|
خانه نوزندگی نو: ٢٠٧١-٢٠٧٣ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
رابعه گل با ترس از تصور اصابت مرمی دربدنش می گويد، گل محمد اين کار را اشتباه خود می داند. کريم از گل محمد می پرسد چرا بدون اجازه او تفنگش راگرفته است؟ رابعه گل می گويد وی تفنگ را دراختيار گل محمد گذاشته است. کريم ازضرورت گل محمد به تفنگ می پرسد. گل محمد از اين که حفاظت خانۀ ملک آدم خان به دوش وی است به کريم می گويد. کريم واضيح می سازد که او خود با آدم خان دشمنی دارد و حل اين مشکل را کار گل محمد می داند. رابعه گل به خانۀ سيد محمد رفته و مورد استقبال پری گل، خانم سيد محمد، قرار می گيرد. رابعه گل می گويد گل محمد باتفنگ سروکارپيدا کرده است. پری گل می گويدشايد گل محمدغرض حفاظت خانۀ خسرش به تفنگ ضرورت پيداکرده باشد،اما رابعه گل می گويد که وی درکارهای خطرناک باآدم خان همدست شده است. پری گل مشوش می شده ، ميرود تا سيدمحمد رادرجريان بگذارد. پری گل به سيدمحمدمی گويدکه حيات گل محمددرخطراست،زيرا او درجستجوی دريافت تفنگ است. سيدمحمداز ضرورت تفتنگ می پرسد.
پری گل می گويد گل محمد ظاهراً به خاطرحفاظت خانۀ خسرش به آن ضرورت پيدا کرده است اما از قول رابعه گل اضافه می کندکه پسرش درکارهای خطرناک با آدم خان همدست شده است،بايدجلو وی گرفته شود. سيدمحمد به دکان گل محمدميرود واز وی می پرسد چرا به کارهای خودسرانه دست می زند ودرجستجوی دريافت تفنگ است؟ گل محمداين کار را يک مجبوريت می داند. گل محمد روانۀ خانۀ ملک آدم خان است که بالعلبازمواجه می شود. لعلباز می گويد گل محمد با پذيرفتن مسووليت حفاظت خانۀ خسرش، خود را در معرض خطرانداخته است. دراين اثنا بالای آنها فير می شود که صدای فريادهرودبلند ميگردد. عاقبت قصه های وحشتناک برای اطفال : ثمرگل مصروف پاليدن کتابيست که عکس شير داست. زرمينه می گويد کتاب را به پلوشه، داده است. ثمرگل می گويد او می خواست اول خودش کتاب رابخواند وبعداً قصه اش را به پلوشه بازگونمايد، زيرا پلوشه درخواندن کتاب مهارت کافی ندارد. پلوشه به مکتب رفته است. چشم شمس به کتاب مقبول دارای تصاوير رنگين او می افتد واز پلوشه می خواهد کتاب را برای وی بدهد تا تماشا نمايد، پلوشه امتناع می ورزد.
معلم رحيم کتاب را از پلوشه گرفته و آن را ملاحظه می نمايد، او درمورد کتاب از پلوشه می پرسد. پلوشه آنرا يک قصه جالب وانمود می کند و می گويد که ثمرگل ،برادرش ،آنرا از بازارآورده است. پلوشه کتاب را دوباره به خانه می برد ودر الماری جابجا می کند. ثمرگل می آيد و با ديدن کتاب بالای پلوشه عتاب می نمايد که چرا ورق آن راپاره کرده است؟ پلوشه می گويد وی کتاب را به مکتب برده بود وشمس، هم صنفی اش ورق آن را پاره کرده است. ثمرگل می پرسد آيا همصنفانش کتاب را پسند کردند؟ پلوشه جواب مثبت می دهد و در ضمن ازثمرگل می خواهد تا همچون کتب ديگر را نيز بياورد. ثمرگل وعدۀ می دهد. اهالی از نماينده گان شورای ولايتی چه توقع دارند؟ سمندر بعد ازآن که ازکارفارغ گرديد در جوی دست و روی خودراشستشو می نمايد. فتح خان می آيد و در مورد کار اعمار صنوف مکتب می پرسد. سمندرمی گويد اعمارصنوف جديد به شکل اساسی ازروی نقشه صورت می گيرد. فتح خان کارشورای ولايتی را قابل ستايش می داند. سمندر می گويد معلم رحيم نيز درزمينه سعی وتلاش زياد کرده است. فتح خان می گويد آنان بايدهميشه درانتخاب وکلا دقيق باشند تا مشکلات ايشان به وجه احسن حل گردد. ماين، دشمن مخفی انسان : الله داد رمۀ خود را غرض چراندن به دامنۀ کوه می برد که زلمی مانع پيش رفتن وی می گردد.الله داد علت را می پرسد، زلمی می گويد در دامنۀ کوه ماين ها ديده شده است.
الله داد چارۀ کار را می پرسد، زلمی می گويد همين اکنون گروپ ماين پاک ها آمده اند تا ساحه راشناسايی کنند واز الله داد می خواهد تا ديگران را نيز از اين معضله آگاه سازد. الله داد رمۀ را دوباره به خانه برمی گرداند. رحيمداد بالای وی عتاب می نمايدکه چرا رمه را وقت تر به خانه برگشتانده است؟ الله داداز قول زلمی می گويد که ساحه علفچر ماين دارد. رحيمداد از الله داد می خواهد تا ازساحه ماين دورتر رمه را بچراند! الله داد می گويد زلمی برای اوتوصيه کرده است تا رمه را هرچه دورتر ببرد، زيرا گروپ ماين پاک ها ماين ها را انفجار می دهند وآن ساحه نيز عاری ازخطر نيست. نفرت از مريضان ايدز، باعث مايوسی آنها می گردد: فاطمه مصروف پخت وپزاست که شفيقه می آ يد و از وی می خواهد که پختن ديگ را به وی بگذارد وفاطمه استراحت نمايد. فاطمه می گويد شفيقه می تواند هر آنچه درنظردارد برای خود وزلمی بپزد. شفيقه می گويد ضرورت به پختن ديگ عليحده نيست، اما فاطمه اصرارمی ورزد و می گويد که او وجانداد، شوهرش، مصمم اند تا منبعد زندگی و خوراک شان را مستقل سازند. شب شده است وزلمی، شوهرشفيقه، می آيد و از شفيقه می خواهد تا هرآنچه راکه برای نان شب آماده کرده است بياورد. شفيقه می گويد که چون فاطمه برای خود و جانداد غذای جداگانه پخته می کرد،او وقت آشپزی رانيافت.
زلمی علت را می پرسد. شفيقه می گويد فاطمه تصور می کند که ما از ايشان نفرت داريم. زلمی می گويد اين سوءتفاهم بايداز بين برده شود. شفيقه می گويد بهتراست تا ازآنها جدا شوند، اما زلمی سخنان شفيقه رارد کرده می گويد جانداد و فاطمه به مرض ايدز مبتلا اند و به سرپرستی وی ضرورت دارند. عروسی درعمر کم : اجمل آفتابه راازآب پر می نمايد تا دست و روی خودرابشويد. گل مکی، می آيد و کنايه آميز می گويد ممکن نوريه استراحت کرده و کار خانه هنوزهم به دوش اجمل است که اين کاراجمل نوريه رازيادتر نازدانه خواهدساخت. اجمل باجديت سخنان گل مکی رارد می کند و می گويدگل مکی در امور زندگی ايشان مداخله می کند. گل مکۍ اين عملکرد اجمل راشيطنت ديگران وانمود می کند. امااجمل به گل مکی اخطار می دهد که منبعد نبايد با نوريه کاری داشته باشد، زيرا نوريه درسن کم عروسی شده ودر زندگی بسيار رنج برده است. ناظرياچوپان ؟ ناظر پول های خود را می شمارد. نسيم می آيد و از وی می پرسد که چرا با خود سخن می زد و باديدن اوچيزی رادرجيب خود مخفی کرد؟ ناظر ازشمردن پول حق و حلال خود يادآور می شود و از نسيم می خواهد چند قدم دورتر بايستد تا وی بتواند بخاطرآرام به شمارش پول خود بپردازد. ناظر در شمارش پول چندين بار اشتباه می کند. نسيم درشمارش پول با ناظر کمک می کند ولی می گويد که درپول های اونوت های جعلی نيز وجود دارد. ناظر با شنيدن اين خبر دستپاچه می شود و با داد و فرياد از تباهی خود سخن می زند |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||