد. عابده می گويد وی بدون اجازۀ زلمی خانه راترک کرده است. غفار اين کار شفيقه راانتقاد می کند، اماعابده می گويد: شفيقه از مرض ايدز فاطمه وجانداد، نفرت دارد و می ترسدکه مبادا برای او نيز انتقال کند. غفارشفيقه رانزدخودخوانده تا موضوع را برايش تفهيم کند. عابده می خواهدشفيقه را به خانه اش برگرداند، اما شفيقه نمی پذيرد و می گويد.زلمی بايداز بين او و برادرش يکی را انتخاب نکند، زيرا فاطمه و جاندادبه مرض ايدز مبتلا اند. عابده شفيقه راحق به جانب می داند، زيرا مرض ايدز کشنده است،اما ترک خانه را راه حل نمی داند و ازشفيقه می خواهدتادراين زمينه با زلمی بيشتر نصحبت کند.
زلمی بسيارناراحت است، اما عابده اورا به آرامش دعوت می کند. شفيقه می گويد حاضر نيست بافاطمه وجانداد،که مرض ايدزدارند، يک جازندگی کند. زلمی جانداد را برادرخود وانمودکرده وازشفيقه می خواهدازگذشت کارگيرد. عابده سخن زلمی راتاييد می کند. اما شفيقه نمی پذيرد.زلمی می گويددرهرصورت شفيقه بايد به خانه برگرددتادراين موردبيشتر صحبت نمايند. زلمی و شفيقه به خانه بر می گردند،اماکسی دروازه راباز نمی کند. شفيقه گمان می بردکه فاطمه وجانداد قصداً دروازه را بازنمی کنند،اما زلمی حدس اورا نادرست می خواند. شفيقه می گويد ممکن برای آنها اتفاق ناميمونی رخ داده باشد. زلمی می خواهد دروازه را بشکنداماشفيقه ازوی می خواهدتا ازخانۀ شيرمحمدزينه آورده و از راه ديوار بالاشود. عاقبت قصه های وحشتناک برای اطفال : معلم رحيم درصنف از پلوشه می خواهد قصۀ شيروچوب شکن را برای سايرهمصنفانش حکايه کند. پلوشه می گويدشيروچوب شکن درجنگل باهم دوست شدند. يکروزدراثنای تبرزدن، چوب شکن پای شيررا با تبرزخمی ساخت.وچوب شکن به بستن آن پرداخت. درجريان کارچوب شکن از بوی بددهن شير يادآوری کرد. بعدازمدتی چوب شکن با شيرروبرو شده واز زخم پای شير می پرسد. شيرمی گويد زخم پايش خوب شده است، اما زخم زبانی را که چوب شکن، با به رخ کشيدن "بوی بددهن او" سبب شده است، تا هنوز باقيست. غوتۍ مصروف تکاندن دوشک است که تازه پرکرده، شمس آمده واز وی می خواهد برايش قصه بگويد، زيرا معلم برایش وظيفه داده است تا آن را فردا درصنف بگويد.
غوتی عذر آورده از مصروفيتش می گويد، شمس به گريه می افتد ، لعلباز آمده علت گريه شمس را می پرسد. شمس از اين که مادرش برای او قصه نمی گويد شکايت می کند. لعلباز شمس را با خود به اتاق ديگر می برد تا برايش قصۀ نو بگويد. شمس مکتب می رود ومعلم رحيم از وی می خواهدتا قصه اش راتعريف کند. شمس به قصۀ پرنده بال شکسته چنين می پردازد: زمستان نزديک شده بود،پرنده ها همه به جاهای گرم کوچ کردند اما يک مرغک بال شکسته جايی رفته نتوانست. پرنده مذکور نزددرخت های مختلف رفت اماهيچ کدام برای وی جا ندادند، پرنده به ناله وفريادپرداخت. در همين وقت درخت سرو،علت فرياد او را پرسيد، پرنده تمام قصه را برای درخت سرو گفت. سرو با مهربانی او را در آغوش گرفت و در يکی از شاخچه های خود برايش جا داد. پلوشه مهربانی درخت سرو را تمجيد کرد. شمس می گويدبه همين علت سروهميشه سرسبز است. معلم رحيم انتباه قصه را دلسوزی ومعاونت بادرمانده گان می خواند. کوچی ها : الله دادبه نواختن توله مصروف است که قمبرگل آمده واز توله نواختن وی توصيف می کند. الله داد می گويد وی نواختن توله را از انارگل کوچی آموخته است. قمبرگل می گويد شايد فاميل انارگل امسال درکدام منطقۀ ديگری غژدی های خود را پهن کرده باشند. ضمنا او از الله داد می خواهدتادرصورت امکان آدرس انارگل رادريابد تابه ديدنش بروند.
شکيبا از مادرخود می خواهدتا برای شب "کيچری قروت" بپزد. شکريه از نبودن قروت سخن می گويد،شکيبا از مادرش می خواهد تا سميع الله را غرض خريداری قروت به بازار بفرستد. شکريه قروت بازار را مناسب نمی داند، و از درخانی کوچی ياد می کندکه امسال نيامده است. شکيبا می گويد ممکن درخانی ازمادرش آزرده شده باشد،لذا او سميع الله رابه دنبال درخانی خواهد فرستاد تا احوال اش را بياورد. مشکلات ناشی از خريدوفروش ترياک : گل محمد وسيدمحمدهردوشام تاريک به خانۀ ملک آدم خان می روندتاسامان و لوازم اورا بسته کرده و به خانۀ خود انتقال دهند، زيرا هراس دارند که در روشنائی روزبه کدام حادثه روبرو نشوند. دراين اثناصدای تک، تک دروازه به گوش می رسد. گل محمد می خواهد در را بگشايد، اماسيد محمد،درحاليکه مشوش است ،با وارخطائی مانع نزديک شدن گل محمد به دروازه می شود. زمانيکه دروازه را با ز می کند، آدم خان وارد خانه می شود. او باديدن بسته های کوچ و بارخويش متعجب می شود. سيدمحمد موضوع را برای وی روشن ساخته و علاوه می داردکه ملک آدم خان ، حيات گل محمدرا نيز درمخاطره انداخته است. .
آدم خان ضرورت به کوچ کشی را رد می کند. سيدمحمد توضيح می خواهد. آدم خان می گويد بنابريک معاملۀ بزرگ پولی، جان وی درمعرض خطرقرارداشت که فعلاُ آن موضوع حل وفصل شده است. آدم خان به دکان غفارمی رود وازوی می خواهد پول ترياک را که قبلاًبرايش داده بود تسليم نمايد. غفار می گويد وی کوکنار کشت کرده بود،اما حکومت کشت اورا نابودکرد. آدم خان عصبانی می شود واين کار را مربوط خود غفار می داند و برای وی دو روز مهلت داده است تا به وعدۀ خودوفاکند،درغيرآن به عواقب ناگوار رو بروخواهدشد! غفارنزد سيدمحمد می رود و موضوع اخذ پول از آدم خان را دربدل ترياک با او درميان می گذارد. سيدمحمد اين کار غفار را نادرست می خوانداماغفارآن را مجبوريت خود می داند، زيرا با آن پول دکان اعمار کرده است. غفار می گويد وی ترياک کشت کرد،اما بر اثرفرمان حکومت کشت ترياک او از بين برده شد.
سيدمحمد می گويد دراين صورت آدم خان مستحق ترياک نمی گردد و اين موضوع را برای وی گوشزدخواهدنمود. سيدمحمدنزد آدم خان رفته درمورد معامله پولی وی باغفار يادآور می شود. آدم خان، غفار را شخص وعده خلاف می خواند، اما سيدمحمد می گويد فصل کوکنار غفار را حکومت ازبين برده است. سيدمحمد از آدم خان می خواهدتاپول را که به غفارداده بود،دوباره بستاند. آدم خان می گويدچون معامله داران، وی را تحت فشار قرار داده اند مجبوراً تقاضای سيدمحمد را می پذيرد. آسياب ديزلی درده پايان : فتح خان آمده ازشکيبادرمورد مادرش می پرسد. شکيبا از رفتن مادرش به خانۀ همسايه غرض قرض گرفتن آرد سخن می گويد، زيرا درخانه آنان آرد خلاص شده است. فتح خان می گويدچراسميع الله گندم را به آسياب نبرده است؟ شکيبا می گويدسميع الله اين کار راانجام داده است. اما درآسياب نوبت برای وی نرسيده است. فتح خان يک آسياب را برای چندين قريه کافی نمی داند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||