|
خانه نوزندگی نو: ٢٠٦١-٢٠٥٩ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
کريم به ديرۀ آدم خان رفته از او می پرسد چرا سرراهش کمين گرفته بود؟ آدم خان اين عمل خودرا انتقام گرفتن ازکريم وانمود می کند. کريم گفته های آدم خان را نمی پذيرد. مگر آدم خان می گويد وی مسلح جهت کشتن کريم می آمد که جانباز سد راهش شد. آدم خان از دست داشتن خود درقسمت لت و کوب کريم انکار می کند، اما کريم می گويد: ازجملۀ کسانی که وی را لت و کوب کرده بود ، يکی از آنها را نزد آدم خان ديده است. آدم خان از کريم می خواهد تا آن شخص را برای وی نشان دهد!
شب غوتی باشنيدن صدای موترسايکل ازخواب برخاسته و وارخطا می شود. لعلباز، شوهرش، را از خواب بيدار کرده از آمدن موترسايکل ها به وی می گويد. لعلباز و غوتی هردو به صحن حويلی می روند. دراين اثنا صدای فريادی بگوش می رسد که تقاضای کمک می کند. لعلبازمی گويد شايد آدم خان مورد حملۀ کسی قرارگرفته باشد. لعلباز می خواهدبه کمک بشتابد، مگرغوتی می گويد بهتراست با جانباز و همسايه های ديگر يکجا برود، زيرا درچنين حالت به تنهايی رفتن وی عاری ازخطر نخواهد بود. مردم قريه به کمک آدم خان رفته ، که دست های او را اشخاص نامعلوم بسته کرده اند. آدم خان از جانباز می خواهد تا گره های دستش را بگشايد. لعلبازدرموردکسانی که دستهای آدم خان را بسته اند می پرسد، اما آدم خان می گويد که نسبت تاريکی شب ، نتوانست چهرۀ اشخاص مهاجم را تشخيص دهد. لعلباز حدس می زند که اين اشخاص ممکن با همان کسانی که که کريم رالت وکوب کرده بودند رابطه داشته باشند. آدم خان گفته های لعلباز راتاييد می نمايد. جانبازدربين کريم ،آدم خان واين اشخاص از يک معاملۀ مخفی سخن می زند.
زمانی لعلباز دوباره خانۀ بر می گردد برای غوتی می گويد اگر مردم قريه به کمک آدم خان نمی شتافتند، اشخاص ناشناس آدم خان ر ااختطاف می کردند. غوتی می گويد ممکن آدم خان با انجام کارهای ناجايزخويش روزی زندگی خويش را ازدست بدهد. روزبعدی آدم خان به دکان گل محمد، دامادخود، می رود و از موضوع وی را آگاه می سازد. گل محمد درمورد آن اشخاص می پرسد. آدم خان می خواهد که خانۀ وی برود تاتمام واقعيت رابرايش بازگو کند. نفرت از مريضان ايدز،باعث مايوسی آنها ميگردد: شفيقه درتنور نان پخته می کند وبا چوب سوختگی های نان را تراش می کند. زلمی،شوهرش آمده علت رامی پرسد. شفيقه ازنداشتن کاردسخن می گويد. زلمی دوعدد کارد جديد را برايش می دهد تا از آنها استفاده نمايد. همچنان زلمی ازشفيقه می خواهد تا کارد را که باخون دست فاطمه آلوده بود، شفيقه آنرادرتکه پيچانيده، بياورد ودرتنور بسوزاند.
دراين اثنايک کاردسوخته نيز درميان خاکستر به نظر می خورد. فاطمه از شفيقه می پرسد که چراکارد آشپزخانه رادرتنور انداخته است؟ شفيقه اين عمل را کارزلمی دانسته و می گويد چون کارد با خون فاطمه ملوث بود، زلمی ازترس انتقال ايدز به ديگران آنرا درتنورانداخته است . فاطمه درحاليکه هق هق می گيريد جانداد، شوهرش، می آيد وعلت گريه وی را می پرسد. فاطمه تمام جريان را برای وی قصه می کند و در ضمن از وی می خواهد تا دربازار ولسوالی خانه کرايی سرا غ نمايد. زيراازين به بعد درخانۀ مشترک زند گی آنها مشکل است. جانداد می گويد دراين مورد فکر خواهد کرد. گل خان، پيشگام صلح وآشتی ناظر آهنگی را زمزمه دارد و رحيمداد با دهن خود دهل می زند. در اين اثنا گل خان از راه می گذرد.
ناظر و رحيمداد می گويند آشتی آنها ازبرکت گل خان است. گل خان از آنها می خواهد که دراين صورت آن دو به سرائيدن آهنگ خويش ادامه دهند تا گل خان نيز شريک خوشی آنها گردد. ناظر ياچوپان؟ ناظر با زمزمه گوسفندان خودرا به چراندن می برد. بره ها شير گوسفندان را می خورند. خاله عابده می آيد، ازناظر علت نگهداری گوسفندان را می پرسد.
وعلاوه می دارد از پول فروش گوسفندان عروسی خود را سر براه خواهد ساخت. عابده از وی می خواهد تا بره ها را نگذاد شير گوسفندان را بخورد! ناظراين کار عابده رادرمقابل بره ها ظلم پنداشته، می گويد شير حق بره هاست. مگر عابده می گويد که شيررا به مرکز فروش شير برده وبرای بره ها علف تازه بياورد. ماين ،دشمن مخفی انسان : قمبرگل و الله داد در دامنۀ يک کوه رمه چرانی دارند. قمبرگل از الله داد می خواهد در قسمت کشيدن سيم که قسمتی ازآن بيرون بوده وبقیۀ آن درزيرزمين دفن است ، باوی همکاری نمايد. الله داد ضرورت کشيدن سيم رامی پرسد. قمبرگل می گويد آنها درخانه تناب ندارند، ازآن به حيث تناب محکم استفاده خواهند کرد. الله داد می گويد اين کاررا به روزی ديگری به تعويق اندازد، زيرا شام نزديک شده است. قمبرگل نمی پذيرد.
قمبرگل به خانه برگشته از زرمينه مادرش، می خواهد يک دست لباس پاک را برايش بدهد. زرمينه بنابر نبودن تناب، از نه شستن کالا ياد می کند وعلت نياوردن تناب را ازقمبرگل می پرسد! قمبرگل می گويد دردامنۀ کوه يک توته سيم راسراغ نموده است، که نسبت به ريسمان پلاستيکی مضبوط بوده وتناب محکم ازآن بدست می آيد. قمبرگل وعده می دهد روزديگری آن رامی آورد. اهالی از نماينده گان شورای ولايتی چی توقع دارند؟ اکبرمصروف پاک کاری جويه زمينش است. سمندر نيز حضوردارد. دراين اثنا آنها متوجه يک لاری می شوند که به جانب قريه در حرکت است. لاری به طرف پل کوچک می رود که موتربالای آن گذشته نمی تواند. سمندر می خواهد به دريورلاری تفهيم نمايد که ازجلو رفتن خود داری کند زيرا سرک موتر روموجود نيست. دراين اثنا لاری چپه می شود. اکبر وسمندر وارخطامی شوند، زيرا بيم آن می رود که راکبين لاری زخمی و يا هم کشته شده باشند. اکبر و سمندرغرض کمک به طرف محل حادثه می روند.
انجنيرمی گويد واقعه بخير گذشته است وبه کسی آسيبی نرسيده است. سمندر علت آمدن لاری را به قريه می پرسد؛ انجنيرمی گويد جهت اعمار اتاق های جديد درسی در مکتب ده بالا، مواد ساختمانی آورده اند و حال در رسانيدن آن مواد تاده بالا به مشکل مواجه هستند. اکبر اطمينان می دهد که مردم قريه درانتقال مواد همکاری خواهند کرد، زيرا اطفال آنها درآن مکتب درس و تعليم را می آموزند. اکبر چندين راس مرکب رابا خود می برد که گل خان با تراکتورش مقابل می شود. گل خان از اکبر می پرسد مرکب ها را برای چه مقصد با خود می برد؟ اکبر موضوع را برای گل خان تشريح می کند و می گويد ناچار گرديده است تامواد ساختمانی را بالای مرکب ها تا مکتب برساند؛ زيرا تا ده بالاسرک موتررو وجود ندارد. گل خان مکتب رايک موسسۀ عام المنفعه دانسته می گويد که وی حاضراست تمام مواد ساختمانی را بدون اخذ اجرت درتراکتور خود به مکتب برساند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||